مکان های گویا

به بهانه اکران ده مستند ساخته کیشلوفسکی در جشنواره سینما حقیقت

مهرداد فراهانی

در سالگرد یک صد سالگی سینما وقتی مجله سایت اند ساوند از کریشتف کیشلوفسکی خواست تا نام ده فیلم تاثیر گذار زندگی اش را فهرست کند او پس از اشاره به جاودانه های همیشگی - همچون جاده و همشهری کین – از یک مستند کوتاه لهستانی نام برد : نوازنده های یکشنبه (1) . دیگر فیلم فهرست او، قوش ساخته کن لوچ بود که تاثیرات سینمای مستند به روشنی در آن مشهود است . پیش تر نیز او به هنگام صحبت درباره فیلم آماتور گفته بود : مستند های بسیاری بوده است که دوست داشته ام بسازم ولی هیچ وقت فرصت انجام آن ها پیش نیامد . پاره ای از آن ها را به عنوان سوژه فیلم های آماتوری فیلیپ – کاراکتر اصلی آماتور – به کار بردم .جالب آن که سینمای مستند برای کیشلوفسکی سکوی پرتاب به سینمای داستانی بلند نبود زیرا او در طول دهه هفتاد و پس از ساختن آثار داستانی  کماکان به ساخت مستند ادامه می داد ، حتی پس از فیلم تحسین شده آماتور  که او را به جهانیان شناساند . شاید اگر آن حادثه تلخ برای مستند(  ایستگاه ) پیش نمی آمد – پلیس قصد داشت تا به کمک راش های او مجرمی را شناسایی کند و کیشلوفسکی همچون فیلیپ در آماتور راش ها را از بین برد تا همکار پلیس نشود – او هیچ گاه جهان مستند سازی را ترک نمی گفت . نمایش سی و پنج میلی متری حدود 60 فیلم مستند لهستانی در دومین جشنواره سینما حقیقت فرصت مغتنمی بود تا علاوه بر آشنایی با یکی از مکاتب معتبر مستند سازی جهان به این پرسش نیز فکر کنیم که چرا جای این دوره طلایی سینمای اروپای شرقی در ادبیات سینمایی ما خالی است . دوره ای که به قول دانوشا استوک - نویسنده کتاب کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی -  مردم بیش از آن که شوق دیدن فیلم های داستانی را داشته باشند بی تاب مستند های کوتاهی بودند که پیش از فیلم اصلی در سینما نمایش داده می شد . به هر روی این یادداشت نیز بی هیچ داعیه تحلیلی تنها مرور گذرایی است بر ده جواهر تابناک ساخته کیشلوفسکی که در این جشنواره دیده شد . به امید روزی که کلیه مستند های او را در اختیار داشته باشیم .

1.       این جا شهر لودز است (1969) ، 17 دقیقه ، سیاه و سفید . این فیلم چهارمین مستند کیشلوفسکی و پایان نامه فارغ التحصیلی او از مدرسه فیلم لودز است . رساله نظری او فیلم مستند و واقعیت نام داشت . فیلم با دورنمای کلی از شهر آغاز می شود و سپس تصاویری هوایی از خیابان های اصلی ، پارک ها و بناهای دولتی که اغلب قدیمی و رنگ و رو رفته و رو به خرابی هستند دیده می شود اگر چه  تصنیفی که این تصاویر را همراهی می کند شهر را بسیار زیبا و آرمانی توصیف می کند . بعد از این  پلان ها دوربین به داخل کارخانه نساجی می رود که نبض تپنده شهر به شمار می آید و اغلب کارگران آن زن هستند. در این جا مراسم باز نشستگی و تودیع یکی از زنان کارگر که آمیزه ای از خنده و اشک حسرت است به نمایش در می آید.  ردیف ایستاده کارگران  که در مدیوم شات هایی دو یا چند نفره تصویر شده اند با گفتن جملاتی کوتاه دوست باز نشسته خود را بدرقه می کنند . به موازات این مراسم ، اعتراض آدم های مختلف شهر به تغییر گروه  موسیقی محبوبشان  که آهنگ های فولکلور می نواخته را می بینیم. این تصمیم از سوی مقامات شهر گرفته شده است و قرار است آن گروه با یک گروه موسیقی پاپ جایگزین شود . زنان کارگر هم از جمله معترضین به تعویض این گروه هستند . آن ها اعتقاد دارند که پس از سی سال خدمت صادقانه حق دارند که از یک گروه موسیقی برخوردار باشند. در یک پلان به یاد ماندنی اعتراض گروه های مختلف مردم که در چند لوکیشن متفاوت تصویر شده اند  ناگهان قطع می شود به تصویر دستی که بالا می رود و صدای اعتراض ها را قطع می کند . گویی او فرمان به سکوت داده است اما بلافاصله می فهمیم که این تصویر دست رهبر همان ارکستر بوده است و حال صدای ارکستر بر تصاویر شنیده می شود . در تصنیف پایانی فیلم می شنویم : اینجا شهری است که نشانی از آن بر نقشه نیست . با مرور این  تصاویر روشن و شفاف که از فضای داخل کارخانه و شهر ارائه شده است می توان به سرزندگی و شوخ طبغی فیلم پی برد و اگر مشابهت تعویض یک نسل قدیمی با جایگزینی آن گروه موسیقی قدیمی را مورد توجه قرار دهیم نوعی نگاه نوستالژیک نیز قابل تشخیص است . بر خلاف اغلب مستند های کیشلوفسکی که بر تقابل بین نماهای کلوز آپ و لانگ شات بنا شده است در اینجا کمتر پلان های بسته دیده می شود . شاید به این علت که سوژه یک شهر است، آن هم شهری که فیلمساز به رغم تمام انتقاداتش به آن دلبسته اش نیز هست .هرچه باشد این همان شهری است که از مدرسه فیلم آن آندره وایدا، پولانسکی ،زانوسی، اسکولیموفسکی و خود کیشلوفسکی فارغ التحصیل شده اند .

 

2.       من یک سرباز بودم ( 1970 ) ، 16 دقیقه ، سیاه و سفید . دوربین این فیلم که از تصاویری گرین دار بهره می برد به یک آسایشگاه سربازان نا بینای جنگ جهانی دوم که اغلب بر اثر انفجار مین به این وضعیت دچار شده اند می رود و به پای صحبت چند تن از آن سالخوردگان می نشیند که در حلقه ای گرد هم آمده اند . کیشلوفسکی از این کهنه سربازان تنها یک سئوال می پرسد : چه رویاهایی می بینید؟ اما همین یک سئوال به جواب های منحصر به فردی منجر می شود . یکی میگوید من اصلا خواب نمی بینم و دیگری می گوید من خواب های رنگی می بینم .  جالب آن که هیچ یک از آن ها دیگری را خطاب قرار نمیدهد و حرف دیگری را قطع نمی کند بلکه تنها به بیان واگویه های خویش از دورانی که به چشم دیده اند میپردازند . شاید ماندگار ترین چهره این جمع پیرمردی باشد که پیش از اعزام به جنگ نقاش منظره بوده است . فیلم با بیان آخرین آرزوی سربازان – دستیابی به صلح-  و در حالی که موسیقی باخ به گوش می رسد پایان می یابد . کادرهای بسیار بسته فیلم که تمرکز مخاطب را بر چشمان بی فروغ پیرمردها  قرار می دهد و فضای روشن و پر نور اتاق کنایه ای تلخ به روزگار فعلی این آدم هاست.  در این فیلم کیشلوفسکی از تمهیدی بهره می گیرد که بعد ها در فیلم بیمارستان نیز تکرار می شود : تقسیم بندی پاره های مختلف فیلم با استفاده از میان نویس. او قسمت های مهم گفتار سربازان را به شکل میان نویس حک می کند و برای حفط ریتم نسبتا آرام فیلم به جای برش تصاویر به این میان نویس ها از فید استفاده می کند . این فیلم در زمان خود ستایشی از میهن پرستی قلمداد شد و جایزه ای از سوی وزارت دفاع لهستان به آن تعلق گرفت!

 

3.       ترجیع بند (1972 ) ، 10 دقیقه ، سیاه و سفید . این فیلم همچون نخستین مستند کیشلوفسکی - اداره - هزارتوی بوروکراسی  را از چشم ساکنان آن یعنی کارمندان نشان می هد . در حالیکه نوای هارپسیکورد که قطعه ای از ویوالدی را می نوازد  به گوش می رسد فیلم با نمای سرگردانی از دوربین که بر انبوه کاغذ ها و دفاتر رسمی می لغزد شروع می شود و سپس تصویر دستی را می بینیم که اسم فرد تازه درگذشته ای را از لیست پاک می کند . بعد از این پلان ها ردیف کارمندانی دیده می شوند که در فضایی دخمه وار مشغول چانه زدن با خیل مراجعه کنندگان – اغلب پیرمرد و پیر زن – هستند . این جا اداره کفن و دفن و صدور مجوز فوت است  ،  جایی که مراجعه کنندگان بر سر قیمت قبرها و تابوت ها چانه می زنند .  دیدنی ترین سکانس این فیلم ،  بحث و مشاجره ارباب رجوع هایی است که  خواستار پیش خرید قبری برای خود هستند اما  با مخالفت کارمند ها روبرو می شوند و این طور پاسخ می گیرند : شاید شما تا چند سال دیگر هم زنده بودید و نمردید . در صورت پیش فروش قبرها به شما ما با کمبود قبر برای مرده های فعلی مواجه خواهیم شد . هر وقت که فوت کردید ما  قبر مناسبی برای شما پیدا خواهیم کرد . پلان ترجیع بند فیلم ، نمایی حرکتی است که از این فضای سیاه و سرد و خفه – که حاصل استفاده درخشان ویتولد استوک از لنز تله است – به پنجره کناری می رود تا با نمایش روشنایی روز و جنب و جوش مردم در خیابان بیشتر بر فضای دل مرده اداره تاکید کند . ریتم سریع فیلم هم که حاصل کات های سریع و پی در پی است تناقض آشکاری با هدف این کارمندان دارد : فیلم مدام زندگی و پویایی خلق می کند حال آن که آنان هر موجود زنده ای را به اعداد و ارقام بی جان حک شده بر کاغذ تبدیل می کنند . پلان تکان دهنده انتهای فیلم خود فیلم دیگری را در ذهن مخاطب آغاز می کند : تصویری پر نور و روشن از ردیف نوزادان در بیمارستان ، خوابیده در تخت ها با علامت شناسایی بر دست هایشان .در این پلان غریب کیشلوفسکی با طنز تلخ خود امتداد صف مرگ را به ما نشان داده است . مردگانی متحرک و مجبور به زندگی بی چشم داشتی حتی در حد یک گور . واقعا نمی دانم به چه شکلی بهتر از این می شد فضای گروتسک و حماقت بار یک نظام توتالیتر را توصیف کرد .

 

4.       آجرچین ، ( 1973 ) ، 17 دقیقه ، رنگی . در این فیلم کیشلوفسکی دوربین پنهان و بی سر و صدای خود را از کنج اتاق و سالن به میان جماعت می برد . علاوه بر این به جای سپردن سکان روایت به همه آدم های حاضر در فیلم از یک راوی مشخص استفاده می کند . راوی - جوزف مالسا - مردی است میان سال که به عنوان بنای ساختمانی یا چنان چه عنوان فیلم تصریح می کند ، آجرچین ،  فعالیت میکند . او که فرزند دو عضو خوش سابقه حزب کمونیست بوده است بر اثر تشویق مقامات حزبی به واحد جوانان حزب می پیوندد و آن ها نیز سعی می کنند تا از او یک کارگر آرمانی و الگو خلق کنند .او  به رغم نیش و کنایه کارکنان قدیمی تر آن مرکز صادقانه کار می کند ،  اگرچه از وضع نا بسامان بوروکراسی و عدم ارتباط حزبی ها با مردم ناراحت است. تا این که حوادث سال 1956 رخ می دهد که منجر به جا به جایی ها و تغییرات گسترده سطوح بالای حزبی و مدیریتی می شود.  (2)  با وقوع این حوادث او یک باره از جایگاهی که دارد دلزده می شود و به شغل پیشین خود باز می گردد. او اکنون فکر می کند : من می توانستم به خیلی جاها برسم اما آن بالا هیچ دریچه و پنجره ای نبود. احساس خفگی می کردم. زمینه بصری روایت زندگی این کارگر تصویر مهیا شدن او برای شرکت در راهپیمایی روز کارگر است . او ریش خود را می تراشد ،  صبحانه می خورد ، لباس مرتب می پوشد و به جمع کارگرانی می پیوندد که مهم ترین شعارشان ارتقاء استاندارد های کاری است . در صف راهپیمایی از پیر و جوان و خرد و کلان همه حضور دارند. تصاویر اگر چه در ظاهر مشابه هزاران فیلم تبلیغاتی این چنینی است – یادمان نرود که نمایش چنین مراسمی در یک دولت کارگری بیشتر شبیه یک کارناوال است تا یک تظاهرات – ولی اگر خوب به چهره جوزف مالسا دقت کنیم نوعی تنهایی و تاسف در چهره اش قابل تشخیص است . او که از  جایگاهی بالاتر از سایرین به روابط حزبی نگریسته است دیگر اعتقادی به حرکت های این چنینی ندارد اما از سویی به خاطر همان پیشینه مجبور است تا  در نخستین صف راهپیمایی حرکت کند.  فیلم در زمان ساخته شدن نمایش محدودی داشت و تنها پس از 8 سال از زمان ساخت موفق به اکران عمومی شد.

 

5.       اشعه ایکس ، ( 1974 ) ، 12 دقیقه ، رنگی . فیلم با تصویری بهشت آسا از یک جنگل غرق در مه صبح گاهی آغاز می شود اما به زودی می فهمیم که این جنگل سبز دیوار محافظی است بر زندانی به نام آسایشگاه بیماران مسلول.  این فیلم در ساختاری مشابه با فیلم من یک سرباز بودم به پای صحبت بیمارانی می نشینید که از سال ها انتظار بیهوده در این بهشت خیالی به تنگ آمده اند و آرزوی بازگشت به زندگی روزمره را دارند . حتی بعضی از آن ها برای چیزهایی از قبیل صف های طولانی و ترافیک و شلوغی خیابان ها دلتنگی می کنند. بر خلاف فیلم من یک سرباز بودم  این بار  کارگردان از میان نویس استفاده نکرده است تا  پراکنده گویی ذهن های پریشان این بیماران به شکلی بهتر به مخاطب انتقال پیدا کند.  فیلم با نمایی از دود کش های یک کارخانه تمام می شود . گویی این بیماران آرزوی بازگشت به جایی را دارند که از اثرات آن به این روز دچار شده اند . این فیلم کیشلوفسکی مخاطب را به یاد این گفته شوپنهاور می اندازد : تقدیر ما آدمیان همچون سر انجام خارپشت هایی است که در زمستان به سر می برند. اگر از هم دور بیفتند از سرما می میرند و اگر به هم بچسبند خارهایشان به تن یکدیگر فرو می رود.

 

6.       سوابق کاری ، ( 1975 ) ، 29 دقیقه ، سیاه و سفید . این فیلم نیز با تصویر چند مرد و زن در حال گفت و گو که دور یک میز نشسته اند شروع می شود . نور پردازی لکه ای و تیره مایه اجازه نمی دهد به جز چهره آدم ها چیز بیشتری از فضا درک کنیم . خوب که دقت می کنیم می بینیم این بار همه نه با یکدیگر که علیه یک نفر صحبت می کنند . این جا اتاق کمیته کنترل حزب است که وظیفه محاکمه آن دسته از اعضای حزب را دارد که از شیوه تفکر حزب منحرف شده اند . کارگر  انتونی گرالاک متهم است به این که در سازمان دهی یک اعتصاب کارگزی نقش مهمی داشته است . بازجوها خصوصی ترین جزئیات زندگی آنتونی از قبیل ازدواج او در کلیسا و غسل تعمید فرزندش را نیز زیر ذره بین می گذارند. در میان این جدال نا برابر تنها دو بار با پلانی عمومی از زاویه بالا مواجه میشویم و این فضای رعب آور را به طور کامل می بینیم. حرکات پن طولانی مدت ،  حس تشویش و تعلیق قهرمان فیلم را بسیار خوب انتقال می دهد. سکانس های جلسه بازجویی با رفت و برگشت متناوب تصویر آنتونی که در اتاق کناری منتظر رای کمیته است نقطه گذاری شده است . موسیقی این لحظات یادآور موسیقی کریشتف کومه دا برای فیلم بن بست پولانسکی است . باقی لحظات فیلم فاقد موسیقی است . فیلم بدون اعلام نتیجه نهایی جلسه به پایان می رسد . داستان پشت صحنه این فیلم از آن چه خواندید نیز جذاب تر است . نقطه شروع فیلم کاملا جعلی است . اعضا ی حزب گرچه واقعا به همین شغل مشغول بوده اند اما در عالم واقع هر یک از آن ها عضو هیئت هایی جداگانه بوده اند و به علت خبره بودن در کار خود از شهر های مختلف کشور برای این فیلم گلچین شده اند. بازیگر کاراکتر آنتونی هم گرچه واقعا کارگر است اما حرف هایی که بر زبان می آورد مجموعه ای از اعترافات چند کارگر در موقعیت هایی نظیر این است به اضافه اتفاقاتی مشابه که برای خود او رخ داده بوده است. اکنون ممکن است فکر کنید رو دست خورده اید و آن چه دیده اید یک فیلم داستانی است اما نکته کار این جاست که واکنش و تصمیم اعضای کمیته در برابر داستان آنتونی کاملا مستند و بدون فیلمنامه است . آن ها دقیقا جملاتی را به زبان می آورند که همواره می گفته اند . کارگردان با این تمهید می خواسته است تا خلاصه و فشرده ای از کلیات چنین جلساتی را عرضه کند نه یک مورد خاص و منحصر به فرد . یکی از منتقدین لهستانی این فیلم را پیشگام تجربه کیارستمی در تلفیق مستند و داستانی  در فیلم کلوزآپ می داند. کیشلوفسکی ،  خود با فروتنی این فیلم را نمونه ای مشخص از چنین تلفیقی می داند . به باور من اما این یکی از  بهترین ها است .  سرنوشت اکران این فیلم مشابه فیلم آجر چین بود ولی تلخ تر از آن برخورد منتقدان آن دوران سینمای لهستان بود که هوشمندی کیشلوفسکی در ثبت این سند درخشان را به اشتباه درک کردند و او را متهم به باج دادن به حزب کردند .

7.       بیمارستان ، (1976) ، 21 دقیقه ، سیاه و سفید . کارگردان قاب دوربین را به مدت 31 ساعت در فضای داخلی یک بیمارستان –اتاق جراحی ، راهرو های انتظار و اتاق استراحت پزشکان و پرستاران- محصور می کند تا تصویر کاملی از یک شیفت کاری پرسنل یک بیمارستان دولتی ارائه دهد . او برای تمرکز هرچه بیشتر بر روابط درونی پزشکان از نمایش تصویر بیماران تا حد امکان پرهیز می کند و در عوض از صدای خارج از قاب آن ها به شکل خلاقانه ای استفاده می کند . فیلم همزمان دو فضا را پوشش می دهد . از سویی به وضعیت اسف بار تجهیزات بیمارستانی می پردازد : کمبود وسایل ضد عفونی و خون و پلاسما ، قطع برق ، از کار افتادن آسانسور ، شلوغی راهرو ها و کمبود جا و در نهایت صحنه ای ابزورد که اوج این کمبود ها است : چکش جراحی می شکند و به جای آن از وسیله ای شبیه چکش نجاری استفاده می کنند! از سویی دیگر به روابط صمیمی و گرم پزشکان با یکدیگر پرداخته می شود ، صحنه هایی همچون ناهار خوردن ، غیبت کردن پشت سر همکاران و... . به یاد ماندنی ترین پلان این فیلم تصویر پزشکانی است که شیفت کاریشان تمام شده و حال در صف دریافت حقوق ایستاده اند . صندوق دار با دقتی وسواس گونه ساعات و دقایق کاری آن ها را محاسبه می کند . گویی این تصویر معکوس تصویر آشنایی است که در بسیاری از فیلم های بیمارستانی دیده ایم : بیمارانی که در صف و به نوبت منتظر دریافت جیره دارویی روزانه خود هستند . چنانچه پیشتر گفتیم در این فیلم نیز از میان نویس استفاده شده است اما این بار، میان نویس ها کلمه و جمله نیستند بلکه فقط اعداد نمایشگر ساعات روز و شب هستند .همچنین این بار به جای فید ، تصاویر به میان نویس ها کات می شود تا تنش محیط به شکلی بهتر تجسم شود . در این فیلم همچون فیلم از شهر لودز کمتر از نمای کلوز آپ استفاده شده و اغلب پزشکان را در نماهای جمعی می بینیم. لحن وفضای خوش بینانه فیلم نیز بی شباهت به آن فیلم نیست و این بار مفهوم قهرمان جمعی که یکی از وجوه تمایز سینمای کمونیستی با سینمای هالیوودی است با تاکید بیشتری مطرح می شود . کیشلوفسکی سال ها پیش از ساخت فیلم قرمز ، بیمارستان را اثری درباره برادری خوانده بود.

 

8.       کلاکت ، (1976) ، 6 دقیقه ، رنگی . فیلم کلاکت یکسره جدا از 9 فیلم دیگر می ایستد . کلاکت که از به هم پیوستن راش ها و اوتی های فیلم زخم – اولین فیلم بلند داستانی کیشلوفسکی – به وجود آمده در واقع بیشتر یک فیلم تجربی بازیگوشانه است تا مستند و به قول یکی ازمنتقدین شبیه افشا گری یک شعبده باز است که پس از پایان کارش راز حقه هایش را بر ملا می کند. اگرچه این داوری غلط نیست اما من میل دارم تا این فیلم را نوعی ستایش زیرکانه و غیر مستقیم کیشلوفسکی از دوست بازیگرش ، یرژی اشتور فرض کنم. (3) زیرا در این پلان های اوتی کمترین پلان از او وجود دارد و بیشتر تپق ها و اشتباهات مربوط به دیگر بازیگران است.

 

9.       از دید یک نگهبان شب  ، (1977) ، 17 دقیقه ، رنگی .همچون فیلم آجر چین در این فیلم نیز از یک راوی استفاده  شده است. راوی مردی است به نام ماریون اوش که چنانچه از نام فیلم بر می آید نگهبان شب یک کارخانه است. اما این کاراکتر نقطه مقابل کاراکتر آن فیلم است. در واقع کیشلوفسکی این بار یک ضد قهرمان را به عنوان سوژه خویش انتخاب کرده است. ماریون در حالیکه مشغول کارهای روزانه خود است و تنها همدمش یک سگ نگهبان است عقاید مضحک و احمقانه خود را به زبان می آورد و به آن ها افتخار نیز می کند،  جملاتی همچون  :   ( بهترین شکل مجازات اعدام در ملا عام است ) یا ( قانون خیلی مهمتر از آدم هاست . ) سرگرمی او این است که به شکلی ناگهانی سراغ ماهیگیرانی برود که مجوز ماهیگیری ندارند و آن ها را وادار به تسلیم شدن به قانون کند و اگر آن ها امتناع کردند به عنوان حق السکوت وسایل آن ها را ضبط کند. تفریح دیگر او مچ گیری از کارگرانی است که کارت ساعت ورود و خروج خود را به موقع نمی زنند . کیشلوفسکی این مرد را نمونه ای از انحطاط نوع بشر می داند . از همین رو او با پیش نهاد فیلم بردارش ویتولد استوک از نوعی نگاتیو موسوم به اوروکالر که کیفیت رنگی نازلی داشت استفاده کرد تا جهان موهوم این نگهبان بینوای سر سپرده به حزب را که خود را دانای کل می پندارد بهتر نشان دهد . این تجربه او مشابه تجربه استفاده از فیلتر های رنگی خاص در( فیلمی کوتاه درباره کشتن ) است. موسیقی تغزلی ویچک کیلار هم بیش از آن که نمایانگر دید کارگردان باشد ذهنیت ماریون را عیان می کند، مردی که می پندارد هر مشکلی یک راه حل ساده دارد. (4) کیشلوفسکی نقل می کند که خود ماریون این فیلم را دوست داشت و مردم هم از دیدن آن در فستیوال فیلم های منتخب سال استقبال کردند اما هنگامی که تلویزیون تصمیم گرفت تا این فیلم را پخش کند او در اقدامی انسان دوستانه از این کار امتناع کرد زیرا اعتقاد داشت که تماشاگران تلویزیون با تماشاگران خاص یک فستیوال فرق دارند ونمایش تلویزیونی فیلم از نگهبان چهره ای منفور خواهد ساخت و زندگی عادی او را مختل خواهد کرد .

 

10.   سرهای سخن گو ، ( 1980 ) ، 15 دقیقه ، سیاه و سفید . امروزه اغلب کتاب های آموزشی سینمای مستند فیلم سازان جوان را از اصطلاح سرهای سخن گو – چهره هایی که بی هیچ عمل خاصی فقط رو به دوربین حرف میزنند – می ترسانند . (5 ) به باور آن ها این ساده ترین و دم دستی ترین راه ارائه اطلاعات به مخاطب است . کیشلوفسکی اما از این ساختار به نظر پیش پا افتاده شاهکاری بی بدیل خلق می کند . او زمانی گفته بود : فیلم های ما در جغرافیاهای کوچک رخ می داد مثلا در بیمارستان،اداره،کارخانه یا معدن.اگر همه آن ها را به هم پیوند دهید تصویری کلی از لهستان خواهید داشت . به نظر می رسد که او در این فیلم که آخرین مستند تاثیر گذار او به شمار می آید خواسته است لهستان را در چشم اندازی وسیع تر به تصویر بکشد و به عبارت دیگر چکیده ای از همه آثار گذشته خود ارائه دهد . دوربین او در مکان های مختلف به سراغ طیف های مختلف مردم می رود و از مصاحبه شوندگان که به ترتیب سن ردیف شده اند و از کودکی دو ساله تا پیرزنی صد ساله را شامل می شوند تنها سه سوال یک سان می پرسد : کی به دنیا آمده ای ؟ چه کاره هستی ؟ بزرگ ترین آرزویت چیست ؟ کودک سه ساله آرزو دارد که یک اتومبیل باشد . پسر بچه ده ساله دوست دارد به امریکا سفر کند و دخترک یازده ساله امید وار است که پاپ به لهستان سفر کند . باقی پاسخ ها به این روشنی و صراحت نیست : مردم بیش تر با یک دیگر مدارا کنند . حقوق هم دیگر را رعایت کنیم. آزادی فردی به خودی خود کافی نیست و باید همراه با دموکراسی باشد . امیدوارم حق انتخاب سرنوشت خود را داشته باشم .من آرزوی یک خانه را دارم . در این میان یک مهندس شیمی که مست کرده است می گوید همه چیز عالی است و هیچ چیز نمی خواهم . پاسخ آخرین مصاحبه شونده که پیر زنی صد ساله است واپسین بیت این غزل سینمایی است . تنها آرزوی او این است که بیش تر زندگی کند . تصاویر این فیلم بدون هیچ گونه جلوه اپتیکی هم چون فید یا دیزالو به هم قطع شده اند و برای ایجاز بیش تر پاسخ اولین پرسش – سال تولد آدم ها – گوشه تصویر حک می شود . از هنر فیلم بردار فیلم یاچک پتریکی همین بس که هر یک از این کلوز آپ ها را به گونه ای زیبا و غیر تکراری کادر بندی کرده است . فیلم بیش تر و بهتر از ده ها جلد کتاب جامعه شناسی لهستان آن روزگار را به ما نشان می دهد . جامعه ای بی طبقه که همه آدم های آن جز کودکان با وجود تفاوت های سنی ، اجتماعی و فرهنگی آرزوهایی ساده و کوچک دارند و مثلا هیچ کس خواهان یک کشتی تفریحی یا سفر به دور دنیا یا قهرمانی المپیک نیست . این فیلم تصویری از جامعه ای آرمان زده است که به غلط خود را آرمان گرا می پنداشت . با این فیلم بود که به تدریج کیشلوفسکی از نمایش انسان در محیط و جمع فاصله گرفت و به جای توصیف بیرون به توصیف درون پرداخت .

حال که مرور این ده فیلم به پایان رسید می توان شاخصه های مشترک میان این فیلم ها را به این صورت فهرست کرد:

1.       پرهیز از به کار گیری گفتار متنی که از نظر گاه سازنده اثر بیان شود

2.       توجه دقیق به عنصر صدای سر صحنه

3.       فیلم برداری نظر گیر این آثار خصوصا استفاده درخشان از انواع لنز ها

4.       هوشمندی کارگردان در انتخاب نوع نگاتیو : رنگی ، سیاه و سفید ، پر کنتراست یا کم کنتراست

5.       انتخاب موسیقی های متناسب با حال و هوای هر اثر

6.       ایجاز و گزیده گویی فیلم ساز

به لحاظ محتوایی نیز باید گفت که همان طور که او در اثار داستانی اش همواره با ایده و مفهوم شروع می کرد نه با قصه و اکشن،  در این فیلم ها نیز به سراغ مکان ها و سوژه هایی می رود که بی نیاز از دخالت فیلم ساز جهت ایجاد یک خط روایی خود دنیایی از قصه و حرف نا گفته اند .

 

پانویس ها

 1.این فیلم محصول سال 1958 و ساخته کازیمیر کاراباش استاد کیشلوفسکی در مدرسه فیلم لودز بود . اگر به توصیفی که او از این فیلم می کند دقت کنیم شباهت های زیادی بین ساختار آن فیلم و مستند های خود کیشلوفسکی خواهیم یافت ( نگاه کنید به ماهنامه فیلم ، شماره 187 ، ص 61 )

2. در این سال خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی سخنرانی شدید اللحنی علیه استالین انجام داد . این سخنرانی آتشین سرآغاز فرایند استالین زدایی قلمداد شد و پس لرزه های آن تمام بلوک شرق را لرزاند.

3. او علاوه بر زخم بازیگر این فیلم های کیشلوفسکی نیز بوده است : آرامش ، آماتور ، اپیزود دهم ده فرمان ، سفید . پس از مرگ کیشلوفسکی نیز فیلم حیوان بزرگ را بر مبنای فیلم نامه ای از او و با بازی خودش کارگردانی کرد.

4. این قطعه در اصل متعلق به یکی از فیلم های زانوسی بوده است .

5. به عنوان مثال نگاه کنید به کتاب : کارگردانی مستند  ، مایکل رابیگر  ، ترجمه حمید احمدی لاری  ، نشر ساقی

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]