
|
بيانيه جيمز نچوی 1985
جنگ همواره بوده است. در حال حاضر جنگ همه جا ميخروشد. و دليلي وجود ندارد كه باور كنيم به اين زوديها جنگ از ميان ميرود. انسان هر چه متمدنتر شده، وسائل نابودي همنوعانش كارآتر، بيرحمانهتر و ويرانگرتر شدهاند. آيا ميتوان به وسيله عكاسي به پديدهاي كه در طول تاريخ بشر همواره وجود داشته است پايان داد؟ دو سوی اين پرسش به قدر مسخرهاي نامتوازن جلوه ميكنند. با وجود اين، اين فكر انگيزه من در رو آوردن به حرفه عكاسي جنگ بوده است. به نظر من قدرت عكاسي در برانگيختن گونهاي احساس انساني نهفته است. اگر جنگ كوششي است براي نفي انسانيت، عكاسي جنگ را ميتوان ضد آن دانست، كه اگر خوب به كار رود ميتواند يكي از اجزاء متشكله مهم پادزهر جنگ به شمار رود. از يك نظر، اگر فردي خطر رفتن به وسط معركه جنگ را به جان ميخرد تا به باقي جهان بگويد چه ميگذرد، او در واقع ميكوشد به نفع صلح كاري بكند. شايد به همين سبب باشد كه آنها كه خواهان تداوم جنگ هستند، دل خوشي از عكاسان جنگ ندارند. همواره فكر من اين بوده است كه اگر فقط ميشد كسي را حتي يك بار به ميدان جنگ برد تا به چشم خود ببيند فسفر سفيد با چهره يك كودك چه ميكند يا يك گلوله موجب چه درد جانكاهي ميشود يا يك تكه شراپنل چگونه پاي انساني را از تنش ميكند، اگر ميشد هركس آنجا باشد و هراس و رنج جنگ را ببيند، فقط يك بار، در اين صورت ميفهميد كه چرا هيچ چيز ارزش اين را ندارد كه بگذاريم اوضاع به نقطهاي برسد كه اين بلاها حتي سر يك نفر بيايد، چه برسد به اينكه هزاران نفر متحمل آن شوند. امّا نميشود همه را به ميدان جنگ برد و براي همين است كه عكاسان جنگ به آنجا ميروند تا به آنها نشان دهند، دستشان را بگيرند و نگاهشان دارند و نگذارند دنبال كارشان بروند و توجه كنند چه اتفاقات وحشتناكي روي ميدهد. عكسهايي بيافرينند آن قدر نيرومند كه بتوانند بر تصاوير رقيقكننده رسانههاي جمعي فائق آيند و آدمها را از لاك بيتفاوتيشان خارج كنند ــ اعتراض كنند و با نيروي اين اعتراض ديگران را هم به اعتراض برانگيزند. بدترين چيز آن است كه من احساس كنم به عنوان عكاس دارم از فاجعه ديگران بهرهبرداري ميكنم. اين فكر راحتم نميگذارد. اين پرسشي است كه هر روز بايد با آن كلنجار روم، چرا كه ميدانم اگر يك آن بگذارم احساس همدلي راستين مغلوب حس جاهطلبي شود، در حقيقت روحم را فروختهام. اين مسئله آن قدر مهم است كه به هيچ عنوان نميتوانم ناديدهاش بگيرم. ميكوشم تا آنجا ميتوانم با تمام وجودم در قبال موضوع احساس مسئوليت بكنم. نفس كنش غريبهاي بودن كه دوربين را به سمت ديگري نشانه رفته ميتواند نقض انسانيت باشد. تنها راهي كه براي توجيه خودم يافتهام اين است كه براي اوضاع فلاكتبار ديگري احترام قائل شوم. همان قدر كه در انجام اين كار موفق ميشوم، همان قدر هم از طرف آن ديگري پذيرفته ميشوم. و خودم هم درست به همان اندازه ميتوانم خودم را بپذيرم.
|
||