
|
نگاهی به مستند وارونگی ساخته روبرت صافاریان روایت شخصی امیر بوالی «خوب است اما ...» از وقتی «وارونگی» را دیدم، هر که نظرم را خواست و هر جا که صحبت شد، همین عبارت را به کار بردم. می دانستم که اظهار نظرم صادقانه است اما نمی دانستم که می خواهم پس از «اما» چه بگویم. «خوب است» بر ارزش های اثر دلالت می کرد (که به آن می پردازم) ولی «اما» و هر عبارتی که قرار بود در پی آن بیاید، نشان گر ضعف ها و نمودار کاستی هایی بود که نمی گذاشت «وارونگی» را بی قید و شرط، اثر خوبی بدانم. گویی این مستند برای خوب بودن و ماندگاری، چیزی کم داشت. در آغاز گمان بردم که مشکل ام با این اثر «ساختاری» است. از همین روی، کوشیدم تا در تدوین و تصویر و صدا (و سایر جنبه های این چنینی) کاستی هایی بیابم تا شاید حلقه مفقوده را بازیابم. کنکاش کردم و چیزهایی نیز یافتم: برای نمونه، ظرافت در بیان: فیلم با نوشته ای آغاز می گردد که ادعا می کند مردم ایران در روزگاری نه چندان دور، ماشین را اسب شیطان می نامیدند. عبارت مرکزی این پاراگراف (یعنی اسب شیطان) نارنجی شده بود تا توجه مخاطب را جلب کند. احساس کردم نیازی به این تغییر رنگ نبوده. چرا که محتوای عبارت و لحن گوینده، خواه ناخواه، ما را به این سمت می کشاند. این تغییر رنگ، تاکیدی بی دلیل بود بر نکته ای بدیهی. پس از آن، تصاویر طهران دیروز به چشم انداز پُردود و ترافیک تهران امروزی پیوند می خورد و این مجاورت ِ بامعنا، گویای فاجعه ای است که هر روز در اطراف مان رخ می دهد. با این حال، گوینده، متنی را می خواند که هیچ نکته ای نمی افزاید و جز دوباره گویی ِ نکته ای که به وضوح به تصویر کشیده شده، رهاوردی ندارد: «که می اندیشید کار به این جا می کشد». روی هم رفته، گمان می کنم که «وارونگی» را (با اندکی حذف و تغییر) می توان به اثری ظریف تر بدل ساخت، اثری که به اشاره بسنده می کند. جز این، چیزهای دیگری نیز بود که دوست شان نداشتم: حضور صافاریان در برابر دوربین و دستمال کشیدن بر میله فلزی (برای نشان دادن آلودگی) صحنه ضعیفی بود؛ انتخاب موسیقی اش را نپسندیدم و آن را در بسیاری موارد با بافت بصری و لحن صحنه، همگون نیافتم؛ از این که فروشنده چرخ خیاطی و رئیس بیمارستان درباره تبعات گرانی بنزین سخن می گویند، ناراضی ام و گمان می کنم که این مسائل را باید به کارشناس ویژه آن سپرد؛ ... می توانستم یک (یا حتی چندبار دیگر) فیلم را ببینم و فهرست بلندتری از کاستی هایش (البته از نظر خودم) بیابم. اما هر چه پیش تر رفتم، بیش تر دریافتم که چنین رویکردی خطا و چنین کاری عبث است. چرا که «وارونگی» از این منظر، اثر موفقی است: «وارونگی» گرافیک خوبی دارد و این را می توان از همان عنوان بندی ساده و اثرگذارش دریافت؛ تایتل ها به موقع و با فونت و اندازه مناسبی می آیند و می روند؛ «وارونگی» ضرباهنگ قابل قبولی دارد و کم تر کسی است که در میانه فیلم خسته شود یا طول زمانی یک صحنه آزارش دهد - به نظرم، کنترل دقیق طول زمانی مصاحبه ها، بیش ترین نقش را در این میان دارد؛ «وارونگی» سرگردان نیست: از نقطه ای منطقی آغاز می شود و به پایانی عقلانی می رسد؛ «وارونگی» تصویربرداری درستی دارد و کنترل نورها، انتخاب ساعت تصویربرداری و کادربندی نماها به نحو رضایت بخشی صورت گرفته؛ صدابرداری آن درست است و در صداگذاری، چیزهایی به فیلم افزوده شده و صحنه های موفقی ایجاد کرده؛ «وارونگی» حراف نیست و توانسته میان کلام و کنش، توازن منطقی ای برقرار سازد؛ «وارونگی» (برخلاف بسیاری از مستندهای این سال ها) جنبه اسنادی نیرومندی دارد: وقتی گوینده از کریسمس می گوید، بیلبورد خیابان به کلام او جنبه اسنادی می دهد یا وقتی دوربین در خیابانی گام می نهد، تاریخ و نام خیابان حک می گردد و تصویر، جنبه اسنادی می یابد؛ ... پس مشکل کجاست؟ چرا فیلمی که این همه حُسن دارد، نظرم را آن گونه که باید جلب نساخت و به وجدم نیاورد. فیلم را دوباره می بینم و باز به این نتیجه می رسم که سرسری ساخته نشده. اما ... اما هنوز نیز بر این باورم که این مستند، برای خوب بودن چیزی کم دارد. چرا که «اثرگذار» نیست! اثرگذاری، ملاک مهمی است اما نمی توان آن را با معیارهای عینی تبیین نمود. شاید اثری که برای من اثرگذار نبوده، برای دیگری اثرگذار باشد. می توان درباره نور قضاوت کرد و استدلال آورد اما واژه هایی چون اثرگذاری، ریشه در پسند شخصی دارند و همانند «سلیقه» به ملاک های عینی گردن نمی نهند. برای رهایی از این بن بست، ناگزیرم که یک فلاش بک بزنم. چرا که تنها با تکیه بر این فلاش بک است که می توانم بگویم «وارونگی» را در قیاس با چه آثاری و بر بستر کدام پس زمینه، اثرگذار نیافتم: در حدود دو سال پیش، چند مجموعه داستان کوتاه از صافاریان خواندم. همه ما به کارهای خلاقه ناقدان با تردید و سوءظن می نگریم و گمان می بریم که منتقدان در حوزه خلق اثر هنری به توفیق چندانی دست نخواهند یافت. به همین دلیل، انتظار چندانی نداشتم. اما همان نخستین داستان، برای ابطال حکم آغازین ام کفایت می کرد. داستان دوم و سوم را که خواندم، دانستم که سطح کیفی نخستین اثر اتفاقی نبوده. تمامی داستان های موفق این مجموعه ها، نثری ساده دارند (درست مانند نثری که صافاریان در نقدها و ترجمه هایش دارد)؛ همه این داستان ها از ساختار ساده ای بهره می گیرند و هیچ گاه فرم شان پیچیده نیست. با این حال، به شدت اثرگذارند و چون گردابی هایل، مخاطب را به کام خود می کشند. ما با خواندن این داستان ها در هستی ِ یگانه یک انسان گام می نهیم و گیتی را از منظر او (و آن گونه که او زیسته) به تماشا می نشینیم. به همین دلیل است که با آن همراه می گردیم و بغض های نویسنده را می گرییم. این داستان ها نه از سر صنعت گری و نه از روی تفنن، که با درد نوشته شده و نگارش آن از نگرشی شخصی و شوقی درونی ریشه می گیرد. از همین روی، در خلوت خواننده می خلد. من، هر وقت که از جهان مایوس می شوم، واپسین سطرهای داستان سوار با ترجیع بند ِ لعنتی ِ «دیگر برایش مهم نبود» را زمزمه می کنم و بغض گلویم را می گیرد. گمان می کنم عملکرد آثار موفق هنری، همچون شاهدان اداره تشخیص هویت است که با دادن نشانه های جزئی (مانند رنگ مو و حالت چشم) طرحی از «کل» را شکل می دهند و هویت مجهول را معلوم می دارند. این تصویر هیچ گاه دربرگیرنده تناظر محض نیست، چنان که اثر هنری نیز نمودار تمامی شخصیت هنرمند نیست و میان اثر هنری و فرد هنرمند نمی توان تناظر یک به یک برقرار ساخت. با این حال، اثر هنری، حتی اگر مزرعه گل های آفتاب گردان باشد، نشان ِ هنرمند را بر پیکر خویش دارد و هویت خالق را در برابر دیده ناظر افشا می سازد. مشکل من با «وارونگی» دقیقا همین جاست: اگر داستان های کوتاه صافاریان را بخوانید (بی آن که او را از نزدیک بشناسید) با دغدغه ها و جهان او آشنا می گردید اما «وارونگی» حدیث مستوری است و نشانی از جهان بینی او ندارد. مشکل من با «وارونگی» مشکل من با بسیاری از آثار مستند و تلقی حاکم بر آن هاست، تلقی ای که مستندساز را به مثابه کارشناس مسائل زیست محیطی، مردم نگار، فیزیک دان و هر چیز دیگری تعریف می کند الا به مثابه هنرمند. آیا نمی توان یک مستند ساده، بدون زاویه نگاه و جهت گیری فردی و با رویکردی صرفا پژوهشی ساخت؟ چرا، می توان. اما در آن صورت ما یک زیست شناس هستیم که با «دوربین» رساله خود را می نگاریم و از وجه رسانه ای (نه هنری) به دوربین می نگریم. می توان در مورد جنگ جهانی اول، به یاری منابع بسیار و مآخذ گونه گون، کتابی پژوهشی نگاشت و محققی نامدار و کامیاب گشت اما هنرمند شدن نیازمند «جنگ و صلح» است! صافاریان (به گمانم کاملا آگاهانه) کوشیده تا از روایت شخصی پرهیز کند و رویکردی مقاله ای اتخاذ نماید. در حالی که می شد مسیر دیگری را برگزید. از بیرون اثر (و سلیقه شخصی ام) چیزی نمی افزایم و راهکاری ارائه نمی دهم. بلکه به متن اثر بازمی گردم و یک صحنه کلیدی (که در چند نوبت به انحای گونه گون تکرار می گردد) را به خوانشی دوباره فرامی خوانم: تلاش بیهوده ما برای رهایی از این بن بست به اسطوره سیزیف و رنج بی فرجام این خدای ملعون، تشبیه می گردد. «سیزیف» گفتمان یک تکنسین نیست. در راهروهای صدا و سیما، مدام صحبت از مچ و بک لایت و مینی گان است اما «سیزیف» از دایره واژگان یک مترجم می آید. تنها چنین فردی است که در پس ِ تقلای ما برای برون شو از این مشکل، چهره سیزیف را می بیند و چنین توصیفی در ذهن اش پدید می آید. همه دریغ من از اندک بودن چنین لحظاتی ست. «وارونگی» پرداخت شخصی ای نیز ندارد. اجرای صحنه ها مناسب و پذیرفتنی ست اما این توفیق بیشتر مرهون صناعت است تا مدیون بداعت. به برنامه های CNN و BBC بنگرید، نماها و نورها درست است اما هیچ گاه در ورای هویت شبکه، پرداخت شخصی سازنده جلوه گر نمی گردد (و فرقی نمی کند که این گزارش را آقای X ساخته یا خانم Y). به گمان ام «وارونگی» نیز مشکل مشابهی دارد. به پرداخت مصاحبه ها بنگرید. همیشه نور درست است و کادر منطقی، میکروفون گذاری مناسب است و طول زمانی نما سنجیده. اما نشستن کارشناس پشت میز و حرف زدن، نه نوآوری دارد و نه بداعت. بلکه رهیافتی کلاسیک است و پناه جستن در گریزگاه رویکردی استاندارد (من نام آن را «محافظه کاری در زیباشناسی» می گذارم). برای نمونه، آیا نمی شد یک کارشناس را سوار ماشین کرد و در خیابان های پُردود تهران با او گفت و گو کرد؟ آیا نمی شد در میانه ترافیک درباره سیستم حمل و نقل شهری به گفت و گو نشست؟ این گونه پرداخت ها، نوآورانه نیست اما لااقل امروزی تر است. باز نیز به متن اثر بازمی گردم تا نشان دهم که منظورم از نوآوری یا بداعت و متفاوت بودن، شلوغ کاری فرمی و ماجراجویی بی فایده نیست: صافاریان با چند کودک گفت و گو می کند. یکی از آن ها از آلودگی هوا شکایت می کند و مدعی ست که این هوای ناپاک باعث سوزش گلوی او شده. صافاریان ماهرانه گفت و گو را ادامه می دهد. کودک سوگند می خورد که راست گفته اما صافاریان دست بردار نیست. در نهایت، در کمال ناباوری ما، کودک اعتراف می کند که گلوی او نمی سوزد و او طوطی وار تن به تقلیدی فریب کارانه داده. شما در گزارش های شبانه تلویزیون و مصاحبه های خبری این هنگامه را نمی بینید و همه چیز همیشه بر مدار کلیشه می گردد. اگر گفت گو ادامه نمی یافت، با یک مصاحبه عادی مواجه بودیم ولی تداوم آن ما را به سطحی تازه و طراوتی نظر گیر می رساند. اما متاسفانه، شمار لحظاتی که از هنجار و استاندارد فراتر می روند، اندک است.
مطالب مرتبط: بر پایه اصول کلاسیک / نگاهی به مستند وارونگی / رامتین شهبازی
|
||