|
24 مهر 1389
گزارش جلسه پرسش و پاسخ بعد از نمایش فیلم مینور/ماژور ساخته علیرضا رسولینژاد باضافه نقد کوتاهی بر آن
فراخوانی به شهر
روبرت صافاریان
فیلمی که ادعاهای روشنفکرانهای داشت و همه چیز بود و هیچ چیز نبود. شتر گاو پلنگ. فیلمی که چیزهای خیلی خوب هم داشت اما این ها عنصر بودند و با هم ترکیب نشدند و ما باید کاری کنیم که آدمی که آمده نشسته فیلم ما را ببیند، بهش توهین نشود. فیلمی با ساختار آکوردئونی و دِلوزی و سِلف ریفلِکسیو، مرکب از ایدههای همارزی که کنار هم نهاده شدهاند و هریک هوشمندانه رها میشوند تا سکوی پرشی شوند برای ورود به ایده دیگر ... و تنها فیلمی که درباره دیگری نیست درباره خود است. اینها دیدگاههای متقابلی بود که در جلسه بعد از نمایش فیلم مینور/ ماژور ساخته علیرضا رسولی نژاد درباره آن بیان شد. امّا همه، حتی مخالفان، اذعان داشتند که فیلم گرافیک و تصویر و صدای خوبی دارد. تکههای زیبا و وسواس تکنیکی و ... دیدگاه وسط امّا این بود که فیلم هرچند پراکنده نیست و حول تم احساس گم کردن سازمان داده شده، امّا موجز نیست، و از وسط خستهکننده میشود و .... حالا تکههایی هم از حرفهای فیلمساز: فیلم اسنوب نیست. تلاش شده یازده اپیزود فیلم شکل پیدا کنند. فیلمهایی که نشان داده می شه و کتابهای نقاشی و موسیقی هایدن همه کلاسیک اند و ما نیامدیم آخرین نقاشیهای پست مدرن را بگذارم توی فیلم. موسیقی نامجو نگذاشتهام و ... راوی بیننده را دعوت می کنه باهم اینها را ببینند و خودشو با بیننده در معرض اینها قرار می ده، نمی گه من بلدم حالا به شما می گم .... اسنوب نیست ابداً ... فیلم آن قدرها راجع به بحران نیست. باید فیلم قبلیام صحنههای خارجی را میدیدید. بحران آنجا بود. اگه این چیز گمشده را در ایران باستان و ... دنبالش بگردیم از جاهای وحشتناکی سر در می آوریم. در واقع چیزی که واقعی همین آخرین هویت راوی است. همین شهر . چارهای نیست ما آخرین هویتمان همین مدرنیته، همین شهره. باید برگردیم به همین شهر، چاره ای نیست. اینکه برگردیم به روستا و زندگی پاستورال و ... یکی از دلایلی که اوضاع این طوریه اینه که همین کارها را کردیم و شهرو دوست نداشتیم. فیلم فراخوانی است به شهر . فیلم پر از شهر و پر از خونه و پنجره است این شهر آخرین پناهگاهمونه و از ایران باستان و این حرفها خبری نیست. ***
با حرفهای آخر فیلمساز در این باره که هویت ما همین هویت امروزی ماست و گشتن به دنبال یک هویت اصیل باعث می شود از جاهای وحشتناکی سر در بیاوریم احساس همدلی میکنم. به گمانم مینور / ماژور نمونه ای فوقالعاده استفاده از گفتار برای به هم بافتن عناصر بسیار پراکنده حول یک ایده که همان حس گم کردن چیزی است و این حس مرموز در سراسر فیلم هست و حتی در لحن گفتار و در از اینجا به آنجا سرک کشیدنی که حس و حال جستجو به دنبال چیزی را داره که خود راوی هم نمی داند چیست. بیشتر احساس گم کردن چیزی تا احساس گم شدن. و کارهای هنری که راوی ما را دیدن یا شنیدن آنها فرا می خواند انگار یک جوری همین چیز گمشده هستند. از این نظر در فیلم گرما و احساس جاری است، با وجود فاصلهگذاریای که گفتار طنز فیلم به وجود می آورد. فیلم پایان بندی و نتیجه گیری دارد، انسجامی درونی بین همه بخشهای آن هست، امّا همه اپیزودها به یک اندازه جذاب و مرتبط نیستند و یک احساس ته کشیدن ایدهها و تکرار آنها این احساس را در بسیاری از بیننده ها (از جمله من) به وجود می آورد که چرا فیلم تمام نمی شه. چندین بار فکر میکنی که دیگه آخرشه و باز فیلم ادامه پیدا میکنه بدون اینکه چیز خیلی تازهتری نشانت بده. این احساس خوبی نیست برای یک کار هنری. بعد ا ز جلسه فکر میکردم چه خوب شد که این بحث پیش نیامد که آیا فیلم اساساً مستند هست یا نه؟ آیا در قالب یک فیلم تجربی بهتر خود را توجیه نمیکند و آیا بخش قابل توجهی از قوّت آن از داستانگویی و موقعیت سازی و شخصیت پردازی ناشی نمی شود و در مجموع با یک موقعیت روایی ساخته شده روبهرو نیستیم؟ |
|
|