|
12 اردیبهشت 1389 کودکان دیروز سرزمین ایران، تازه بر صفحه تلویزیون راه یافتند
همایون امامی
انگار همین دیروز بود. باور کنید راست می گویم. انگار نه انگار که از آن روز و روزگار نزدیک به سیزده سال و اندی گذشته است. مجموعه ی مستند کودکان سرزمین ایران را می گویم، که در زمان خودش کلی سر و صدا کرد؛ و جایزه های جشنواره های مختلف را یکی پس از دیگری از آن خود کرد. چه در سطح ایران و چه در آنسوی آب ها. انگار نه انگار که محمد رضا سرهنگی به سفر آخرت رفت؛ و آن گروه که چند نسل را در بر می گرفتند پراکنده شدند. هنوز بخاطر می آورم که جمهور شکیبا مدیر تدارکات فیلم با آن پ های بلندش در دو گام فاصله کریدور تا در حیاط را طی می کرد؛ و چه با شور و حرارت در مورد لابراتوار، اتالوناژ فیلمها صحبت می کرد. هنوز همراهان راننده گروه را می بینم که همچنان در آشپزخانه ی دفتر نشسته اند؛ چای می خورند و گپ می زنند. محمدرضا اصلانی دارد نظراتش را در مورد فیلمنامه ی مهوش شیخ الاسلامی می دهد؛ پرویز کیمیاوی از طرحی که دارد حرف می زند. او از مردی می گوید که با دوچرخه ی فکسنی اش در ته چاه زندگی می کند؛ و از مسافرانی که از آنجا می گذرند در مورد تعمیر دوچرخه اش کمک می خواهد؛ ولی نمی داند وقتی دوچرخه اش تعمیر شد، او قصد دارد سوار بر آن به کجا برود. هایده قریشی با آن نیم عینکی که تازه خریده و هنوز به آن عادت نکرده طوری به تو نگاه می کند که انگار از تو دلخور است. و تو که ماجرای عینک را نمی دانی، تا مدتها از خودت می پرسی یعنی چه، چرا اینجوری نگاه می کند. ناصر تقوایی کنار مرتضی پورصمدی ایستاده است؛ و دارد نور پرده ی حصیری را برای فیلمبرداری ورانداز می کند: نه، لکه اش بزرگه، کوچیکترش کن! و مرتضی Shader چراغ ژاپنی را بسته تر می کند و کمی با میله ی تنظیم لنر چراغ ور می رود. کامران شیردل به تدوین فیلم چیغ فکر می کند؛ و سرهنگی به این که شیردل در آن دفتر چه فیلمی خواهد ساخت. فرهاد مهرانفر آنجا، فنجان چای بدست کنار در ایستاده با نگاهی تحسین آمیز، که نجابت و محبت را یکجا در خود دارد؛ به کار زیبای الهام ناظر روی پوستر فیلمش: آفتابکاران جنگل( من و پرنده هایم)، نگاه می کند. فرزاد مؤتمن و ناهید رضایی در مورد فیلم جیران حرف می زنند و این که بالاخره همایون پایور کی برای فیلمبرداری اعلام آمادگی کند. صدای حسن بهرام زاده مرا که به فیلم غربت الغربیه همایون پایور فکر می کنم، بخود می آورد: همایون، نمی خوای قراردادت رو امضاء کنی؟ بهرام عظیم پور و مینو کیانی هم در گوشه ای، قرار سفر کرمانشاه را می گذارند. حالا همه و همه ی این روزها پیش چشمت رژه میروند. مرگ نابهنگام سرهنگی. که براساس یک توافق ضمنی، از صحنه ی تولید فیلم باید حذف می شد. چرایش را هیچ کس نگفت. و سرهنگی اگر چه گرانجان بود، ولی بالاه دق کرد و مرد! همان ها که حذفش کردند؛ همان ها که جلوی پخش مجموعه ی مستند کودکان سرزمین ایران را گرفتند؛ روز خاکسپاریش، مزورانه در قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا حضور به هم رساندند. با کلی تشریفات و تاج گل و کلی ریا و حقارت. و مادر سرهنگی که مویه می کرد و می گفت فیلم مستند پسرم را کشت. و تو به نفر بعدی فکر می کردی؛ و اینکه چه کسی برتو مویه خواهد کرد؟ حالا همه ی این حرف ها و حدیث ها گویا فراموش شده است. و کودکان سرزمین ایران که حالا دیگر پوستی ترکانده اند و به رغم همه ی محرومیت ها بالیده اند، بالاخره توانستند به صفحه ی تلویزیون برسند. اگر چه دیر؛ ولی جای سرهنگی خالی. آیا پخش مجموعه ی مستند کودکان سرزمین ایران حاکی از تجدید نظری است که زمینه ساز پخش آن از شبکه های همگانی تلویزیون ایران خواهد شد؟ آیا مدیران تلویزیون بالاخره رضایت دادند سالها پس از مرگ سرهنگی، کودکان سرزمین ایران با تمام زیبایی هایش تلویزیون ما را اعتبار بخشد؟ و آیا کسی بر خسران مالی، فرهنگی عدم پخش آن اندیشه کرد؟ |
|
|