|
8 بهمن 1389 نقدی بر فیلم بیست و یک آگهی ساخته فرحناز شریفی
یک فیلم تبلیغاتی بسیار بد
امیرحسین بهبهانی
نوشتن نقد روی فیلم تبلیغاتی کاری است عجیب! اما بعد از خواندن نقد جناب آقای صافاریان که از این فیلم به عنوان یکی از بهترین فیلمهای مستند ایران یاد کرده بود، راغب شدم که من هم نقدی در مورد این فیلم بنویسم. بیست و یک آگهی ساخته فرحناز شریفی فیلم تبلیغاتی بسیار ضعیفی بود که چند وقت پیش به اسم فیلم مستند در خانه سینما اکران شد. عده ای جلو دوربین می آمدند و در مورد اینکه آرزویشان در بچگی چه بوده و اینکه چه کاره می خواستند بشوند توضیحی می دادند و در همان حین در فیلم به ما نشان داده می شد که به چه کاری مشغول هستند و در آخر رضایت یا نارضایتیشان را نسبت به شغلهایی که به آن مشغول بودند اعلام میکردند. و بعدش هیچ، نفر بعدی میآمد و همین توضیحات را میداد. و به این صورت ما با بیست و یک آرزو و شغل در حد یک معرفی کوچک، آشنا می شدیم. فکر کردم توی سالن عدهای کارفرما نشستهاند و به فیلم نگاه میکنند تا کارمند یا کارگرشان را انتخاب کنند. اما این طور نبود، در سالن پر از مستندساز بود. عجب! بیست و یک سکانس که هیچ ربطی به هم نداشتند. کلاژ وار کنار هم چیده شده بودند. حال صحبت من از کارگردان محترم این است اگر هر کدام از این سکانسها را در مرحله تدوین، از فیلم حذف می کردیم چه تاثیری در فیلم می گذاشت؟ هر سکانس چه بار اطلاعاتی داشت که نبود آنها به روند فیلم لطمه می زد؟ اصلا این آدمها چرا انتخاب شدند و نبودشان در فیلم چه لطمهای به فیلم میزد؟ همه آن نقاشی معروف را که بوم سفیدی است و نقطه ای سیاه درونش گذاشته شده را دیدهایم یا حداقل شنیدهایم و تجسم کردهایم. با دیدن این تابلو هر کسی نتیجه خودش را میگیرد. هر کسی هم میتواند این کار را انجام دهد و خودش را نقاش حساب کند. من هم میتوانم این کار انجام دهم و خودم را یک نقاش بنامم. اما من می توانم یک کوزه ساده بکشم؟ نه چون اصلا من نمی توانم یک خط راست بکشم. پس از دیدن فیلم نیز هر کسی میتواند به نتایج خودش برسد یا نرسد. اما اسم این مجموعه پلانها را نمی شود گذاشت فیلم مستند و در آخر به این نتیجه رسید که فیلم در مورد فاجعهای است، چون "زندگی انسان صرف کارش میشود و اگر این کار او را ارضا نکند، میتوان گفت زندگیاش لذت نبرده و آن را به ناکامی به سرانجام آورده است، هرچند هیچ فاجعهای در زندگیاش رخ نداده باشد. نفسِ گذران یک عمر به کاری که دوست نداری و صرفاً برای تامین معاش به آن میپردازی، فاجعهای که چون ذره ذره عمل میکند، به چشم نمیآید" (نقل از نقد صافاریان بر فیلم به نام ناکامی فراگیر). حداقل کار کارگردان این بود که در مورد زندیگی یکی از این آدمها تصویر کاملی را به ما نمایش می داد. کی هست و چی کاره هست؟ چه استعدادی دارد؟ چه اتفاقی برایش افتاده که به اینجا رسیده است؟و.... .چگونه ما می توانیم از این همه آدم این همه اطلاعات پراکنده و ناچیز به نتیجه ای برسیم؟!! نمی توان از این آدمها بعنوان مجموعه ای از آدمهای ناکام یا خوشبخت نام برد. چون ما از زوایای دیگری زندگی این افراد را نمی بینیم. چگونه می توانیم ذره ذره از بین رفتن این آدمها را تجسم کنیم؟! آن هم فقط با آرزویی که داشته و حالا محقق نشده! انسانها فقط در زندگی یک آرزو دارند؟! فقط یک بعدی هستند؟!! ابعاد شخصیتی و اجتماعی آنان چه میشود؟ نه این جوری نمی شود فیلم ساخت و نه اسم این تصاویری را که کنار هم گذاشته شده میتوان فیلم گذاشت. یا از این مجموعه پلانها به عنوان فیلم فرمالیستی یا ساختار شکنانه یا حتی ضد روایتی نام برد. اینها مجموعه ای از پلانها بود که بی هیچ فکر و هدفی کنار هم چیده شده بود. این مجموعه، مجموعه آگهیهایی بود که کنار هم گذاشته شده بود، تا تبلیغی برای این آدمها باشد. همین. تحقیق فیلم کجا بود؟ فیلمنامه فیلم کجا بود؟ پرورش ایده و خلاقیت کار کجا بود چه حرفی برای گفتن داشت؟ چه بار اطلاعاتی داشت؟ چه فکر مستندی را کارگردان، کارگردانی کرده بود؟ این مجموعه تصاویر که کنار هم بود چه فکر مستندی را می خواست به فیلم تبدیل کند؟ حتی فرض بر این باشد که کارگردان می خواسته با مجموعه ای از سکانسهایی که تبلیغات افرادی را میکرد، و با کمک تدوین و کنار هم قرار دادن این سکانسها و درست کردن کلاژی، به مفهومی برسد، نیز در این کار هم موفق نشده بود. فیلم نتوانسته بود که از یک ایده تبلیغاتی فراتر برود. فقط میتوان از آن به عنوان یک فیلم تبلیغاتی بسیار بد یاد کرد. |
|
|