
|
خشت خام، ماهنامه فیلم، شمارۀ 350 پیروز کلانتری طنز، یا مضحكه و تحقیر؟ در فصلی از فیلم رییسجمهور میرقنبر، فیلمساز میرقنبر 73ساله را متوجه میكند كه حلقۀ ازدواج بهاشتباه در انگشت دیگر همسرش قرار دارد و از او میخواهد كه با همان علاقۀ سابق حلقه را در انگشت صحیح جا بدهد. تیتری روی سیاهی میآید كه میرقنبر فراموش كرده حلقه در كدام انگشت جا میگیرد. تصویر بلاتكلیفی میرقنبر را میبینیم و تماشاگران میزنند زیر خنده. در جایی دیگر، پیچش كلام میرقنبر در توضیح اینكه همسرش در اوقاتی كه میرقنبر برای فعالیتهای انتخاباتی او را تنها میگذارد چه میكند و تعبیر تعبیه و سمت دادهشدۀ فیلمساز، موجب خندۀ حاضران در سالن نمایش میشود. به یاد دارم كه در دیدار قبلی فیلم (كه طولانیتر هم بود) نماهایی وجود داشت كه اگر باقی میماند قطعاً شعف و خندۀ بیشتری در سالن نمایش برمیانگیخت. قضیۀ دستمایه قرار دادن و دست انداختن ناهمسازیهای فرهنگ «دیگری» برای جذب و خوشآمد مخاطب «خودی» انتها ندارد و شمایل غیرطناز، حاد، اسفبار و خونریز آن، جهنمی است كه در منطقۀ خاورمیانه برپا شده برای رفع این ناهمسازیها به نفع یك فرهنگ و سیاست سلطهجو و ویرانگر. نمیخواهم بگویم فیلم محمد شیروانی بر بنیان این دست انداختنها و مزهپرانیها بنا شده (گرچه از آن، كم نشان ندارد) اما مشكل فیلم در وسیله قرار دادن فاصلۀ فرهنگی (و نه غور و بررسی آن) و مصادره به مطلوب كردن موقعیت توهمآلود میرقنبر برای فتح قلۀ ریاستجمهوری توسط فیلمساز و بازیگردانیها و صحنهچینیهای مختلف كارگردان با حضور میرقنبر و سیفالله است. قطعاً خود این موقعیت، در درون روابط و منطق خودش و در برخورد این منطق با دنیای بیرون طناز بوده، اما نتیجۀ كار شیروانی در تحمیل سلیقه و موضع خود، به مضحكه كردن و تحقیر میرقنبر و سیفالله انجامیده و مشكل من با فیلم در اینجاست. این احساس تحقیر در همان صحنۀ كلیدی اول فیلم و در بحث میرقنبر و سیفالله با فیلمساز و كلافگیشان از بازیگردانی و وسیله قرار دادن آنها نمودار است. شیروانی میتواند بگوید همین صحنه را هم او ساخته و واقعی نیست. احساس من در برابر این گفتۀ احتمالی او، رسوب این كلافگی و بروز آن در فیلمساز (و نه در فیلم و در صحنههای تدوینشده) و تعدیل یا دفع آن توسط چیدن چنین صحنهای است، چون در طول فیلم روشن نمیشود كه زمینه و نمود این كلافگی در كجا و چهگونه بوده است. در نتیجه، جایگاه و كاركرد این صحنۀ طراحیشده هم زیر سؤال میرود. میرقنبر شخصیتی عامی جلوه داده میشود، در حالی كه او سالها پیش دیپلم داشته و بعد از 25 سال تلاش، در كنكور قبول شده و در حال گذراندن دورۀ لیسانس در دانشگاه آزاد محل زندگیاش (نزدیك مراغه) است. در توضیحات او هم روشن میشود كه سه دوره كاندیدای نمایندگی مجلس بوده و تأیید صلاحیت شده و در میان پنج یا شش كاندیدای منطقهاش قرار داشته است. بسیاری از این واقعیتها در نمایش فیلم موجب خنده و مزاح میشود، در حالی كه در عرف و منطق و فرهنگ و زندگی مردم منطقه شاید اموری معمولی و مرسوم به حساب آید. نام فیلم و تأكید بر امكان ریاستجمهوری میرقنبر در سؤالات فیلمساز از او نیز گمراهكننده یا لااقل مبهم است، چون میرقنبر همواره نه برای ریاستجمهوری، بلكه در انتخابات مجلس كاندیدا بوده است. تأكید اصلی میرقنبر بر ابتكار تبلیغاتی او و مأمور تبلیغاتش سیفالله در ایجاد رابطۀ تكبهتك با اهالی محل و منطقۀ زندگیاش است. گردش میرقنبر با موتور و سیفالله با گاری، تأكیدی بر موقعیت و ذهنیت دون كیشوتوار میرقنبر است (تأكید بر این وضع در نسخۀ قبلی فیلم آشكار بود) و فیلم در حفظ این ایده و جاری كردن آن در واقعیتهای واقعی رابطۀ میرقنبر و سیفالله با اهالی روستاها میتوانست به مكاشفۀ ویژگیها، جذابیتها و ظرایف این روابط نزدیك شود، اما فیلمساز شیفتۀ ایدههای تكهتكه و ناپیوستۀ خود بوده و به لحظههای این روابط نزدیك نشده است. به قابلیتهای امر واقع و لحظههای زندگی ناباور بوده و در عوض صحنهسازیها و موقعیتپردازیهایی كرده كه متصنع و دور از فرهنگ زندگی پیش روی دوربین از كار درآمده است. زندگی و دنیای انسانها پیچیده و تودرتو است و نزدیك شدن به آن، حتی برای پیوند دادن آن به تخیلات و ذهنیات خودمان، امری خطیر است. صرف سینمادانی و بازیگوشی و صحنهگردانی نهتنها برای این دنیا كافی نیست، بلكه مخل و ضایعهآفرین هم خواهد بود. رئیسجمهور میرقنبر، حتی در نسخۀ فعلی و بهرغم تصحیحها و خودداریهای فیلمساز، در مرز این اخلال و تضییع حركت میكند (فیلم، روز دهم مرداد در برنامۀ فیلم «انجمن تهیهكنندگان سینمای مستند» در خانۀ هنرمندان نمایش داده شد). هدف: خبرنگار ” دیداری كوتاه و گپوگفتی مختصر با مازیار بهاری داشتم و نوارهای چند فیلم اخیرش در عراق را گرفتم تا در دوسه هفتۀ آینده در دیداری مفصلتر دربارۀ تجربهها و دانستههایش از كار چندساله در عراق بیشتر بشنویم. سه فیلم كوتاه دهپانزده دقیقهای او سیستانی مرجع تقلید، ناامیدی و كودكان ابوغُریب تصویرگر گوشههایی از مسایل عراق پس از حملۀ آمریكا و دستگیری صدام است و فیلم 48دقیقهای هدف: خبرنگار به موقعیت پیچیدۀ عكاسان و خبرنگاران در جنگ عراق میپردازد. تصویری كه سه فیلم كوتاه بهاری به دست میدهد، از جامعهای میگوید كه رها شده و زبان بازكرده و از مصایب بیرون و شور درونش میگوید، ولی درگیر تعریف بسیاری چیزهای تازه و تعریف ناشده است و متأثر از خشونت و خشم هجوم و انتقام و تسلط آتش و گلوله، برای این مقصود خود زمان و امنیت به دست نمیآورد. فیلمها شكل گزارش خبری دارند، اما در زمان محدودشان، چه به لحاظ مجموعه و تركیب اطلاعاتی كه میدهند و چه در شكل و ساختار تصویریشان، كاری متفاوت از گزارشهای خبری متكی به رابطۀ صریح و سادۀ گفتار و تصویر پیش رو میگذارند و مستندهایی اندیشیده، طراحیشده و سلیقهمند به حساب میآیند. هر سه كار بسیار پرپلاناند، هر صحنه و رابطه در نماهای متعدد و متفاوت پوشش داده شده، ریتم تدوین فشرده و سریع است و تصویرهای فراوان از زندگی و گفتوگوهای زنده، به نسبت گفتار توضیحگر، حاصل كار را به سینمای مشاهدهگر نزدیك میكند. بهاری میگوید كانال خبری PBS آمریكا متقاضی و حمایتكنندۀ این نوع مستندهای خبری است كه سلیقه، دید و تكنیك خاص فیلمساز در آنها برجسته است و پرداخت پرملاطتر و دقیقتری از گزارشهای خبری دارد. هدف: خبرنگار با این اعتقاد ساخته شده كه جنگ عراق معنای تازهای به حرفه و موقعیت خبرنگاران جنگی داده است و معادلات تازهای وارد این عرصه كرده است. تا زمان تولید فیلم حدود صد خبرنگار در عراق كشته شده بودند و در گفتار پایانی فیلم میشنویم: «از این پس هیچ خبرنگاری نمیتواند جنگی را گزارش كند، مگر اینكه بداند خود، ناخواسته در جنگ شركت دارد و خود نیز هدف حمله است.» فیلم بهاری در انتقال مؤثر، پرجنبه و باورپذیر این پیام بسیار موفق است. در كل فیلم با اسكات، خبرنگار كانادایی همراه میشویم كه همراه زینب، خبرنگاری دیگر، اسیر مجاهدین القاعده بوده، تا پای مرگ پیش رفته، آزاد شده، به خانوادهاش در كانادا پیوسته و حالا به خواست بهاری، برای بازسازی دوران اسارتش به مرز عراق آمده و در دورهای نیز برای انتقال تجربههایش از دوران اسارت به محل استقرار سربازان آمریكایی دعوت شده است. این قصه، تنها یك فضا از فیلم است. هنا، یك زن خبرنگار مصریالاصل را هم در جابهجای فیلم میبینیم، شاهد قصۀ دوست عربش و قتل شوهر و دختر او میشویم و دیگران: یك خبرنگار عرب كه بیشتر از زندگی مردم گزارش تهیه میكند، یك روانشناس كه در حال تحقیق دربارۀ روحیات خبرنگاران جنگی در موقعیت امروز عراق است، یكیدو خبرنگار و عكاس دیگر و نیز خود بهاری كه میگوید برای نهمین بار ظرف سه سال اخیر به عراق آمده و با آنكه از موقعیتهای پرخطر دور است، برای بازگشت دوباره به منطقه دچار تردید شده است. چند مسألۀ تفكربرانگیز در فیلم مطرح و بررسی شده است. مهمترین آنها، موقعیتی است كه خبرنگاران پس از یورش نظامیان آمریكا به فلوجه و اوج گرفتن موج انتقام و گروگانگیریها، در آن گرفتار شدهاند: آنها به علت ناامنی شدید وضعیت عراق، مجبورند در پناه نظامیان آمریكا كار كنند و این واقعیت آنها را تا مرز بیعملی و زمینگیر شدن حرفهای پیش میبرد. یكی از خبرنگارها میگوید ما از بزرگترین خبرگزاریهای دنیا به اینجا آمدهایم و حالا همهمان در یك اتاق جمع شدهایم و محدود شدهایم به آنچه چند خبرنگار محلی كه برایمان میفرستند. خبرنگار عرب میگوید ما آموختهایم تنها از هجوم و آتش و گلوله و آشوب و قتل گزارش كنیم و اینطوری از 90% فضای زندگی مردم عراق در كوچه و خانه و بازار دور افتادهایم. بهاری با این خبرنگار برای دیدن یك نمایش مذهبی به یك تماشاخانه میرود. خود بهاری، برای تهیۀ گفتوگویی با مردم مجبور میشود یك خبرنگار محلی را مأمور تهیۀ این فضای فیلم خود كند. در جریان فیلمبرداری، خبر قتل دو خبرنگار نزدیك و آشنا در فیلم میآید و خبر آزادی خبرنگار ایتالیایی را كه در جریان بازگشتشان، توسط تفنگداران آمریكایی هدف قرار میگیرند، میشنویم و میبینیم. دو خبر دیگر دربارۀ هدف قرار دادن یك خبرنگار دیگر و نیز اتومبیل خانوادهای عراقی كه منجر به مرگ پدر و مادر خانواده میشود (توسط نظامیان آمریكا) نشان میدهد كه هدف قرار دادن موارد مشكوك در عراق، نه صرفاً یك اشتباه بلكه یك اصل و قاعدۀ جاری (اگر نگوییم هدفدار) است. میشنویم كه یك پدیدۀ غریب و تازه در جنگ عراق، تسلط و استفادۀ هدفدار دو طرف درگیری از رسانهها و وجه تبلیغاتی/ رسانهای گروگانگیریهاست. در مقر زندگی سربازان آمریكایی كه مجهز به تمامی امكانات یك زندگی راحت و مرفه است، از زبان یك سرباز آمریكایی میشنویم كه آنها كه ترور میكنند یا خشمشان را علیه ما بروز میدهند، همین زندگی را میخواهند. هنا در اواخر فیلم میگوید پس از گذراندن همۀ این اوقات و از دست دادن جان همكاران عزیزش با خود عهد كرده كه انجام كاری را از همكاران خود نخواهد، مگر آن كار را خود انجام داده و تجربۀ زندگی با آن موقعیت را پیدا كرده باشد. در این فیلمها احساس میكنید كه بسیار بیش از زمان واقعی سپری شده، اطلاعات و اندیشه و مسأله و ایده دریافت كردهایم و با فضاهای ندیده و سؤالات تازۀ بسیار از فیلمها جدا میشویم و این حاصل، برای كار یك فیلمساز/ خبرنگار جدی و مسئول، باید جذاب و غرورآفرین باشد. مستندساز و زمانهاش محمدجواد گنجیزاده، مستندساز بازنشستۀ تلویزیون روز 21 فروردین امسال درگذشت. در شمارۀ تیرماه مجله از او یاد شد. در آن مطلب اشارهای نیز به مراسم یادبود او در دوم خرداد در خانۀ هنرمندان شده بود و نیز دفترچهای حاوی زندگینامه و شرح فیلمهای او كه به همت محمد تهامینژاد تنظیم شده بود. به یاد درگذشتگان، در ماهنامۀ فیلم یادداشتهایی از نزدیكان آنها چاپ میشود و نمیدانم چرا به یاد گنجیزاده، مطلب پرملاط تهامینژاد، یا لااقل شمهای مؤثر از آن چاپ نشد. شاید گمنام بودن گنجیزاده، سالهای دور جداماندگیاش از سینما و نیز مستندساز بودنش موجب این تصمیم بوده، اما در برابر شور و جدیت تهامینژاد و گفتههای مفید و مؤثر او در نوشتهاش توجیه چیست؟ در اردیبهشت خبر داشتم كه دوستان او برای برگزاری مراسم یادبودش، جلساتی داشتند، تقسیم كار كردند و تداركات دیدند. خبر داشتم كه تهامینژاد جدا از گفتوگوهای حضوری و تلفنی با نزدیكان و همكاران گنجیزاده، به آرشیو تلویزیون میرفت تا به فیلمهایش دسترسی پیدا كند. روز مراسم یادبود باید عزیزی را به جایی میبردم و نتوانستم در آنجا باشم. تهامینژاد هم درگیر این كار بود و به دیدار گروهی چند روز بعدمان نیامد و نوشتهاش دیر به دستم رسید و حرف من در اینجا دربارۀ این جزوه است كه ما را مستقیماً به دو فضا پیوند میدهد: شخص گنجیزاده و زندگی و فیلمهایش، فضای جستوجو برای رسیدن به یادبودها و آثار او و در عین حال خود این جزوه كه تصویری پرعطوفت از عشق و همت تهامینژاد و دوستان گنجیزاده برای دستیابی به مراسمی میدهد كه تنها داغداری و تسلیگویی نباشد و یادنامهای زندهكننده و زنده نگهدارندۀ یاد یك عضو كمتر آشنا اما پیگیر سینمای مستند حاصل آن باشد و باقی بماند. در سالهای 1351 تا 1353 در مدرسۀ عالی تلویزیون و سینما بودم و تصویری كه از حضور گنجیزاده در یادم مانده، هیكل تنومند او، پایی كه با خود میكشید و آزارش میداد و شاخصتر از این خصوصیات، روحیه و رفتارش بود كه لااقل از دو طیف غالب در كلاس ما یعنی «هنردوستها» و «مردمگراها» متمایز بود (او در كلاس ما نبود). همان زمان احساس میكردم از ما بیشتر زندگی كرده (آنچه فقط به سن بالاترش از ما محدود نمیشد) و با بطن زندگی و جامعه عجین و دمخور است. سادهپوش بود و سادهگو و سادهزیست، و این خصوصیات در فضای آن دورۀ مدرسه و جامعۀ هنری، هر آدمی را نشاندار میكرد! جزوۀ تهامینژاد در سیزده صفحه كاغذ A4 با عنوان «مستندساز و زمانهاش» تنظیم شده است. او در همان ابتدای متن، تكلیفش را با شخصیت و فیلمهای گنجیزاده روشن میكند: «اصلیترین تصویری كه همكاران و دوستانش از او ترسیم میكنند این است كه انبوه واقعیتهای تلخ را به فكاهی و طنز بدل میساخت. شكننده بود و كوچكترین مسألۀ عاطفی اشكش را درمیآورد. در عین حال توفنده و معترض بود. از جنبۀ شیوهشناسی فیلم مستند، كارهایش نشان میدهد در عین حال كه شاهد وقایع بودن را دوست داشت و بیشتر یك گزارشگر ماند، اما نسبت به وقایع حساسیت نشان میداد. برعكس رفتارش، در فیلمهای او طنز وجود ندارد. صریح و بیشتر متكی بر گفتار است. میتوان او را مستندساز پركاری دانست كه فیلمهایش حد فاصل بین سینمای مشاهدهای و توضیحی است.» تهامینژاد با پانزده نفر گفتوگو و پرسوجو داشته و چند بار به آرشیو مركزی و لابراتوار صداوسیما رفته است. در توضیح زادگاه و آموزش گنجیزاده درمییابیم كه اهل روستایی نزدیك شهر كویری زواره بوده، پس از دیپلم گرفتن در اصفهان به تهران آمده، در كوچۀ سقاباشی خیابان ایران ساكن شده، دو سال در كرج معلمی كرده و بعد به مدرسۀ عالی تلویزیون و سینما آمده است. پدربزرگش در زواره زمیندار بوده و در تهران بنگاه فرشفروشی راه انداخته و پدرش در همان حال كه در تهران كار میكرد، مزرعۀ زوارهاش را هم داشت. گنجیزاده پس از 21 سال كار در تلویزیون در سال 1367 با عنوان كارگردان بازنشسته شد و تا سال 1385، به مدت هجده سال در بنگاه پدرش در خیابان رجایی تهران انبارداری كرده است. همین چند خط بیوگرافی به اندازۀ صفحات بسیار، گفتنی و فضا از یك زندگی و یك موقعیت به دست میدهد. ابراهیم مختاری كه همكلاس گنجیزاده بوده به یاد میآورد كه «جواد به دانشجویانی كه از همان اول از نظر سینمایی خدا را بنده نبودند، میگفت: چهطوری فلینی؟» او از سال 1350 ابتدا دستیار همایون شهنواز بود در سریال دلیران تنگستان و بعد یكی از دستیاران كیمیاوی بود در مغولها و پ مثل پلیكان (و بعدها در سال 1356 در اوكی مستر). در اوكی مستر در نقش یكی از چهار مأمور دارسی بازی كرد كه «مراقب بودند تا هیچكس فارسی حرف نزند. گوسفندها به انگلیسی بعبع كنند و سگها واقواقشان به انگلیسی باشد.» كیمیاوی به یاد میآورد: «اوكی مستر، یك سال قبل از انقلاب، پیشبینی انقلاب بود و با اینكه پنجاه درصد دولت فرانسه بودجه گذاشته، چون اروپاییها رو مسخره میكنه، فیلم را توقیف كردن و اجازۀ نمایش ندادن. اونا به دنبال فیلمهایی هستن كه بدبختی ایرانو نشون بده یا ایرانیها آدمهای ابلهی باشند. جواد گنجیزاده جدا از مغولها و پ مثل پلیكان، در اوكی مستر هم دستیار من بود. دستیار دومم بود (آقای سلیمانی هم بود). ازش خواستم كه بازی كنه. جواد نقش منفی دوست نداشت. بهش گفتم: نقش ربطی به خودت نداره و بازی كرد. خیلی مهربان بود. سر مغولها، در كویر فیلمبرداری میكردیم. یخ خیلی بهسختی گیر میآمد. یادمه جواد گنجیزاده رفت یك كامیون هندوانه از مزرعۀ یكی از اقوامش آورد سر صحنه.» در سال 1351 در یك تصادف رانندگی پایش بهشدت آسیب دید كه اثر مخرب آن در زندگیاش باقی ماند. بلندقد بود؛ در آمبولانس پایش بیرون از آمبولانس مانده بود و یك دوچرخهسوار، خود را سوار پای او كرده بود! تهامینژاد در یك بخش سهصفحهای جزوه، پیگیری مورد به موردش دربارۀ اولین فیلم گنجیزاده، دراویش را گزارش میكند كه در نهایت به نتیجۀ روشنگری نمیانجامد، اما خود این سه صفحه بیش از هر بخش دیگر جزوه، نمایشگر انگیزه و جدیت تهامینژاد در روشنی بخشیدن به فضایی كوچك از فعالیت یك آشنای ازدسترفته است. صفحات بعد، گزارش زندگی و فیلمهای گنجیزاده، سال به سال و یك به یك است، از جمله فیلم آوارگان جنگ تحمیلی كه صدای فیلم دیگری در قوطی آن جا مانده است (صدای این فیلم به قوطی كدام فیلم رفته؟) تهامینژاد میگوید: «به هر صورت این سند مهم و ملی قطعنگاتیونشده باقی مانده و در معرض نابودی است. آیا زمان كوشش همگانی برای بازبینی و دسترسی به فیلمهایمان نرسیده است؟» دو سال نشانشدۀ پایان جزوه را عیناً میخوانیم: «1367: اول خرداد 1367، با 21 سال سابقۀ كار (و به گفتۀ فرهاد قویدل، كارگردان فیلم) با حكم كارگردانی چهار، بازنشسته شد. مهندس جاوید میگوید: «وقتی پدرم بازنشسته شد، یك جلد اطلس جغرافیای ایران، به ایشان هدیه دادند. هنوز نشانی قدیمی بالای جلدش بود كه آن را با تیغ تراشیده بودند.» فروردین 1385: میشنیدم كه جواد گنجیزاده، دوران بازنشستگی را در بنگاه پدرش، در خیابان رجایی، به انبارداری میگذراند. صبح میرفت و شب میآمد؛ هجده سال. وقتی در برابر جهان زانو زد، آخرین سخنش این بود كه: باد، این گل را هم با خود میبرد. خداوند او را بیامرزد و روحش شاد.» در روزگار جداییهای بیشكایت و بیاعتراض، از كار بیدریغ و بیچشمداشت دوستان محمدجواد گنجیزاده، بوی وصل و دلدادگی میآید.
|
||