
|
خشت خام، ماهنامه فیلم، شمارۀ 357 پیروز کلانتری
سه تجربۀ جذاب از سه فیلم سه جوان شهرستانی برایتان بگویم. بر گسل زادهام (محمد تحسیری)، قوس بر قزح زندهرود (فرشاد احمدی دستگردی) فیلمسازان اصفهانی و شیر+زاد ساختۀ رضا فرهمند فیلمساز مشهدی. شاید دوستان فیلمساز خوش نداشته باشند شمارۀ 357 آزادی در آستانۀ جنگی دیگر جنگ ایران و عراق در سال 1367 پایان یافت، اما سرنوشت و وضعیت آزادی اسیران جنگ، درگیرودار اختلاف دو كشور و سماجتهای صدام حسین در آزاد نكردن اسیران ایرانی، تا چند روز پیش از حملۀ آمریكا به عراق و حتی تا یك سال پس از سقوط صدام قطعیت پیدا نكرد و اسیران بسیاری تا پانزدهشانزده سال پس از پایان جنگ در اسارت باقی ماندند. سعید تارازی كارگردان خوب و گزیدهكار سینمای مستند، در فیلم روز آزادی تدارك، طی مسیر و لحظههای آزادی گروه بزرگی از اسیران عراقی توسط ایران را، در اسفند 1381 و چند روز پیش از حملۀ آمریكا به عراق محور فیلم خود قرار داده، اما میكوشد بر این بستر، بغضهای فروخوردۀ این انتظار طولانی و توجیهناپذیر اسارت در دوران صلح را تا حدودی به نمایش بگذارد. طبیعتاً او موضوع را در ایران دنبال كرده و به اسیران عراقی پرداخته و این غبن و حسرت باقی میماند كه از وضعیت اسیران ایرانی در عراق چنین تصویری باقی نمانده است. این احساس در لحظههای نمایش تصویرهای آرشیوی ناشناخته از قدم زدنها و خلوت غریبانۀ اسیران ایرانی در یك اردوگاه عراقی در فیلم روز آزادی سنگینتر با ما میماند. در فیلم درمییابیم كه تا سالها پس از پایان جنگ، حتی آمار اسیران دو طرف در اختیار صلیب سرخ جهانی نبوده و خانوادهها از مرگ یا زنده ماندن عزیزانشان هم بیخبر بودهاند. فیلم، با صحنۀ لحظههای آزادی اسیران در مرز ایران و عراق، در گذر از دروازهای كه آن سوی آن مملو از خانوادههای منتظر است، شروع میشود و نمای دستگاه كوچك نفرشمار در دست مأمور صلیب سرخ، كه با گذر آدمها و فشار دست شماره میاندازد، وقتی غرابت و تلخیاش نمایان میشود كه دقایقی بعد درمییابیم كه آدمی كه در یك لحظه و با فشار یك دكمه حضورش ثبت شده، حداقل پانزده سال و شاید هم مثل آن مرد میانسال تسخر زن («چهل روز مانده به 21 سال») 21 سال از زندگیاش را ناخواسته دور از وطن و خانواده گذرانده و حالا در حال پیوند خوردن به لحظههای آن 15 تا 21 سال پیش است. زندگی و تجربههای متفاوت او و خانوادهاش در این زمان طولانی چهقدر به این پیوند دوباره راه میدهد، معلوم نیست. صحنههای شروع فیلم در تصویرهایی كه یك زن و شوهر از اینسو و آنسوی مرز، یكدیگر را به جا میآورند چون یك فلاشبك ما را به تاریخ و مسیر طولانی شدن این اسارت گره میزند و در پایان فیلم باز به آن لحظه میرسیم كه حالا حسوحال و معنای تازهای برایمان پیدا كرده است. تارازی گزیده و متین گزارش میكند و سعی میكند از تنش بیرونی موضوع بگذرد و به التهاب درون آن راه پیدا كند. او زمانی طولانی با موضوع فیلمش سر كرده و گذرهای متناوب او میان ساعتهای پرالتهاب تدارك، سفر و لحظههای آزادی اسیران با اوقات سنگین زندگی در اردوگاه، حس ما را میان شور و بغض آزادی در آغاز یك جنگ تازه و حسرت اسارت در زمان صلح، معلق باقی میگذارد. حالا كه در روزهای درگیریهای خانمانسوز عراق، امروز این فیلم را میبینیم، به تأثیر پیچیده و غریب آزادی در آستانۀ این جنگ و خونریزیهای تازه، در میان آدمهایی كه در فیلم روز آزادی دیدهایم، فكر میكنیم، انتظار دیگری هم با من باقی ماند. میخواستم با زیروبم تجربۀ زندگی پانزدهبیستسالۀ اسیران، ورای ماوقع و زندگی روزمره، بیشتر سر كنم و به ذهنیت و رسوب این گذار طولانی، كه در مكثها و نگاهها و سكوتهای اسرا در اتوبوس گاه پیدا بود، دست یابم. از خلوت این آدمها كم دیدم و دوست داشتم گفتۀ آن اسیر («دختری بود كه فامیل من بود، نمیدانم منتظر من هست یا نه؟») را نه در اتوبوس و در ساعتهای پیش از آزادی، بلكه در اردوگاه و در لحظههای انتظار و حسرت او برای آزادی بشنوم. دختری كه راحت توجیه نمیشود نمایش فیلمهای بلند مستند در دورۀ جدید برنامۀ مستند 4 را خوشامد میگوییم. فیلم دختر چریك به كارگردانی فیلمساز جوان فرانك پیازكی پولزن، دورۀ سهماهۀ آموزش چریكی دختری به نام ایزابل را در میان چریكهای مسلح مخالف دولت كلمبیا دنبال كرده است؛ از روزهای ورود او به این دوره و جلسۀ توجیهی با او تا روز پایان كه او در تشكیلات پذیرفته میشود و میماند تا آینده و جایگاهش چهگونه رقم بخورد. در دیدار اولیۀ فرماندۀ پایگاه با او، روشن است كه همه چیز برای ایزابل تازه و غریب است. او دانشجو بوده، پدری انقلابی دارد و از آغوش گرم و مألوف خانواده به این تجربۀ ناآشنا و سنگین روی آورده است. «توجیه» نبودن او در ابتدای راه پذیرفته است، اما در روزهای پایانی دوره و در آن جلسۀ انتقاد از او نزد همان فرمانده، او هنوز «توجیه» نیست و شرمزده باید بار گناه برخورد غیرمتعارف و ناپسندش را یكتنه به دوش بكشد؛ و او چنین میكند و برای اولین بار به خلوت و اشكهایش پناه میبرد. حالا منتظریم كه او از مقر و فضای آموزش رانده شود، اما «پایان خوش» كار و بهواقع شوك دردآور فیلم شكل میگیرد و او در همان وضعیت توجیهناشده و معلق، دوره را با موفقیت میگذراند و پذیرفته میشود! در صحنههای پایانی فیلم، اغلب افراد آموزشدیده و توجیهشده به محلهای فعالیت خود رفتهاند و پایگاه خالی شده است. ایزابل و یكیدو نفر دیگر باقی ماندهاند؛ معلق در میان گذشتهای كه به این سرعت (فقط سه ماه!) به گذشتهای برگشتناپذیر تبدیل شده و آیندهای كه روشن و افتخارآمیز معرفی میشود اما لااقل برای ایزابل هنوز ناشناخته و نامنتظر است. آنچه ایزابل را برخلاف بسیاری دیگر، فردی توجیهنشده جلوه میدهد دو چیز است: اول اینكه او تصور میكند میشود زندگی كرد و چریك هم بود و نمیداند كه در این راه تازه، زندگی یعنی چریك بودن. دیگر اینكه روشن است او با احساسات و روحیه و رفتار شخصیاش پا در این راه گذاشته و این همه در این دنیای تازه، بیقیدی و تشكیلاتگریزی و فردگرایی قلمداد میشود، در حالی كه یكیدو ماه پیش ایزابل در دانشگاه و در میان خانوادهاش قطعاً فردی درگیر و متعهد به حساب میآمده است. تنها جایی كه او احساس میكند حرفی برای گفتن دارد دقیقاً در مباحثه میان یكیدو فرد آموزشگیر و مأمور آموزش است كه ایزابل دقیقاً حرف و نظر برای گفتن دارد، اما دنیای چریكها دنیای عمل است و آن حرفها و مباحثهها زنگ تفریح به حساب میآیند. در اینجا حرف مفید، همان شعارها و آواهای محرك و برانگیزانندۀ عمل است. ایزابل تا پایان دوره، چون كودكی تازه پا به مدرسه گذاشته، با این فضا بیگانه میماند، اما تأثیر ماندگار موقعیت تصویر شده و فیلم در این واقعیت است كه آیندۀ او، لااقل تا زمانی نامشخص، در همین دنیای نامأنوس رقم خورده و سپری خواهد شد. رسوخ به درون یك تشكیلات چریكی و سر كردن با آن، از قرار باید برگ برندۀ فیلم باشد؛ اما همه چیز نیمبند نشان داده میشود: مسیر آموزش ایزابل، برنامۀ دورۀ آموزش و رابطۀ دیگر داوطلبان با ایزابل. این جهان اشارهوار فیلم در عین حال كه ما را تشنۀ دانستن بسیاری از جزییات این دنیای ناشناخته باقی میگذارد، در برابر قطعیت و نظم جاری در فضای آموزش، حسی از تعلیق و تردید ناگفته و تصویرنشده در فیلم ایجاد میكند و حفظ فاصلۀ فیلمساز با ایزابل را به نمایش میگذارد كه گزنده، اما مؤثر است. روشن است كه كارگردان با ایزابل به توافق رسیده بوده كه زندگی تازۀ او را در این دورۀ آموزش ثبت كند. او نهتنها در دورۀ فیلمبرداری با حفظ فاصله و نگاه از دور، ایزابل را تنها میگذارد (در هیچ لحظهای ایزابل برای دوربین حرف نمیزند) بلكه در پایان دوره، كاملاً از او جدا میشود و این واقعیت غریب را پیش رو میگذارد كه فیلمساز كارش تمام شده و از آن جهان پرفشار جدا شده و به زندگی مألوفش برگشته است، اما ایزابل معلق و جدا و دور از چشم ناظر و محافظ دوربین، با آن جهان ناآشنای پیش رو چه خواهد كرد؟ پایان كیش جشنوارۀكیش در تمامی سالهای پس از انقلاب، تنها جشنوارۀ خاص نمایش و ارزیابی فیلم مستند بوده است. ایده و بنای این جشنواره از شخص كامران شیردل بود كه یكی از مهمترین فیلمهای مستند سینمای ایران، اون شب كه بارون اومد را ساخت و در تمامی شش دوره برگزاری جشنوارۀ كیش، همهچیز جشنواره متكی به نقش و حضور او بود؛ آنقدر كه وقتی سال گذشته و در كوران تدارك برگزاری جشنوارۀ هفتم، او از دبیری جشنواره كنار گذاشته شد، برای من و بسیاری از فیلمسازان و مستنددوستان نزدیك به جشنواره روشن بود كه جشنوارۀ سینمای مستند كیش، با آن شمایل و حالوهوای آن شش دوره، فضایی مربوط به گذشته شده است. راحتتر بگویم همان موقع، جشنوارۀ كیش برایمان به خاك سپرده شد؛ همچون هر عزیز ازدسترفتهای كه دیگر نیست، اما یاد و خاطرهاش در دلها باقی میماند. نمیخواهم بگویم و معتقد هم نیستم كه آن جشنواره موقعیت ایدهال نمایش و بررسی سینمای مستند ایران بود. در تمامی آن سالها با آن جشنواره و شخص شیردل نزدیك بودم و نقد و نظرم را راحت با او مطرح میكردم. اساساً جشنوارۀ بیتماشاگر برایم زیر سؤال بود و حالا هم معتقدم كه هیچ جشنوارۀ فیلم جدی و مؤثری در كیش، كه جزیرهای تجاریـــتفریحی است، پا نخواهد گرفت (بازار فیلم حرف دیگری است). اما جشنوارۀ كیش تنها فضای غیردولتی متمركز بر سینمای مستند ایران بود و شاید جدیترین اتفاق سالانه برای مستندسازان و پیگیران سینمای مستند. معتقد بودم كه این فضای كمتماشاگر، عملاً به خود فیلمسازان منحصر شده، هم به عنوان شركتكننده و هم به عنوان تماشاگر و مخاطب؛ و این وضعیت اگر فضا را غیرجشنوارهای میكند، در عوض تمركزی در حضور و روابط فیلمسازان با خودشان و با منتقدان و صاحبنظران ایجاد میكند كه غنیمت است و مطلوب. مؤثرترین شكل برگزاری جشنواره را تغذیه و تقویت بار حرفهای و آموزشی آن، تشكیل كارگاههای تئوریك و عملی در كنار فضای نمایش و بررسی فیلمها، دعوت از یك فیلمساز یا صاحبنظر سینمای مستند از خارج در هر سال و انعكاس نتایج بحثها و كارگاههای هر سال به شكل دفترچه یا كتاب برای پربار كردن برنامۀ سال بعد میدانستم و این همه را به شیردل میگفتم. میدیدم كه تنها حامی پیگیر و جدی او مهندس نصیری (رییس مناطق آزاد) بود و نه حتی رؤسای منطقۀ آزاد كیش یا سازمان سیاحتی آن. از پایین بودن بودجۀ جشنواره باخبر بودم (دبیرخانه تا روز آخر یك خط تلفن مستقل نداشت) و تمایل به نمایشی بودن و پرسروصدا شدن جشنواره در میان مدیران، و مقاومتهای شیردل را میدیدم. او در یكیدو سال آخر موقعیت جشنواره را متزلزل دید و سعی كرد با بینالمللی كردن جشنواره، آن را سرپا نگاه دارد. هنوز هم فكر میكنم اگر جشنواره به كیفیت آموزشی و تئوریك مؤثری دست مییافت و روابط و سازوكار برگزاری كارگاههای مفید را شكل میداد، شاید همان فضا و روابط جوش خورده، حالا در موقعیت دیگر و با جدیت شیردل و فیلمسازان و علاقهمندان جشنواره جای تداوم و پیگیری داشت. طبیعتاً شیردل حواسش بیشتر به حفظ موقعیت موجود و تداوم برگزاری جشنواره بود و شاید بیش از ما، از مخالفت مدیران با آنچه ما منتقدان و فیلمسازان طلب میكردیم، باخبر بود. اما آنچه در باب معرفی و نقد مختصر آن «روزگار دور!» گفتم مانع تماشای تأثیر جشنوارۀ سینمای مستند كیش به عنوان مهمترین تریبون یك سال حضور سینمای مستند ایران نمیشود و از بابت نحوۀ انتخاب و داوری فیلمها، جشنوارهای در قدوقوارۀ جشنوارۀ كیش سراغ ندارم. جشنوارۀ كیش استانداردی را در نگاه به سینمای مستند ایران ایجاد كرد كه ماندنی است. شركت فیلم در جشنوارۀ كیش برای فیلمسازان اعتبار میآورد، نشانۀ گذر آنان به سطحی بالاتر و حرفهایتر بود و در آنها جدیت و مسئولیت بیشتر برمیانگیخت. مدیریتی كه كامران شیردل را بركنار كرد، چهقدر به این زیروبمها نظر داشت و چهقدر میخواست بداند كه جشنوارۀ سینمای مستند كیش جایش در سینمای مستند ایران چیست كه حالا باید تفاوت و تغییر پیدا كند؟ این همه را گفتم تا این را هم بگویم كه آنچه این روزها از زبان كسانی كه در جشنوارۀ كیش امسال بودهاند دربارۀ سطح پایین آن، نمایشی بودن همه چیز، برخوردهای غیرمنتظره و عدم تناسب فضای جشنواره با فضای سینمای مستند امروزمان میشنوم، برایم تازگی ندارد و انتظارش از زمان تغییرات در جشنواره با من بوده است. احمد میراحسان در جشنواره حضور داشت و در یكیدو تماس تلفنی كه داشت مدام حرص میخورد و نوشتهای هم داد كه در این صفحات چاپ شود. نوشتۀ او در توصیف جزییات تبعیضها، برخوردهای نامناسب با فیلمسازان، نمایشی بودن امور و سطح پایین داوری بود. اغلب آنچه را كه نوشته بود باور میكردم. یادداشت كوتاهی هم نوشتم كه دربارۀ بدهبستان تبلیغاتی شبكۀ تهران سیما با جشنواره بود. اما چاپ هر دو نوشته را افشای جزییاتی میدیدم كه در كل، جز آن انتظار نمیرفته است. احساسم این است كه این جزییات شاید چند ماه دیگر فراموشمان شود، اما كلیت تعطیل كردن یك جشنوارۀ مؤثر و جاافتاده برای سینمای مستند، همانند تعطیل كردن جشنوارۀ مؤثر «یادگار» و توقف انتشار نشریۀ نابسنده اما لازم «سینما حقیقت» حلقههای یك زنجیرند. وقتی باور به لزوم و تأثیر سینمای مستند در میان متولیان سینمای ما (نه در حرف، در عمل و طی مسیری بابرنامه و مؤثر) جا نیفتاده، از مدیران اقتصاد و تجارت مملكت چه انتظاری داریم؟ شیردل بود كه راه افتاد و جشنوارۀ كیش را راه انداخت. حالا كه او بر سر این كار نیست، ما دوستداران سینمای مستند و جشنوارۀ كیش برای تداوم آن روابط و آن فضا چه كردهایم؟ چه میخواهیم بكنیم؟
دو اشاره 1- فیلمهای مستند به نمایش درنیامده، در این صفحات بیشتر معرفی ــ و اندكی هم بررسی ــ میشوند. دربارۀ این فیلمها نمیتوان از این حد قدم پیشتر گذاشت و وارد نقد و تحلیل شد. این را گفتم تا دوستان فیلمساز، این نگاه مختصر به فیلمهایشان را كمتوجهی تعبیر نكنند. 2- در یادداشت دو شماره پیش در تجلیل از تهامینژاد نوشته شد: «فیلمخانۀ ملی ایران از دانش تهامینژاد در بازشناسی فیلمها و اشیای بیشناسنامۀ آرشیو فیلمخانه بهره گرفت» كه درست آن راشهاست و نه اشیا.
|
||