
|
به مناسبت سالروز درگذشت فریدون رهنما
کاش ما هم رهنما داشتیم محسن سوهانی یک ساعتی هست که پشت در همیشه بسته ی اتاق آقای مدیر انتظار می کشم و حرف های صد تا یک غاز تلفنی و خنده های کریه گاه و بی گاه منشی اش را تحمل می کنم. از سر بی کاری یاد داشت هایم را ورق میزنم. چشمم به متن گفت و گویی که با استاد مقدسیان انجام داده ام می افتد :
فریدون رهنما برایم نام آشناییست . بارها و بارها این نام را از زبان سینماگران پیشکسوت شنیده ام . بسیاری از بزرگان سینمای مستند ایران خود را مدیون او می دانند و از او به عنوان تنها مشوق و حامی خود در ابتدای راه یاد می کنند . رهنما همانیست که محمد رضا اصلانی در باره اش نوشته است :
با صدای خنده ی منشی به خود می آیم. به ساعتم نگاهی می اندازم ، هنوز خبری نشده. انتظار و بی کاری این پشت در نشینی احمقانه باز هم مرا در فکر رهنما فرو می برد . در دنیای شعر و ادبیات هم خیلی ها مدیون اوهستند . جایی خوانده بودم که احمد شاملو در باره اش گفته :
واقعا که او آدم عجیبی بود . اصلا مگر می شود آدم پشت میز مدیریت بنشیند و این همه سخاوتمند باشد ؟! اگر تعریف او را تنها از یک نفر شنیده بودم باورم نمی شد اما مگر می شود این همه آدم دروغ بگویند ؟ رهنما فیلم های زیادی نساخته . من هم اثر شاخصی از او ندیده ام اما بدون شک او یکی از نام های جاودان در سینما و هنر ایران است . راستی چرا ؟! به یاد دیالوگ ها ی امیر کبیر در فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما می افتم آن جا که می گوید : "اگر نیت یک ساله دارید برنج بکارید . اگر نیت ده ساله دارید درخت غرس کنید . اگر نیت صد ساله دارید آدم تربیت کنید . سینما توگراف آدم تربیت می کند". رهنما هم آدم تربیت کرد ، مثل سینماتوگراف . اما چرا دیگران مثل رهنما نیستند ؟ راستی چرا ؟ به قول مرحوم عمران صلاحی حکایت ماست با این روزگار وارونه . نمی دانیم ما کج راه می رویم و یا فلک بر مداری کج می چرخد . دوراه بیشتر نداریم : یا ما باید کاری کنیم که روزگار با ما راست باشد ، یا باید کاری کنیم که خودمان کج بشویم تا روزگار کج مدار به نظرمان راست بیاید . اما آن قدر روزگار آشفته است که نمی دانیم چه چیزی راست است و چه چیزی کج تا خودمان را با آن میزان کنیم . با صدای باز شدن در به خود می آیم . جناب مدیر در حالی که طرح مچاله شده ی من را بر پهنای شکم بر آمده اش گرفته است در آستانه ی در ظاهر می شود . پس از سلام و علیکی از سر رفع تکلیف ، برایم توضیح می دهد که چنین طرح هایی ارزش تولید ندارد و سپس به بهانه ی پیش آمدن جلسه ای فوری طرح را به دستم می دهد و به سرعت خارج می شود . من هم طبق عادت همیشگی دست از پا درازتر از همان راهی که آمده بودم بر می گردم . در میانه ی راه جناب مدیر با ماشین پرادو اش از کنارم ویراژ می دهد . آب های چاله ی خیابان به سر و رویم می پاشد . بازهم این خیال بچگانه به سراغم می آید که ای کاش همه چیز همان طور بود که من می خواستم . ای کاش حرکت ماشین ریورس می شد ، ماشین پرادو تبدیل به ژیان می شد ، جناب مدیر درست مثل رهنما با لبخند مرا سوار می کرد و پس از گپ و گفتی دوستانه با ساخت طرحم موافقت می کرد . اما نه ... گرد و غبار نشسته بر صندلی های رستوران متروک سورنتو در آن طرف خیابان نشان می دهد روزگار هم چنان بر سر کج مداریست . طرح را پاره می کنم و به جوی آب می اندازم . اصلا گور پدر همه ی مدیران عوضی شکم گنده ی پرادو سوار. هدفون را بر گوش می گذارم و محسن نامجو در گوشم زمزمه می کند : ... این که دستاتو روی سر می ذارن / این که باهات هیچ کاری ندارن / این که تو بازیشون راهت نمی دن / این که سر به سرت می ذارن / این که زاده ی آسیایی و می گن جبر جغرافیایی / این که لنگ در هوایی ، صبحونت شده سیگار و چایی .... به یاد قطعه شعری از رهنما می افتم : "… ناگهان ترسيدم كه مبادا تمام اينها براى هميشه واژگون شوند / كه همه چيز چيز ديگرى باشد/ كه جنون عقل باشد/ كه زندگى مرگ باشد/ كه نور تاريكى باشد/ ناگهان خيلى زياد ترسيدم…" و خیلی زیاد ترسیدم .
|
||