9 تير  1389

درنگی کوتاه بر فیلمی از محمد شیروانی

 

صفر بیست و یک و رادیولوِژی شهر تهران

 

همایون امامی

 

شیروانی از فیلمسازانی است که در سال 1376 و در پی موجی جدید متولد شد. موجی که در یک اقدام غیرمتعارف از سوی مدیرعامل انجمن سینمای جوان شکل گرفت. محمد آفریده  کوشید با جذب امکانات، از تلویزیون و در اختیار نهادن آن به فیلمسازانی که تا به آنروز کار شاخصی ارائه نداده بودند، دست به شناسایی استعداد های ناشناخته بزند. چنین رویکردی که در همان زمان موجی از انتقاد را در جامعه ی فیلم کوتاه ایران برانگیخت، بدان انجامید که از میان آن خیل جویای نام، تنی چند خود را بشناسانند. و استعدادشان را در کار های کوتاهی که ساختند نشان دهند. آنها در آن مقطع خوش درخشیدند؛ ولی افسوس که تب جشنواره گرایی1 برخی را آنچنان متوهم کرد که از مسیر خلاقیت به دور افتادند؛ و دولتشان مستعجل شد. امروزه آنها را می بینیم که می کوشند به اشکال دیگری، حضور خود را اگر چه پرطمطراق ولی در حاشیه نگاه دارند. و برخی دیگر ....  

شیروانی اما در این میان نمونه ای متفاوت بود. او توانست خیلی زود خود را بیابد و سودای اصلی که همان سینما بود را همچنان حفظ کند. پس وقتی نخواهی به عادت خس  های روی آب جلوه گاه خاص و عام شوی، ‌از پرتاب شدن به حاشیه رهیده ای و به قول زنده یاد حسین منزوی به دریای معرفت گذر توانستی کرد.2 و در میان این خیل، شیروانی تنها نیست. این یک.

صفر بیست و یک به مجموعه ای تعلق دارد که گویا قرار بوده است در باره ی تهران ساخته شود؛ بی آنکه به نمایش تهران بپردازد. ایده ای که بستر و زمینه اش را نمی دانم از کیست و چگونه و با چه اهدافی مطرح شده است. ولی خود شیروانی بر آن رادیولوژی تهران نام نهاده است. نوعی شناخت شنیداری، عنوانی از سر طنز. و این دو.

فیلم گفتگویی است زنده از مهاجرانی که به دنبال نان از شهر و روستای خود کنده شده و به تهران آمده اند آنان آن روز که برای حل مشکل معیشتی خود به این کلان شهر گام نهادند، ‌هیچ نمی دانستند که روزی نه چندان دور، خود به مشکلی بزرگ تر برای آن شهر تبدیل خواهند شد. و چنین نیز شد.

در تبار شناسی چنین فیلمی به فیلمهای بسیاری بر می خوریم. لیکن در آن میان سه فیلم ماندگارترند. لااقل برای من. نخست دو فیلم از ناصر تقوایی به نام های نانخور های بیسوادی (1346) و آرایشگاه آفتاب (1346)،‌و یک فیلم از رخشان بنی اعتماد به نام تمرکز (1365). فیلمهایی با ساختار هایی متفاوت. و حالا صفر بیست و یک، با ساختاری جسورانه، نو و بدیع. فیلم از آن قماش فیلم هایی است که می کوشد برای درخشش هرچه بهتر موضوع، از دخالت های رایج بپرهیزد. شاید اگر در بین صحبت های این آدمیان بنا به سنت رایج،‌ نماهایی لایی از فعالیت معیشتی و تلاش و سختی کار آنها نشان  داده می شد؛ کار جلوه بیشتری از تنوع دیداری می یافت؛ تا این که بیاید و بر روی یک کاناپه ساده کرم رنگ تعدادی از این مهاجران شهرستانی، که کارگرانی ساختمانی اند را بنشاند و دوربین و میکروفن را برابرشان بکار انداخته و حرفها، درد دلها و گاه ترانه های دلتنگی اشان را ثبت کند.

در تمام طول فیلم از خودم می پرسیدم آیا نمی شد محمد این صحبت ها را با صرف هزینه ی بسیار کمتری بر روی کاست صدا ارائه می داد؟ در این صورت دیگر چه نیاز به سینما؟ و به موازات آن می کوشیدم پاسخی برای آن بیابم. ولی فیلم که به پایان رسید حسم حس درستی بود؛ ولی اقرار می کنم که هنوز به درک روشن و کاملی که از چگونگی کارگردانی فیلم مجابم کند، نرسیده بودم. ولی حسم می گفت کار درست است. چارچوب قرص و محکی دارد که در ظرفی بی پیرایه عرضه شده است.

صحبت های حاضران در سالن غالباً به نظرم کمی تحت تأثیر انتقاد های روشن و صریحی آمد که این جویندگان پول و رفاه وسربلندی از پس تجربه  هایی تلخ – بغیر از یک نفر که خود را موفق می دانست، ولی از پس حرف هایش می فهمیدی که حقیقت چیز دیگریست. – مطرح می کردند. حرفهایی که خار از دل ما بیرون می کشید. ماهایی که بخاطر دک و پز و معلومات و درس و روشنفکری، از آنها متمایزیم؛ ولی برخی حرف های آنها حرف دل همه ی ما بود. حرف هرکدام از ما که همان شرایط را به گونه ی دیگری زندگی می کردیم. شاید اگر فرصت دیگری برای دیدن فیلم و یادداشت برداری از آن همه صحبت فراهم شود این یادداشت از حلاوت بیشتری آکنده شده و خواننده ی نکته سنج را بیشتر بکار می آمد.

شیروانی کوشیده بود به نوعی کارگردانی پنهان دست زند. و تا آنجا که ممکن است ردی از خود بجای نگذارد. صحبت ها خودجوش با ادبیات خاص همان آدمها مطرح می شدند. – اگرچه در چند جای فیلم ردپایی از محمد دیده می شد، آنچنان که شک می کردی این حرفها وقعاً حرف خود آدمها باشد. گزینش های دقیق و حساب شده از دل صحبتها و برقرار نوعی تداوم شنیداری بین آنها ظرافت خاصی را به فیلم بخشیده است که یکی از بستر های همان کارگردانی پنهان است. قراردادن آدمها در موقعیت ها و فیگور های خاص که بر حلاوت فیلم افزوده است را باید بستر دیگری برای کارگردانی پنها این فیلم نامید.  ولی در مجموع فیلم با برخورداری از میزانسن هایی به نهایت ساده، روان و متناسب با فضا و درونمایه ی فیلم، که در سادگی گم می شد؛ تجربه موفق دیگری را برای شیروانی رقم زد. تجربه ای که بی هیچ تردیدی سینماست و از ارزش خاص خود برخوردار است. بی تردید می توان در تجریه و تحلیل اثر، کاستی هایی را نیز دریافت؛ لیکن این امر مجالی دیگر می طلبد. گویا فیلم مورد پذیرش قرار نگرفته است. چرایش را نمی دانیم آیا به این خاطر که حرفش را صریح می زند و خط  قرمز ها را چندان مورد اعتنا قرار نمی دهد؟ یا این که تناسبی با تلقی دوستان از سینما ندارد؟ اما فعلاً از جا بر می خیزیم و برای او که بر بسیاری از وسوسه های برابرش فائق آمده و با متانت، نگرش نو خود را به روایت و تفسیر خلاق واقعیت در فیلم مستند، همواره از فیلمی به فیلم دیگر می برد، کلاه از سر برداریم.

 

______________

1 - حضور فعال در جشنواره،‌در شرایطی که امکانات داخلی در تولید و نمایش روز به روز کمتر و فضای مساعد برای رشد، تنگ و تنگ تر می شود نه اقدامی ناپسند که به زعم من،‌نوعی هوشمندی تلقی می شود؛ ولی این که تو خواسته باشی هدفت را درخشش در جشنواره ها قرار داده و ساعت فیلمهایت را با ساعت جشنواره ها میزان کنی. بحث دیگریست که من شخصاً با آن موافقتی ندارم. چنین رویکردی، رشدی بادکنکی درپی دارد که چنانچه با کم ظرفیتی فیلمساز هم همراه شود سر از ناکجاآبادی در می آورد که خوشنامی را برآن راهی نیست. خلاقیت و رشد و شعور سینمایی که دیگر هیچ!

2- رونقی بود در این پیشه ی شیرین روزی/ عشق بازاری ما رونق بازارش برد.

     عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت/ نه که گویند خسی بود که جوبارش برد.

 

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]