
|
نگاهی به فیلم MDMA ساخته امید بنکدار و کیوان علیمحمدی Easy Rider امیر بوالی (1) امید بنکدار و کیوان علیمحمدی در بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر دو اثر درباره قرصهای روان گردان (Ecstasy) ساختند. یکی «شبانه» نام داشت که در قالب یک فیلم بلند داستانی ارائه شد و دیگری مستندی بود به نام *MDMA. هر دو فیلم با استقبالی نسبی مواجه شدند: برخی «شبانه» را به خاطر روایت سیال (و محدود نشدن به روایت خطی) ستایش کردند و برخی دیگر، ضرباهنگ سریع و هجوم بیامان نماهای کوتاه ِ آن را ستودند. MDMA نیز واکنشهای مثبت بسیاری برانگیخت و دستاورد آن، سیمرغ ِ بهترین تحقیق و پژوهش برای فیلم مستند بود. (2) شاخهای از پژوهشهای سینمایی به Hallucination Cinema (سینمای توهم) میپردازد. این گروه از پژوهشگران در جست و جوی مابهازاهای سینمایی برای نمایش توهم هستند. برای نمونه، «مورنا» در صحنهای از «حقیرترین مرد» (1924) ** برای نمایش مستی «امیل یانینگس» (دربان هتل) از دوربین ذهنی (subjective camera) بهره میگیرد و به یاری حرکات سرگیجهآور آن (و سوپرایمپوزهای چند لایه) جهان را از منظر یک مرد ِ مست به تصویر میکشد. در Easy Rider (دنیس هاپر؛ 1969) نیز کوشش شده تا به کمک نماهای کوتاه؛ لنز***Fisheye ؛ و به یاری رفت و برگشتهای زمانی؛ جهان ِ توهم زای افیون به نمایش درآید. به گمانم میتوان MDMA را نیز بر چنین بستری بررسی کرد. در این اثر با حجم انبوهی از تمهیدات نامتعارف مواجه میشویم، نامتعارف از آن روی که مابهازایی در جهان بیرونی و عینی (objective) ندارد. این تخطی از قلمرو تصویر فراتر میرود و به حوزه صدا نیز بسط مییابد. آن جا نیز به یاری تمهیداتی چون پژواک (Echo) به وادی ِ ذهن قدم میگذاریم. از همین روی، نخستین واکنش تماشاگر به چنین اثری تحسینآمیز خواهد بود. چرا که ما تنها ناظر ِ بیرونی رویدادها نیستیم بلکه به قلمروی ذهنی شخصیتها وارد میشویم و جهان را از دریچه چشم آنها به تماشا مینشینیم. بسیاری از ناقدان، این اثر (و شبانه) را برای هماهنگی فرم و محتوا ستودند. با این استدلال که بنکدار و علیمحمدی به کمک جلوههای تصویری (Video Effects) ، برش پرشی (Jump Cut) و تصویرسازی و قاببندی نامتعارف، جهان توهمزای اکستازی را نشانمان دادهاند. شاید این پندار، از منظری دیگر نیز قابل دفاع باشد: ضوابط سینمایی و تلویزیونی ما به گونهای است که نمیتوان در یک میهمانی ِ این چنینی قدم گذاشت و شادی غیرطبیعی و دست افشانی ِ خلسهوار این جماعت را به تصویر کشید. اگر فیلمساز به قابهای متعارف و لنزهای نرمال بسنده کند، مخاطب هیچ نشانی از خلسه نمیبیند و بیخبر از جهان توهم، درباره چیزی میشنود که مابهازای تصویری آن را نمیبیند. بنابراین، شاید بتوان این گونه استدلال کرد که بنکدار و علی محمدی با آگاهی از این محدودیت، به دنبال راهکارهایی نامتعارف بودهاند تا شاید بتوانند مخاطب را به گونهای غیرمستقیم با جهان ِ توهم آشنا سازند. (3) بنکدار و علیمحمدی، تصویرسازان ِ توانمندی هستند و انکار توانایی ایشان، خیانت به انصاف است. با این حال MDMA فیلم موفقی نیست و کاستیهای آن، همان کاستیهای «شبانه» است. MDMA به ظاهر اثر خوب و اثرگذاری است اما هر چه بیشتر دقیق شویم، بیشتر به سطحی بودن آن آگاه میگردیم. برخی فیلمها ضعیف هستند و به راحتی میتوان دربارهشان قضاوت کرد، چرا که نه نشانی از استعداد در آنها هست و نه نمودی از دقت. MDMA این گونه نیست، هم نشان از استعداد دارد و هم نمود ِ دقت. با این همه ناموفق است، چرا که در کنار حُسنهای بزرگاش، عیبهایی آشکار دارد و در سطحی از آفرینش توقف میکند که نشانگر عدم تامل در شکل (Form) و عدم تدبر در معناست. (4) بزرگی ِ هیچکاک هم به خاطر کارهای بزرگی است که انجام داده و هم به خاطر خطاهایی است که انجام نداده! هیچکاک خوب میدانست که چه صحنههایی را «عادی» پرداخت کند و در چه جاهایی توان ِ خویش را به رخ بکشاند. «سرگیجه» را دیدهاید و به یاد دارید که این اثر، حرکتی نامتعارف دارد (ترکیب زوم و تراولینگ) که ابداع هیچکاک است. بیگمان، سکانس ِ انیمیشن و نور سبز آن را نیز به خاطر دارید. اما در کنار این لحظههای خودنما با توده عظیمی از صحنههای عادی مواجه میشویم: نمای دور، چند نمای متوسط و نزدیک، و یکی- دو نمای از روی شانه (over shoulder). این صحنهها ساده هستند، گاهی آن قدر ساده که هیچ نشانی از استاد ندارد و میتواند از آن ِ هر مرد هالیوودی ِ دیگری نیز باشد. «روانی» نیز سرشار از صحنههای سادهای است که در تضاد با تکلف ِ سکانس حمام قرار میگیرد ... و این تناسب، کیمیایی است که بسیاری آن را فراموش میکنند. از دهه 1980 و با افتتاح شبکه تلویزیونی ِ MTV گونهای از افراط و شلوغ کاری قدم به عالم سینما نهاد که در آغاز، به خاطر بداعت بصری و رویکرد نامتعارف، جذاب مینمود اما به مرور، اهمیت خود را از دست داد و همهگان آن را ملامت کردند. اهالی MTV به پرداخت ساده تن در نمیدهند و «همه» لحظهها را با تمهیدات مونتاژی و جلوههای تروکاژی تزیین میکنند. چندی قبل، بیست و پنجمین سالگرد افتتاح MTV بود و به همین مناسبت، بسیاری از کارشناسان سینما درباره تبعات نامطلوب این شبکه (بر روند فیلمسازی) سخن گفتند و مقاله نوشتند: دیدی آلن (تدوین گر بانی و کلاید) آن را ملامت کرد و اسپیلبرگ آن را تحملناپذیر خواند. ناقدان نیز با مقالاتی چون The lost of film editing (هنر از دست رفته ِ تدوین) زبان به ملامتاش گشودند. بنکدار و علیمحمدی، با یک وقفه بیست ساله، سوار بر موجی شدهاند که امروزه در کشور بنیانگذارش (امریکا) نیز ملامت میشود. «شبانه» و MDMA نمود ِ ژرفترین کاستیهای این سبک است: نبود منطق؛ افراط. الف) عدم منطق: در سیستم کلاسیک، همه عناصر «کارکرد و معنا» داشتند. حرکت رو به بالای دوربین یا نمادی از عروج و آسمان بود یا دلیل دراماتیک داشت. اما در رویکرد MTV تکنیکها دلبخواهی و تصادفی است. یک تکنیک، معنای خاصی ندارد و میتوان آن را با دهها آلترناتیو دیگر جایگزین نمود. مهم این است که مجموعهای از این تمهیدات یک حال و هوای خاص ایجاد کند. بنکدار و علیمحمدی، تصویر را به چند بخش تقسیم میکنند (split screen ) و اگر از آنها بپرسید که چرا به چنین تمهیدی متوسل شدید، جوابی نخواهند داشت. میتوان به طور تصادفی، آن را سیاه و سفید یا قهوهای (sepia) کرد. برای آنها، یگانه نکته مهم این است که با مجموعهای از این تمهیدات، جهانی نامتعارف بیافرینند. همین ماهیت تصادفی است که ما را سرخورده میسازد. گمان میکنیم با آفرینش ِ هدفمند ِ هنرمند مواجه نیستیم بلکه در گرداب احتمالات گیر افتادهایم. MTV (در موارد افراطیاش) فُرم هنری را به تفنن، تقلیل میدهد! ب) افراط: بنکدار و علیمحمدی از نخستین نما تا واپسین نما (بیهیچ وقفه و درنگ) ما را به گرداب ِ تمهیدات ِ خود نما فرو میبرند و حتی برای لحظهای به ما اجازه تنفس و مجال مکث نمیدهند. از همین روی، لحن کارشان یکنواخت است. هیچ جزئی را نمیتوان به تنهایی و فارغ از زمینهاش بررسی کرد: رنگ زرد بر زمینهای تیره درخشندهتر است تا زمینهای روشن؛ سکانس «حمام» (روانی) اثرگذار است چون پیش از آن با یک گفتوگوی طولانی و پرداختی بسیار ساده مواجه بودهایم. اما متاسفانه، بنکدار و علیمحمدی به «زمینه» توجه چندانی ندارند و فراموش میکنند که یک سکانس ِ خودنما در بستر سکانسهای عادی معنا مییابد و حضور همیشگی از قدر و قیمتاش میکاهد. (5) پرداخت نریشنها را به خاطر دارید؟ رویکرد کلاسیک، اطلاعات علمی درباره این دادهها را با تصاویر، نمودارها و عکسهایی مرتبط با متن همراه میساخت تا فهم موضوع آسانتر گردد. اما بنکدار و علیمحمدی از چهره یک راوی به عقب حرکت میکنند و باقی نریشن را از زبان راوی دوم، روایت میکنند. اندکی بعد نیز دورتر میشویم و به یک نمای سه نفره میرسیم که نیمی از چهره واپسین فرد (که در پیشزمینه ایستاده) بیرون کادر است. در این میان نیز با دفرمه شدن صدا مواجهایم. مطمئنا این پرداخت ِ نامتعارف، نیازمند تامل و محتاج خلاقیت است و بیگمان، ساخت آن نیز ساده نبوده (لااقل در مقایسه با ضبط نریشن در استودیو و همراه ساختن آن با چند عکس) اما دستاورد این کار چیست؟ دیدن چهره راوی، حرکت دوربین و قاب نامتعارف، چه نکتهای به کلام میافزاید و مخاطب کدام کاشت را برداشت میکند؟ شیوه متعارف، ساده است اما «کارآمد» نیز هست. ما به خاطر سادگی فرم، روی کلام (و اطلاعات نریشن) متمرکز میشویم و از رهگذر تصاویر و نمودارها، مطلب را به گونهای ژرفتر درک میکنیم. در آن شیوه پرداخت، فرم در خدمت ِ محتوا است اما در MDMA فرم، منتزع از مضمون است. حتی بدتر از آن، فرم به محتوا لطمه میزند. چرا که پرداخت تصویری نامتعارف و صداهای دفرمه، جلب توجه میکنند و این امر در حکم یک پارازیت ارتباطی عمل میکند و از تمرکز مخاطب میکاهد. شک دارم که مخاطبی، با یک بار نگریستن به MDMA اطلاعات کافیای در زمینه قرصهای اکستازی دریافت کند. نه این که این اطلاعات وجود ندارد، اطلاعات هست اما پرداخت ِ نامتعارف همچون یک سد، مانع دریافت و هضم دادهها میشود. بنکدار و علیمحمدی، میتوانستند صحنههای گفتوگو با مصرفکنندگان را با فیلترها، لنزهای نامتعارف و جلوههای صوتی و تصویری همراه گردانند تا به روایتی ذهنی دست یابند اما تعمیم این پرداخت به نریشن و صحبت کارشناس، جز یکنواخت ساختن لحن و از میان بُردن تمرکز مخاطب رهاوردی ندارد. (6) همواره اعتقاد داشتهام که Woodstock (مایکل وادلی؛ 1970) یکی از بهترین آثار تاریخ سینمای مستند است. یک کنسرت موسیقی در منطقهای به نام Woodstock برگزار میشود و جمعیتی عظیم (دهها برابر بیش از آن که انتظار میرفت) از سر تا سر امریکا به تماشای این کنسرت میآیند. یک کارگردان متوسط، از بطن ِ این حادثه یک گزارش خبری ِ مهیج یا یک شوی موسیقی میساخت اما مایکل وادلی (فراتر از قواعد متعارف) بحران دهه 1960، جنبش ضدفرهنگ و فروپاشی رویای امریکایی را به تصویر میکشد. وادلی به بطن ماجرا میرود و Woodstock را همچون تجمع سرکوبشدگان به تصویر میکشد و از انعکاس ِ فریاد نسلی معترض، از تحولی شگرف خبر میدهد. به همین دلیل، و از رهگذر این رویکرد تبیینی، Woodstock به یک سند اجتماعی بدل میگردد. درباره مستند، همواره یک تفکر پیش پا افتاده و تعریف دم دستی وجود دارد که فیلم مستند را به «ثبت واقعیت» تقلیل میدهد. در صورتی که امروزه هر فرد عامیای میتواند با یک دوربین خانگی، رویدادها را ثبت کند. آن چه امروزه اهمیت دارد (و همیشه نیز اهمیت داشته) فراتر رفتن از توصیف و ارائه تبیین است. دانشمندان علوم تجربی، مصادیق بسیار را نظم میبخشند و از بطن آنها فرمول استخراج میکنند. مستندساز نیز باید بتواند رویدادهای پراکنده را نظم دهد و روابط ناپیدای آنها را کشف نماید. MDMA از این منظر نیز اثر ناموفقی است. این فیلم میتوانست هر جایزهای بگیرد، جز سیمرغ پژوهش را. پژوهش مستند به معنای سر زدن به اینترنت و گردش در وب (web)ها نیست. حتی مطالعه چندین و چند کتاب نیز کافی نیست (هر چند لازم است). همه این کارها صرفا گردآوری دادهها (data capture) است. پژوهش از لحظه پردازش آغاز میشود. MDMA در نخستین سطح پژوهش، یعنی ارائه اطلاعات، متوقف میماند و نمیتواند ما را به لایههای زیرین ماجرا سوق دهد. در یک دایرهالمعارف اینترنتی نیز میتوان از ترکیب شیمیایی این داروها و تبعات منفی آنها باخبر شد. مهم، طرح پرسشهایی جدی، همچون کنکاش در علل گسترش این داروها در بستر مناسبات اجتماعی، است. آیا مصرف کنندگان این داروها، جوانان مرفهی هستند که از رفاه به تنگ آمدهاند یا آن که تنگدستانی هستند که جز افیون، گریزگاهی ندارد؟ در زندگی عینی این نسل چه رخ داده که آنها باید به عالم مجازی ِ وهم پناهنده گردند؟ هر فیلم مستند، در ذات خود، فرصتی است برای تبدیل شدن به یک سند اجتماعی و به گمانم بنکدار و علیمحمدی به سادگی (و به بهایی ناچیز) این فرصت را از دست دادند. (7) دنیس هاپر نمیخواست با Easy Rider درس اخلاق بدهد و به جوانان امریکایی بگوید که ماری جوانا چه چیز بدی است! او خود، جزو این جوانها بود و عصیان آنها را میستود. به ظاهر، MDMA یک فیلم آموزشی- تربیتی است که به کار جشنواره رشد میآید و باز به ظاهر، پیامی روشن دارد: از اکستازی برحذر باشید. اما لحن فیلم، قاببندی نماها و آرایش صحنهها به گونهای دیگر است و بیش از آن که مصرف این قرصها را همچون یک فاجعه به تصویر بکشد، ما را در تجربه جهانی دیگر (و سودای توهم) شریک میسازد. اتفاقی نیست که بنکدار و علیمحمدی در تجربه داستانی خویش (شبانه) نیز به سراغ این موضوع رفتند. آنان شیفته این فرم بصری هستند و اکستازی، مجال مغتنمی است برای دستیابی به این شکل. انگیزه آنان، نمایش یک بحران اجتماعی و تلاش برای غلبه بر آن نیست، بلکه صرفا دغدغهای فُرمی است. از همین روی، فیلم آنان اثر تعلیمی ندارد و بر مخاطب تاثیر چندانی نمیگذارد. MDMA بیش از آن که فیلمی تعلیمی و هشدار دهنده باشد، یک ایزی رایدر ِ ایرانی است!
پینوشت * MDMA مخفف Methylenedioxymethylamphetamine، نام علمی قرص های اکستازی، است. ** در ایران، این فیلم را با نام «آخرین خنده» میشناسیم. چرا که در امریکا با این نام توزیع شد و ترجمههای ما نیز بر این مبنا بود. اما عنوان اصلی فیلم DER LETZE MANN (در زمان آلمانی به معنای «حقیرترین مرد») است. این نام با درونمایه فیلم نیز هماهنگی بیشتری دارد. *** لنز Fisheye (چشم ماهی) یک عدسی بسیار واید (wide) است که میدان دید آن اندکی کمتر از 180 درجه است. این لنز با در هم ریختن پرسپکتیو و دادن انحنایی غیرطبیعی به تصویر، برای نمایش وهم و خیال (و سایر لحظه های غیرطبیعی) مناسب است.
مطالب مربوط: خیانت به موضوع: آفت مستندسازی / روبرت صافاریان خیانت کدام است و خدمت کدام / آسیب شناسی دیدگاه های محافظه کار در نقد فیلم مستند / امید بنکدار و کیوان علی محمدی
|
||