
|
تجربۀ ساختن فیلم تهران، چند درجۀ ریشتر پیروز کلانتری ساختن تهران، چند درجۀ ریشتر در ادامۀ تجربۀ فیلم غرقاب ( که آن هم در تلویزیون ساخته شد ) برایم تجربه ورزی با یک فیلم رسانه ای دیگر بود. فیلم رسانه ای را فیلمی می بینم که قرار است در تلویزیون و برای مخاطب عام نمایش داده شود. شاید برای بعضی ها که دوستدار و معتقد به سینمای ناب اند، این فرضیات و تفاوت ها ( سینمای هنری/ سینمای رسانه ای و مخاطب عام/ مخاطب خاص ) نابه جا و مغایر تعریف « سینما به مثابه هنر » جلوه کند؛ اما واقعیت این است که وقتی مستندی می سازید که قرار است در تلویریون پخش شود، درست نیست یک مستند تجربی باب طبع مخاطب خاص بسازید ( همان طور که درست نیست برای سفارش دهندۀ یک مستند آموزشی یا صنعتی فیلمی صرفا" باب دل خود بسازید ) . غرقاب در دل یک مجموعۀ مستند در بارۀ شخصیت های درگیر با آثار باستانی و تاریخی یا خود آثار ساخته شد و تهران، چند درجۀ ریشتر در مجموعه ای ساخته شد که قرار بود معضلات شهری و اجتماعی موضوعشان باشد. در هر دو مورد باید در بارۀ این دو موضوع اطلاع رسانی می شد، چون وقتی موضوعی را وسط می گذارید ( در آن جا دریاچۀ میان بناهای تاریخی تخت سلیمان و در این جا زلزلۀ تهران ) بیننده می خواهد در بارۀ آن ها بداند و بستر رابطه با مخاطب در یک مستند رسانه ای، اطلاع رسانی درست و به اندازه از موضوع است. البته اطلاع رسانی بستر رابطۀ یک مستند رسانه ای با مخاطب است و نه تمامی بنا و ساختار اثر. من در هردو فیلم این قرار را با خودم گذاشتم که در بازۀ موضوع فیلمم کم نگویم و درست و کافی اطلاعات بدهم. در عین حال قصد کردم که به فراخور موضوع و فضای کار در هر فیلم، تجربۀ سینمایی خاصی را دنبال کنم . در فیلم غرقاب، با اتکاء به باور عامۀ مردم منطقه در بارۀ دریاچه و افسانه های مربوط به آن، فضای کار را به سمت متخیل کردن مضمون و فرم کار کشاندم و در تهران، چند درجۀ ریشتر بیشتر به تهرانی که قرار است روزی در آن زلزله بیاید پرداختم تا خود زلزله، چون از ابتدا برایم این سؤال مطرح بود که تهران خودش به اندازۀ چند زلزله معضل و مسأله دارد و زلزلۀ واقعی در این میان برای به رخ کشیدن خود مدام به مانع بر می خورد و راه گم می کند. بنابه علاقه و عادت فیلم سازی ام – که بیشتر به سمت حواشی موضوع می روم – زلزله را بهانه و بستر تماشای تهران در انتظار ( یا بهتر است بگویم تهران بی خیال ) زلزله قرار دادم و عمدۀ تصاویری که گرفتم، از گذران روزانۀ زندگی شهری بود و قصد داشتم که یک فیلم شهری بسازم. برای نوشتن گفتار کامبیزکاهه را به کمک طلبیدم و قصدم را که می خواهم یک فیلم گفتار محور بسازم به او گفتم. در سینمای مستندمان گفتار را موجود غریب و مهجوری می بینم، در حالی که بخصوص در فیلم های مستند رسانه ای گفتار می تواند نقش انرژی بخش و ساختاری داشته باشد، و من مشخصا" نقش گفتار را در این فیلم چنین می دیدم. زورآزمایی با گفتاری که در یک فیلم حدودا" سی دقیقه ای حدود بیست و سه چهار دقیقه می گوید و می گوید، برایمان جذاب و برانگیراننده بود. زیاد نگران کسالت و یکنواختی فضای گفتار نبودم، چون در همین مرحله از کار می دانستم که در یک فیلم سی دقیقه ای حدود بیست فضای متفاوت تصویری و گفتاری خواهیم داشت. برای ایجاد انرژی و انگیزش در گفتار به فضای گفت و گوی دونفر – یکی کارگردان و دیگری کسی که قرار است برای فیلم گفتار بنویسد – فکر کردیم و ایده مان این بود که صدای این دو می آید که نشسته اند و تصاویر نیمه تدوین شده را می بینند و همان طور که کارگردان در بارۀ موضوع اطلاعات می دهد و دغدغه هایش را مطرح می کند، گفتار نویس هم جور دیگر می بیند و اگر و اما به میان می آورد و تماشاگر درگیر این کشاکش می شود و در واقع فیلم در مسیر همین گفت وگوی بداهه نما – که باید جان می کندیم تا بنویسیمش! – و پیش از آن که گفتار نویس کارش را شروع کند، ساخته می شود ! ایدۀ جذابی بود و دو سه بار توسط کامبیز و من متن نوشته شد، اما در اولین تست اجرای دونفره و در هم نشینی گفتار و تصویر، از این ایده دور شدم، چون فضاسازی حول این اجرا پیچیده بود و مهم تر این که چنین ایده ای باید پیش از تصویربرداری در میان می بود، چون تصاویر گرفته شده فی نفسه حالت خنثایی داشت و ترکیبش با این گفت و گوی به ظاهر خنثی، لااقل در حالت اولیۀ هم نشینی شان رماننده بود. در مسیری تازه بنا را بر یک گفتار اصلی از زبان فیلم ساز گذاشتم که در گذر از موقعیت های به ظاهر نامربوط به زلزله، ولی به تدریج ربط یابنده، و هول آفرینی پنهان و پیدا، در لفافۀ حس خفیفی از طنز و شوخ چشمی، هم در بارۀ خطرات زلزله در کلان شهری مثل تهران هشدار می دهد و هم دغدغه های فیلم ساز را به عنوان یک شهروند مطرح می کند. گویندۀ دومی هم دوسه متن را که نوشتۀ دیگران بود و از یک سایت اینترنتی و مطبوعات انتخاب شده بود، می خواند. گفتارپنج بار بازنویسی شد و هر بار ترکیب گفتار خوانده شده با تصاویر در حال تغییر، راه به بازی های تازه ای هم در گفتار و هم در تصاویر می داد. می خواستم مضمون و کلام گفتار ، سنگین و برانگیزاننده اما لحن و صدای گوینده خنثی و گزارش گرانه باشد که با گویش و صدای هوشنگ آزادی ور به نتیجۀ دل خواه رسیدیم. حالا احساسم این است که گفتار، جز در چند مورد که موضع می گیرد و بیش از حد لازم تحلیلی است، به نقش و تأثیرش در چنین فیلمی رسیده است، اما فرم بصری کار، نیم بند به دست آمده و با قوت و تأثیر گفتار هم راه و هم زور نیست. شاید درست این می بود که 50- 60 درصد تصاویر گرفته می شد و باقی آن بعد از شکل گیری نسبی گفتار و مرتبط با اجزاء آن تصویر برداری می شد.به هر حال این مسیر جز در هم راهی و هم گامی تهیه کننده ای چون اردعطاپور، که ترکیب جذابی از یک تهیه کنندۀ پیگیر کار، یک کارگردان آگاه به دغدغه های مسیر شکل گیری فیلم و یک دوست خوش مرام در خود گرد آورده، به سرانجام نمی رسید.
|
||