10 آذر 1390

نگاهی به فیلم کمی بالاتر ساخته لقمان خالدی

 

ناتوانی از مکاشفه جامع

 

احمد میراحسان

 

 

اگر تمام دنیا هم با اغراض سیاسی آن ور آبی یا بی غرض، به کمی بالاتر جایزه بدهند، به نظرم آن فیلم حیف شده است و دارای کاستی است.

کمی بالاتر کارِ لقمان خالدی مستندی است که می خواهد مشاهده‌گر باشد، اما مشاهده داریم تا مشاهده. و همه حرف و گفتگویی که پیرامون فیلم از منظر این قلم، شکل خواهد گرفت بر همین موضوع توجه دارد: می خواهد مشاهده گر باشد اما مشاهده کننده داریم تا مشاهده کننده.

فیلم خالدی از درون سطحی است و به زور و کمک دیگران خواسته اند از آن چیزی بسازند .

من در حال اشاره به تمایزی نیستم که سینما وریته با مستند مستقیم دارد و مداخله فیلمساز برای کمک به زایمان حقیقت، بر خود واقعیت اثر می گذارد یا نه و این که تصویر نمی تواند نقش تغییر دهنده‌ای را که دوربین در تماس بلاواسطه دارد نفی کند. همچنین نمی‌خواهم به آن تعاملی که در مستندهایی که پشت دوربین و فضای جلوی دوربین برقرار می کنند، اشاره کنم و بگویم خود این مداخله، مبین تخطی از مشاهده گری محض و دخالت در فضای استنادی است که می خواهد وانمود کند اساساً عیناً، بدون حضور هر «غریبه» و کارگردان و هر ناظر دیگری، در حال رخ دادن و ثبت است.

بحث فلسفی درباره تمایز تصویری که ما با آن فیلم مستند روبروئیم با خود واقعیت، معنای تصویر واقعیت که به عنوان کلیتی تام وجود ندارد و همیشه این پرسش همراه آن است که این تصویر در کدام ذهن و حافظه و در تماس با چه سطحی از واقعیت تهیه شده است. در خالص ترین شکل کار اتوماتیک دوربین، یعنی دوربین های نصب شده و در مکان های گوناگون برای مراقبت، جدا از اینکه تصویر تهیه شده، ماهوا" با خود رخداد واقعی تصویر برداری شده فرق دارد، باید بگوییم ضمناً این تصاویر، از یک زاویه، به سطح مادی رخداد پرداخته نه واقعیت جامع آن. مثلاً تصویر دزد در حال سرقت. اما واقعیت دزد، تنها این وجه از کنش گسسته از گذشته و تاریخ و هستی اوست. دزد در همان حال، موجود زنده ای است با روان، همه زندگی گذشته که در وجودش نهفته و همه عواملی که دزدی اش را تدارک دیده  و واقعیتی جامع دسترسی ناپذیر برای آن تصاویر صوری لحظه ای او.

همه آنچه که گفتیم در خدمت این امر است که مقدمه‌ای برای اثبات نکته‌ای باشد که در آغاز گفتیم. فیلم خالدی اثری مشاهده کننده نیست و اگر هم با امعان نظر درباره مشاهده‌گری آن توافق کنیم، ممکن است سپس به این نتیجه برسیم که هر مشاهده‌ای مشاهده نیست یا مشاهدات با هم فرق دارند. تا چه مشاهده ای. و دیگر آن که میزان نفوذ نگاه‌های مختلف ، ودوربین‌های مختلف، و کارگردان‌های مختلف در سوژه با هم فرق دارد. و حتی وقتی طبق یک قرارداد عمل کنند، باز کار بهتر و بدتر داریم.

همه این حرف ها نباید پیش داوری منفی درباره فیلم مستند کمی بالاتر ایجاد کند. اتفاقاً فیلمی که می بینیم اثری موقر، بدون پشتک وارو زدن و قابل توجه و دارای قوت‌ها و نکات مثبت ارزشمندی است. اثری متظاهر، ناقاعده‌مند و بی‌ضابطه نیست. ما را به یک شخصیت دست کم از یک منظر، نزدیک می‌کند. کاراکتر فیلم آدمی واقعی و راحت برابر دوربین است و فیلمساز توانسته او را به زندگی کردن برابر دوربین وادارد. فیلم همچنین توانسته است به جنبه هایی از وضعیت تراژیک مرد و ضعف او در درک موقعیت واقعی خویش دست باید و اینها نکات مثبت فیلم خالدی است. اما این نوشته میل دارد به مانع بزرگی بپردازد که در راه پر و بال گشودن فیلم و جان گرفتن آن سربرآورده است.

قبل از بحث، قرارداد و نگاهم را توضیح دهم:

قصدم آن نیست که قرارداد فیلمساز را با تماشاگر که از چه زاویه دیدی به رفتگر نویسنده ما می نگرد ندیده بگیرم و بگویم او باید با قرارداد دیگری دیده می‌شد. البته من برخلاف عده‌ای، معتقد نیستم که هیچکس حق ندارد قرارداد  فیلمساز را نقد کند و همه‌ی نقدها باید در چهارچوب آن قرارداد صورت گیرد و تنها به این نکته بپردازد که فیلم آن قرارداد خوب اجرا کرده یا نه.  اصلاً! منتقد و هر مخاطب آگاهی می تواند اساس قرارداد یک فیلمساز را زیر سوال ببرد. با این همه، اتفاقا در مورد فیلم کمی بالاتر، نمی خواهم وارد این نقد شوم. هرچند خود معتقدم قرارداد یک آدم ژرف بین‌تر از این شخصیت، چیز دیگری می شد. فیلم دیگری می‌شد که خیلی ماندگارتر و یکه‌تر می بود. اما فعلا مشکل من با این فیلم در چهارچوب قرارداد فیلمساز چرخ می‌زند. البته خودم این قرار را می گذارم که هنرمند واقعی نباید حرف منتقد را از آن خود کند و زیر قرار خودش بزند و با تکرار حرف های او وانمود سازد که قرار و مدارش دیگر بوده و او بدان‌ها واقف بوده و ... الی آخر.

قرارداد فیلمساز با مخاطب، و آنچه که خود لقمان خالدی در گفتگوی شفاهی اعتراف کرد، آن بوده که به ما نشان آدمی که می خواهد کمی، فقط کمی بالاتر برود،  و در این فضا، چطور مدام توسرش می خورد و به جای اولش بر می‌گردد، ولی اعتماد به نفس او و دست از پا فشاری بر نداشتنش، مثال زدنی است. البته خود فیلم این همه ستایشگرانه نیست و من فکر می کنم چیزهایی در فیلم کمی بالاتر هست که کمی ابعاد بیشتری در خصوص متوهم بودن و واقعیت وجودی او را آشکار می سازد و یک دنباله روی محض از شخصیت ندارد. ولی اتفاقا مشکل فیلم هم در همین جا در ناتوانی در مشاهده چند سویه شخصیت در مسیر قرارداد فیلم، نهفته است.

 

***

 

تفسیر فیلم نمی تواند بر اساس بادِ هوا، کلی گویی و ادعا باشد. سینما مبتنی است بر عناصر زبان سینما و نشانه شناسی فیلم. ما با تصویر، گفتار، موسیقی و... سروکار داریم، چه هر قاب و عکس وهرسخن و دیالوگ و روایت، و چه با کنار هم قرار گرفتن نماها و عناصر و روندهای بصری و روایی. در هر حال، معنای فیلم درون متن جای دارد یا از درون فیلم باید استنباط و زاده شود و نه از جهان خارج از متن و ادعاهای ناتوان از ارجاع به فیلم. همه سخنم آن است که نه با ارجاع به دعاوی، بلکه با رجوع به خود متن فیلم، متاسفانه تا حدود زیادی با یکسویگی، سیطره سوژه بر فیلمساز، و دنباله روی او از سوژه، روبرو می شویم. بخصوص اگر واسطه های فیلم سازی نوعی دلباختگی نسبت به آن ور آب و نوعی تخصص درباره پسند آنها داشته باشند، فیلمساز را تباه می کنند.

کمی بالاتر داستان رفتگری را می گوید که از همان ابتدای فیلم تمنایش آشکار است: کمی، فقط کمی بالاتر! او می خواهد زندگی‌اش را دچار تغییر کند. تصورش از خودش، یک نویسنده است. برای امرار معاش رفتگری می‌کند، اما جایش را جای یک رمان نویس می‌پندارد. مشخص است کتاب خوانده، تحت تاثیر کاریکاتوری از ترجمه‌های شکسپیر می‌نویسد. آدم باسوادی به نظر نمی‌رسد. البته امروز دیپلمه‌های زیادی هستند که رفتگری می‌کنند، اما او از رفتگران معمولی آدم ویژه‌تری است. رمان می خواند، نویسندگان مشهور جهان را می‌شناسد و گاهی هم اشتباه می‌کند.

نوشته‌هایش گم می شود و او عصبانی می‌شود. احساس نارضایتی از زندگی خود دارد، می خواهد زنش از رنگ استفاده کند و با سلیقه تر لباس بپوشد. کبوتر دارد. شاید برای او نماد پرواز است. همسایه‌هایش از اینکه کبوترها را برای فیلمبرداری پر داده، از او شکایت می‌کنند، او را دیوانه می کنند. در محیط ادبی شهرش، دوستانش او و زبان کهنه‌اش را نقد می‌کنند. نوعی استهزاء علیه او وجود دارد و بالاخره ناشر آخری به او می‌گوید که از نوشتن دست بردارد و برود به کارش بچسبد. با همه تحمل ناپذیر بودن این سخن، در پایان او می‌گوید در حال نوشتن رمان تازه‌تری خواهد بود که درباره زندگی یک رفتگر است.

یکی از ایرادهای فیلم آن است که فیلمساز، شخصیت فیلم را سفید می‌بیند، نه خاکستری. بدی‌هایش را  نمی‌بیند. خوب مشاهده نمی کند. مکث ندارد. گویی قرار است ترحم ما برانگیخته شود. این وضع مرد، البته خیلی همدلی ما را نسبت به رنج‌هایش جلب می‌کند، ولی نسبت به ناتوانی‌هایش که در اصل در کمی بالاتر نرفتن‌اش نقش دارد، چی؟

ناتوانی او از دیدن دیگری، دیگرانی که کودکش، دوستانش و فامیلش هستند، آیا آن قدر اهمیت نداشته که فیلمساز درست بر این ویژه‌گی او که به صورت خود به خودی و ناگزیر در فیلم موجود است، مکث کند؟ او حتی کودکش را درست نمی بیند. اما اینها باید حذف شود تا آن احساس مقبول جشنواره‌های شکل بگیرد.

این ناتوانی کلید فرو رفتن او در سوبژکتیویسم و توهم زبان شکسپیری است. این هر دو سمبول ها و نشانه‌های بسیار مهمی‌اند. فیلم کنجکاوی درباره زاده شدن این "زبان" مصنوعی در جان رفتگر ندارد. آیا حاصل مطالعات اوست؟ آیا به کم سوادی‌اش ربط دارد؟ آیا فاخر بودن زبان، او را از نکبت زندگی و زباله دور می‌کند؟ می‌بینید چه ظرفیت‌هایی در این شخصیت واقعی و واقعیت وجود دارد؟ فیلمساز نمی‌توانست این وجوه را، اگر هم می خواست، حذف کند. وجود و بودنشان دلیل آگاهی و ساخت‌دهی آنها بوسیله فیلمساز و مکث بر آن‌ها به مثابه پرسشی بنیادین نیست. فیلمساز از آن می گذرد. پروسه گسست از زبان شکسپیر و توجه گام به گام به واقعیت، دیدنی می‌بود. اما ما با فرایند درونی توجه رفتگر به واقعیت روبرو نیستیم. فقط در انتها می شنویم که می گوید زندگی یک رفتگر را می خواهد بنویسد. فیلمساز حتی در مورد کشف اینکه این رمان، باز همان لحن و زبان قبلی را خواهد داشت و به همان شیوه آثار قبلی «فاخر» خواهد بود یا محصول تغییر دیدگاه و واقعیتگرایی است و ما با رفتگری واقعگرا روبرو خواهیم بود یا نه کنجکاوی آگاهانه ای ندارد.

در واقع اگر نگاه درستی وجود داشت، چه بسا ما جزء واقعیت مستند با یک لایه ضمنی نمادین روبرو می شدیم  و داستان هنر و روشنفکری ما هم می بود که در گسست از لمس زندگی و ناتوان از رابطه‌ای زنده با مردم، سر در چاه ذهنیت خود فرو برده و فرمالیسم و فضای مکرر آثارشان، آنها را فلج کرده و از آفرینش آثار ماندگار باز داشته است. این لایه ضمنی هرگز مبین پیشنهاد قرارداد تازه نیست، بلکه نشان دادن امکان غنا و ژرف بینی بارزی است که در داستان مرد رفتگر فرو گذاشته شده است.

نگاه توریستی و غربی‌پسند و روشنفکرنمایانه آن است که یکسر به محکومیت یکجانبه جامعه، نظم، سیاست و قدرت بپردازیم و بگوییم وضع مرد رفتگر نشان ستمی است که بر او می رود و امکان رشد را از او سلب می کند.

در مقابل چشم پوشی از نقص متقابل مردی که قادر به دیدن دیگران نیست و اهمیتی برای آنان قائل نمی شود و حتی در تطهیر می شود که خواهان رنگ است و زن تیرگی را می پسندد. بر رفتار عقب‌مانده این مرد با همسرش و فرزندش و همکارانش و همسایگانش، که خودخواهانه.و دماغ بالاست مکث نگشته و این همه درست مشاهده نمی شود. یعنی سهم متقابل یک انسان مدعی هنرمندی و روشنفکری در ندیده انگاشتن دیگران و عدم توجه به واقعیت به درستی تماشا نمی‌گردد و فیلم با حالتی کمی جانبدارانه به او می نگرد، در حالی که نگاه واقعگرا فیلم را عمیق‌تر می‌کرد.

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]