
|
بازسازی بصری صد سال تهران (1280 تا 1385) از فیلم نیتراته آتشگیر و محدودتادیجیتالِ فراگیر مقدمه محمد تهامینژاد
كدام تصاویر را از این شهر دوازده میلیونی كه تا شصت سال پیش، فقط چهار درصد از سطح تهران امروزی را دارا بود، در اختیار داریم؟ تغییرات صد سال اخیر كه سببساز مسائل و اندیشههای متفاوت و نوبهنو بوده است در كدام فیلمها، ثبت شده؟ آیا میتوان تهران یكصد سال اخیر را با تصاویر موجود، به صورتی بصری، بازسازی كرد؟ با جستوجو در بیش از سه هزار فیلم خبری، گزارشی و مستند ، دو دسته فیلم، از تهران، قابل تشخیص است كه از طریق آنها و پژوهشی بینامتنی، قوانین حاكم بر نمایش و نانموده (پنهان) سازی پدیدهها تا عمومیت رؤیتپذیری و صراحت، آشكار میشود. 1- ثبت واقعه در لحظه وقوع. فیلمهایی درباره زندگی جاری، شخصیتها، پدیدهها و مسائل شهر (نمایش یا نقد وضعیت موجود در دوران سینما). 2- بازسازیها و پژوهش درباره گذشته در فضای امروز (از دیرباز تا اكنون). بنابراین در این پژوهش كه زیباییشناسی فیلم را در حاشیه نگهداشته است، تهران، تنها یك فضای جغرافیایی نیست، تاریخی دارد، زندگیهایی داشته، شهری است با جمعیت و منابع انسانی و یادگارها و ارتباطهایش با جهان. تولید فیلمهای خبری و گزارشی درباره زندگی جاری در شهر، سابقه یكصدوشش ساله دارد. ولی در شصت سال اول، به دلیل جدی نبودن تصویربرداری، گرانی، آتشگیر بودن فیلمهای نیتراته، دشواری در نگهداری و نهادی نشدن امر نگهداری و اهمیت ندادن به حفظ خاطرههایی كه غیرضروری شمرده میشد، بسیاری از لحظههای حضور ما در این شهر، «نانموده»، باقی ماند. از جمله : تصویری از زنان چادری مانند مادر من كه برای خروج از خانه، ترس از آژان داشتند. فضای متضاد دهه بیست با جاهلها، باجگیرها، خركچیها، كاسبها و روشنفكرانش، در تاریكخانه زمان فروغلتیده است. همچنان كه بخش بزرگی از خیابان زادگاه من ـ ادیبالممالك ـ با كوچههای باریك، زمستانهای دشوار، نانواییهایی با مشتریان زورگیر، دختركان زیبا چشمترسنده در لای درها، وجود خارجی ندارد. ادیب، خیابان خاكیای در خیابان ری بود كه با كاروانسرای بزرگ شُكرُوی شروع میشد و آن سویش قهوهخانه بزرگ خرابات، مشرف به خندق بود( همان كوچه مقابل بازارچه نایب السلطنه محل زندگی فرهاد میرزا یكی از آدمهای داستان چشمهایش بزرگ علوی). یك روز از كوچه سیدحسن پیشنماز تا بالای خاكریزهای خندق رفتم و چون خانواده خیال كرده بودند گم شدهام، روی زبانم فلفل ریخته شد و این اولین تنبیه من برای اكتشاف پیرامون خودم بود. ولی جهان من هم بسیار زیبایی ها و هیجان های خاص خودش را داشت : دیوار چینهای یخچال صغیرا ، از درخت توت قطورِ سرسبز و پرشاخوبرگ سر كوچه ما، بلندتر بود. در اواخر دهه بیست، پاهایم آنقدر بلند شده بود كه بتوانم از پلههای باریك و هراسآوری كه بیحفاظ، كنار دیوار تا كف یخچال كشیده شده بود، پایین بدوم و به خنكای غریب آن در تابستان برسم. شعاعهای نور، از سقف گنبدی میتابید و صدای آدم و شكستن و سراندن، روی یخها میلغزید و تاب برمیداشت. كت یقهبسته كازرونی با یقه سفید میپوشیدم و به دبستان ترقی در خیابان رختشویخانه میرفتم كه شاخهای از آب قنات حاج علیرضا از مدرسه دخترانه عطار میگذشت و در آن ظاهر میشد و كلاغها بر درختهایش غارغار میكردند. یكی از قلمدانهای چوبی پر نقشونگار پدربزرگم، به من رسیده بود. به قلمگیریها و زیبایینگاریهایش چشم میدوختم، تمیز مینوشتم ولی خط درشتم خوش از آب درنمیآمد. یك بار با كتابچه مشقم به دفتر فراخوانده شدم و كشیدهای از آقای و هاجی، نوشجان كردم و به خودم گفتم اینقدر مینویسم تا بشوم خوشنویس. فردایش با مادرم از پلكان سنگی و وسیع مدرسه، بالا رفتیم، آقای مدیر جلوی او از پشت میزش برخاست، كتابچه مشق را آورد، صفحه آخر را نشان داد و گفت: خانم، این بچه، نوه دبیر قاجاره، باید پشت جلد دفترچهاش هم مشق بنویسه! هنوز برخی جمعهها، ابن بابویه را با ماشین دودی میرفتیم كه روی سقفش میدویدند و از این واگن به آن واگن میپریدند ولی سیده ملك خاتون، با گاری، طی میشد. خارج از شهر و به نظرم وسط بیابان بود. گاهی، از باران، زمینهای اطرافش دریاچه میشد. كنار ضریح. زیر قندیل آبیرنگ كوچكی، میایستادم. نیت من بیشتر قبولی در امتحان بود. گاهی هم برای خانواده دعا میكردم و میخواستم كه بیقرض زندگی كنند. اگر میچرخیدم، نیتم برآورده شده بود. هر وقت نیتم امتحان بود، میچرخیدم. به همین خاطر هیچگاه تجدید هم نیاوردم و یكضرب خرداد قبول میشدم، ولی هنگامی كه برای قرضها نیت میكردم، خودم را آرام میچرخاندم. تا آنجا كه یادم هست، آقا تقوی (از اقوام ابراهیم گلستان)، از شیراز آمده، پیشنماز مسجد سنگی بود و برای نماز عید فطر، شمشیر به كمر میبست و در میان ولوله علی ما هدانا، پابرهنه میرفت به بیابانهای آن طرف شهباز، كمی دورتر از باغ فرید. كفش های آنروز بیشتر گیوه بود كه از بازارچه نایب السلطنه می خریدیم . رواق و سردر همه خانهها، ساده بود و دیوارهای همقواره كاهگلی داشت. اندكی از آنها ، صاحب پنجرهای به كوچه بودند. خانه یك طبقه یادگار دبیرقاجار رواق آجری و دری از چوب گردوی تفرش داشت كه به دالان كوتاه حیاط بیرونی گشوده میشد . در وسط بیرونی، حوضچهای بود كه آب جوی ، قبل از ریختن به آبانبار وحوض، در آن ظاهر میشد. بیرونی، دارای دری به اتاق پنجدری بود كه قوس بالای پنجرهاش، شیشههای رنگین داشت. از طریق راهرویی كوتاه، با یك پله بر آجرفرش كف اندرونی قدم میگذاشتند كه حوض پاشورهدار مستطیلی شكل در میان و باغچههایی قرینه در دو سوی داشت كه در آنها درختهای سیب و انار و انجیر كاشته بودند. پایه گل نسترن سفید، با گلهای سرخ و زرد، پیوند خورده بود و به لالهعباسی كه شبها درمیآمد، گل آقای خانه میگفتند. دورتادور پایین دیوارهای اتاق پنجدری، كاغذ دیواری زیبایی، حدود هشتاد سانت چسبانده بودند و یك ردیف مبل ، مخصوص میهمانهای پدربزرگ بود. شجره تذهیبشده خانوادگی، بالای اتاق و قطعاتی از خوشنویسیهای دبیرقاجار، دیوارها را مزین ساخته بودند. بیرونی، یك ردیف اتاق صندوقخانهدار بود و فاصله حیاط تا اتاقها، بهارخواب یا مهتابی ستوندار چوبی ساخته بودند كه روی آن سقفی با تیر چوبی قرار داشت. خانه ما از نمونههای درخشان معماری قاجاری نبود ولی هویت آن روز بناهای شرقی ارگ تهران را داشت. اوایل سال 1320 دایی مهندس، دانشجوی اعزامی به بلژیك، با همسر و پسرشان به تهران آمدند و پس از مدتی سر كوچه، در طبقه دوم تنها خانه محله كه دیوار كاشیشده و سقف شیروانی اُخرایی رنگ و دو طرف پنجره داشت و ناودانهای آهنسفیدش تا كف پیادهرو میآمد، ساكن شدند. دایی مهندس از همان بدو ورود به دستگاه معادن، صاحب یك دستگاه ماشین با شوفر شد كه سال 1320 خواهرم و شوهرش را كه عروس و داماد جوانی بودند، با ماشین به سیزدهبهدر برده و دایی بزرگ كه با موتور سِتكا ( سایدكار)، خودش را رسانده بود، با دوربینش از آنها عكس گرفت. حالا آن عكس، قهوهایرنگ شده، نشانه چاپ خانگی است كه در آفتاب خشك می شد . ساكنان شش تا از خانههای كوچه سیدحسن پیشنماز با هم قوموخویش بودیم و در خانه درندشت عربها، مستأجر زندگی میكرد. عربها هم با ما خویشاوندی داشتند. آنها، سالها پیش از تولد من، در كربلا مجاور شده بودند و سالیان بعد، بچهها و عروس و دامادهایشان، دستهجمعی آمدند و این بار به آنها میگفتند معاودین ایرانی. بدو بایست! و مجسمهشدن كه یك نوع تئاتر صامت بود را دختربچهها بازی میكردند ولی پریدن توی جوب آب در تابستان و رادیو درست كردن با وزوز زنبورها و تند دویدن ، به پسرها اختصاص داشت. دایی جان، بیشتر زندگیاش را به اكتشاف وتسلط بر طبیعت در معادن اسفندقه كرمان، زیرآب مازندران و شمسآباد اراك گذراند . در آغاز دهه سی ، پدرم از دستهبندیهای سیاسی در كارخانه سیمان ری میگفت و در همان زمان ، پسرداییام «ژانو»، كه مجلههای فرانسویزبان با قصههای مصور شگفتآور داشت ، از اسم خودش راضی نبود و با استشهاد محلی ژانو به جهانگیر بدل شد. تیر سیمانی سر كوچه كه سوراخهایی با زنبورهای قرمز داشت، درست جلوی آپارتمان دایی جان نصب شده بود و دوچرخهسواران مسابقه دور شمال كیهانورزشی، تا دیروقت زیر نور جمع بودن، طوقههای چرخ دائم باریكتر میشد و با رواج شانژمان (دنده)، امیدهای قهرمانی، اوج میگرفت. دسته دوچرخههای كورسی پایین بود، دوچرخهسوارها سرشان را میانداختند پایین و ركاب میزدند. قهرمان بزرگ، آقا مرتضی ابوطالبی را از وسط مسابقه در جاده قدیم كرج، رساندند بیمارستان، چون محكم خورده بود به كامیونی كه گوشه جاده ایستاده بود. ولی داستان های تازه ای هم داشتیم : بعد از عبور از راهرو ، وقتی پرده مخملی قرمز رنگی را كه دور صورتم پیچیده بود كنار زدم پایم را از راهروی شیب دار سینما دماوند گذاشته بودم بدنیای وحش تارزان . برای عروسی از تیر، برق میكشیدن، روی حوض تخت میزدند و حیاط، با چادر، سقفدار میشد و از كنار طناب چادر تا سحر كه سردمان میشد زل میزدیم به نمایش مطربها و رقاصها و حاجی و سیاه و كوتوله و از شاباش و صورتخانه، چیزی نمیدانستیم. دایی جان كتابی درباره زندگی سنگها در مجموعه چه می دانم ترجمه كرد و همچنان در معادن سرب و زغالسنگ به اكتشاف مشغول بود و بهناگهان از محله ما رفتند و در خانه جدیدشان ، یخچالی داشتند خنكتر از عمق یخچال صغیرا كه بوهای شگفتآور داشت. كتابهای درسی را مهرماه از جلوی مسجدشاه میخریدیم و كتابهای سال قبل را میفروختم و محله داشت تغییر میكرد، مجله «سپیدوسیاه» و «دانشآموز» و «اطلاعات» و «توفیق»، امیرارسلان نامدار و الف لیل را كنار میزد. یك روز، گوشهای از دیوار یخچال خراب شد و از دل آن، خانهای آجربهمنی و دیوار كوتاه سر درآورد كه شاخههای پرتقال، از سر دیوارش بیرون زده بود و بیرونی ـ اندرونی نداشت. با لولهكشی آب مدتی از «فشاری»ها آب برمیداشتیم. سر سهراه، حمام خصوصی به راه افتاد و دیوارش را سیمان كرد. خزینه حمام خیابان آبمنگل به دوش بدل شد و هنگامی كه آب لولهكشی آمد، حوض خانه ما كوچك و كمعمق و آبیرنگ شد. در یك چشم به هم زدن دیوار خانهها، به همان بلندی دیوار یخچال رسید. جاهل محلهمان... هفت رنگ، پیر شد، طبق توت با چراغ زنبوری سر كوچه میگذاشت. بوف كور میخواندم و مفهوم افسونزداییاش را درنمییافتم. بخشی از زمین ارث پدربزرگ در تفرش را یك سرهنگ بازنشسته، تصرف عدوانی كرد و كاری از دست داییها برنمیآمد. خانههای درندشت بدون تزیین تقسیم و خانههای همجوار، عرصه تفاوتهای ناهنجار گشت . درشكهها و ماشین دودی محو شدند. فردین از محله رفت و حسن حبیبی از تنها خانه محله كه نمای آجری مضرسی داشت، راهی فرانسه شد. برادرم ابوالحسن ، مجموعهای از نمایشنامهها و فیلمز اند فیلمینگ و سایت اند ساند، به خانه میآورد. شدم شاگرد آنها و دكتر محمد دبیرسیاقی، دكتر معتمدنژاد، در مؤسسه عالی روزنامهنگاری . جایزه ای گرفتم و پا به میدان گذاشتم. برای درك سؤالها سروكارم به خیابان نادری و انبوه كتابهای ارزانقیمت افتاد. خوشبختانه رمانتیزم دهه چهل، جای خودش را به تاریخ هنر داد و سرانجام پرسشهایم خیلی جزیی شد. آنقدر كه میتوانستم بفهمم. در كتابخانه مجلس و سینماهای لالهزار انبوهی یادداشت فراهم آوردم. كتابها گران میشد. در انتهای كوچه و آبمنگل، چریكهایی كشته شدند. مستندساز شدم و هر وقت پرسشی را مطرح كردم كه حاصل نگاه شخصیام از جهان بود فیلم توقیف شد. پرسش رسم نبود. امروز كه فیلمهای قدیمتر را میبینم، در غالب آنها، سؤالی نیست. سؤال در فیلمهای نسل امروز دارد جوانه میزند.
|
||