یادداشتی بر فیلم:  شیلی حافظه ی سرسخت

چیزی فانتاستیک به نام حافظه

 محمد سعید محصصی

 کارگردان: پاتریشیو گوسمن، تصویربردار: اریک پیلتار، تئوین تصاویر: هلن ژیرار، راوی: پاتیشیو گوسمن، تهیه شده: در هیئت ملی فیلم کاناداــ کانال آرته ، محصول 1997

   خلاصه ی فیلم: پاترییشیو گوسمن که فیلم مشهور نبرد شیلی را در کارنامه اش دارد به همراه خوان و به بهانه ی دنبال کردن او، 23 سال پس از کودتای 11 سپتامبر 1973 شیلی به کشور خود می رود؛ کشوری که تازه رهایی ــ نه چندان کامل ــ از چنگال دیکتاتوری نظامی پینوشه را تجربه می کند. او به دنبال خوان که نقطه ی آغاز جستجوی او در خاطرات یک ملت است، به همه ی مکان ها و کسانی که به شکلی او و بیننده را به ماجرای مبارزه ی شیلی به رهبری آلنده و واقعیت آن، ابعاد و دامنه ی آن، میزان مقاومت مردم شیلی برای دفاع از آرمان های انقلاب مسالمت آمیز آلنده و خلاصه ارزش و اهمیت آن مربوط می سازد؛ سرمی زند و با بازماندگان آن سال ها به گفتگو می نشیند. خود فیلم نبرد شیلی در این میانه یک راهنما است برای گوسمن که می خواهد تصویر امروزین شیلی را در ذهن ش بسازد و این تصویر را با حافظه ی آن جنبش عظیم بارور سازد.    

    برای کسانی که فیلم نبرد شیلی را دیده اند، شیلی حافظه ی سرسخت، یک تجربه ی بسیار جالب خواهد بود. نبرد شیلی را هم پاتریشیو گوسمن ساخته بود، کسی که به گفته ی پیروز کلانتری، تحت تأثیر کریس مارکر بوده؛ کسی که فیلم مشهورمارپیچ را درجریان جنبش دمکراتیک ــ ضد امپریالیستی شیلی به رهبری سالوادورآلنده، ساخت. برای جوانان سال 57 در ایران، نبرد شیلی و مارپیچ، فیلم های شناخته شده ای بودند. برای ما در آن سال های توفانی ــ که بدبختانه با شروع جنگ تحمیلی سمت و سویی دیگر یافت ــ دیدن این فیلم ها نوعی مشارکت در بحث های گروه های سیاسی بود و هم به نوعی عبرت آموزی. از جهت دیگر، این واقعیت که این مستند ها ونظایر آن ها را، جوانان انقلابی شیلی با پیچیدن به دور بدنشان و زیرلباس های شان، حمل می کرده اند ــ  آن زمان هنوز زمان سلطه ی نوار سلولویید بود و حتی ویدئو یک چیز هنوز لوکس بود، چه رسد به انقلاب دیجیتالی ــ و اصلاً مصایب مستندسازان و فیلم سازان شیلیایی و درگیری شان با حکومت جبار پینوشه و مبارزه شان برای به تصویردرآوردن مبارزه ی آرام مردم شیلی در سال های بعد از کودتای 11 سپتامبر 1973 شیلی، یک نقطه ی عطف در مبارزه ی ملت ها برای استقلال و دمکراسی، و یک جریان الهام بخش در مستند سازی بود. خوب است دوستان نسل جوان کتاب « ماجرای سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی » اثر گابریل گارسیا مارکز را بخوانند، که به نوعی یک رمان مستند به حساب می آید. دوستان نسل من به خوبی می دانند که لیتین که بود: فیلم ساز مشهور شیلیایی و سازنده ی آثاری مانند نامه های ماروسیا و مرگ رییس جمهور. او در دوران حکومت پینوشه تحت تعقیب بود و حق بازگشت به شیلی را نداشت؛ اما حدود چند  سالی پیش از کنار رفتن پینوشه بر اثر مبارزات مردم شیلی و بازگشت ــ کنترل شده ی دمکراسی به شیلی ــ سفری پنهانی و البته خطرناک به شیلی ترتیب داد و یک فیلم مستند بلند از شیلی دوران پینوشه ساخت که سر و صدای بسیاری در جهان برپا کرد.

    حکایت لیتین در آن فیلم و حکایت گوسمن در شیلی . . . ، حکایت مقابله ی همیشگی یاد و فراموشی است؛ حکایت مقابله ی کسانی می خواهند که به یادشان نیاید که در گذشته چه گذشته، و آن ها که گذشته و به یادآوردن آن را دلیلی می دانند بر احساس هویت و هنوز زنده ماندن. یک نقاش در فیلم شیلی . . . که با الهام از حوادث کودتا ی 1973 شیلی نقاشی های بزرگ مقیاسی کشیده، در جایی می گوید: « حافطه یک چیز فانتاستیک است، من اعتقاد دارم که حافظه هم سبب رنج و مرگ ما می شود و هم کمک مان می کند که زنده بمانیم » . و در این فیلم هم می بینیم به یاد آوردن خاطرات و بازشناسی آن همراه است با درد و رنج و هم همراه است با غرورواقعی: ارجاع می دهم با سکانس پیش از پایان فیلم که عده ای از جوانان شیلی امروزــ که در سکانس مشابهی در یک کلاس درس در اوایل فیلم عده ای از همان ها اصلاً حقانیت مبارزه ی آلنده را زیر سوال می بردند ــ پس از دیدن فیلم در حالی که برخی شان مثل ابر بهار می گریند احساس خود را نسبت به کودتاگران ابراز می دارند و درک خود را از واقعیت و ارزش انقلاب مسالمت آمیز به رهبری آلنده را و غرور ناشی از آن را ــ احساس هویت ــ بیان می کنند.

    این پایان که البته یک پایان ایده آل برای فیلم است، مدیون ساختار فکرشده ای است که در طول فیلم شکل می گیرد: ابتدا ما به دنبال خوان یکی از فیلم برداران نبرد شیلی که 23 سال پس از کودتا پا به کاخ ریاست جمهوری شیلی گذاشته است؛ به جای جای کاخ سرک می کشیم و ساعات کودتا را و چه گونه گی زخمی شدن و دستگیری خوان را مرور می کنیم. پس از این ها فیلم به سراغ بازماندگان می رود و می خواهد به یاری نبرد شیلی که بسته به موقعیت برای افراد و یا گروه ها پخش می شود، آن ها را ترغیب کند به جستجو در خاطرات از یاد رفته و یا واکنش نشان دادن به آن حادثه ی تاریخی.

     از طریق این کار ــ که خوشبختانه حتی توضیح داده نمی شود که  نبرد شیلی کجا به نمایش در می آید و در روند دیدن فیلم است که در می یابیم که در یک دانشگاه هستیم و یا در یک کافه و یا خانه ی مثلاً منشی دفتر آلنده و . . . الخ. اما در ادامه ی این جستجوی فیلمیک ــ تاریخی است که پاره های مجزای خاطرات حادثه ی شیلی ــ که به مرور درمی یابیم که پاره های خاطرات یک ملت نیز هست ــ به هم متصل می شوند و یک کل را می سازند.

       اما این روند بازشناسی انقلاب شیلی، یک روند خیلی کند است: از سویی آن قدر شخصی است که مثلاً به خصوصیات فردی خورخه مولر سیلوا ( یکی از فیلم برداران نبرد شیلی که یک سال پی از کودتا دستگیر و پس از شکنجه های  فراوان به قتل رسید ) هم مربوط می شود؛ و از سویی آن قدر عمومی که مثلاً سرود ونسره موس ( سرود رسمی هواداران آلنده ) و یا فلان میدان در برابر کاخ ریاست جمهوری .

       از سوی دیگر این جستجو جستجوی آسانی نیست: یافتن ایگناتسیو گوسمن عموی پاتریشیو، که راش های فیلم نبرد شیلی را مدت ها در خانه اش در یک چمدان نگه داری کرد و به طریقی به دوستان پاتریشیو در سفارت سوئد رساند ــ تا پاتریشیو پس از آزادی بتواند آن را تدوین کند و به اتمام برساندــ کار چندان مشکلی به نظر نمی رسد. اما یافتن پزشکی که پاتریشیو و خوان را که زخمی شده بودند و در استادیوم سانتیاگو ( 1 ) در بــازداشت به سر می بردند،  یا پیدا کردن گارد محافظ آلنده و یا منشی دفتر او از روی تصاویر نبرد  شیلی آسان نبود . اما همین که کسی از این دست آدم ها پیدا می شود، سررشته های جدیدتری از جریان کودتا یافته می شود، پاره هایی مفقود و راهی به سوی دردهای جدید ناشی از فهم خاطره. و کمتر کسی از این زنده شدن یاد های دردناک آن هفته ها و سال های سخت ناراضی است: زنده شدن خاطرات هر چند زخم را نو می کند و زنده ، اما کمک می کند به زنده ماندن آدم. اجازه بدهید این جا ارجاع بدهم به صحنه ای از فیلم برف های خونین اثر نیکلاس ری، که وقتی داد پلیس گیر افتاده در یخاب آلاسکا بر اثر فروکردن دست های در مرز انجمادش در شکم دریده ی سگ ِ سورتمه، به آسمان می رود؛ مرد آلاسکایی ( با بازی آنتونی کویین ) به پلیس می گوید: زندگی درد داره! اما از میان همین درد است که زندگی  با تمام شکوهش رخ می نماید.

    بیوه ی زیبای آلنده با آن لبخند ماسیده بر چهره هنوزباشکوه است وقتی از گذشته ی خود سخن می گوید، و وقتی که با دردی عمیق می گوید من آلبومی از زندگی شخصی ام ندارم که به نوه ام نشان دهم که پدربزرگش که بود. دولت کودتا تمام آلبوم هایم را توقیف کردند و هنوز به من نداده اند. این سخن ها به نظر من خیلی کلیدی است، زیرا که نشان می دهد که کودتاچیان گویی از درونی شدن خاطره ی انقلاب شیلی وحشت دارند. گویی آن ها می دانند که حفظ آن خاطرات یعنی بازگشتن آن انقلاب و زنده شدن ارزش های آن. و این صحنه شاید اوج روند بازیابی خاطره ی شیلی ی قبل از 73 باشد، چه پس از این صحنه است که ان جوانان را می بینیم که به شدت تحت تأثیر نبرد شیلی قرار گرفته اند و از اهمیت آن سخن می گویند. بی دلیل نبود که نمایش نبرد شیلی در زمان خود و تا سال ها پس از ساخت آن، جزیی از یک مبارزه ی سخت با رژیم کودتایی پینوشه بود. و چه افتخاری بود این فیلم برای سینمای مستند!  

   ( 1 )  در یکی دو ماه اول کودتا نیروهای پینوشه هواداران آلنده را در استادیوم شهر سانتیاگو زندانی می کردند و در همان جا خیلی ها زیر شکنجه و یا به دست جوخه های اعدام، جان خود را از دست دادند . 

 

 برگشت به صفحه اصلی ...