23 اسفند 1389

نگاهی به فیلم مستند کودکی رنگ پریده به کارگردانی هادی آفریده

 

امیرحسین بهبهانی

 

فیلم کودکی رنگ پریده در مورد کودکی است که به سرطان مبتلا است. آرام آرام با پسر بچه و مادرش آشنا شده و وارد زندگی روزمره کودک و روابطش با مادرش می شویم. پسر بچه ای که در کودکی به یک بلوغ زودرس دچار شده است. بلوغی جسمی که به دلیل تزریق داروها  به آن دچار شده است و بلوغ روحی که در سن پایین باید آماده مبارزه با مرگ باشد. اما چگونه کودک به این بلوغ ذهنی رسیده است؟ اینجاست که در ادامه فیلم ما با شخصیت فهمیده مادر آشنا می شویم. مادر با کنترل احساساتش توانسته آرام آرام به صورت منطقی با پسرش صحبت کند و ذهنیت وی را آماده کند تا با این مشکل کنار بیاید. اتفاقی که در جامعه ما نمیافتد. در جامعه ما نسبت به بعضی از بیماریها عکس العمل های منفی وجود دارد که از آن جمله می توان به سرطان یا اچ آی وی مثبت و... اشاره کرد. بیماریهایی که مثل همه بیماریهاست، یعنی بیماری است. درمان دارد و شاید هم نه. اما کی و درچه زمانی؟ مرگ در خانه بیمار را به صدا در بیاورد، کسی نمی داند. همه در خانواده هایمان، خویشاوند و یا دوستانی را سراغ داریم که به بیماری لا علاجی  مبتلا شده اند و دکترها به لحاظ علمی از آن بیمار  قطع امید کرده اند، ولی وی سالها بعد زنده می ماند و به حیاتش ادامه می دهد. چرا ما باید نسبت به آن بیماریهایی که خطر مرگ در آنها بالا است  بگونه ای عکس العمل منفی نشان دهیم و امید را از بیماران بگیرم. نمی دانم این چه اتفاقی است که در بین ما می افتد. همیشه ما زودتراز بیمار روحیه خودمان را می بازیم و از بیمار دور می شویم. بیماری که احتیاج به محبت ما دارد، بیماری که احتیاج به روحیه دادن ما دارد. اگر یک بیمار سرطانی را در آغوش بگیریم چه اتفاقی برای ما می افتد؟ یا حتی اگر یک بیماری را که دارای ویروس اچ آی وی مثبت باشد را در آغوش بگیریم چطور؟هیچ اتفاقی نمی افتد و این بیماری به ما انتقال پیدا نمی کند. ولی با در آغوش گرفتن آن بیمار و محبت به وی امید را برای او زنده نگه می داریم.  یکی از مشکلات جامعه نداشتن آگاهی  نسبت به بیماریهاست و نداشتن این آگاهی باعث می شود که ما ندانیم که چگونه با این بیمار رفتار کنیم. در این فیلم می توانیم نمونه خوبی از آگاهی را در مادر ببینیم که چگونه از آن استفاده می کند و چگونه ریشه یاس و ناامیدی را در فرزندش می خشکاند و امید را در وی زنده نگه می دارد و راه مبارزه با مرگ و ترس را به پسرش نشان می دهد و پسر با پختگی به زندگی عادیش مثل بقیه بچه ها ادامه می دهد.

اما نکاتی در فیلم کم بود یا در فیلم جا نیافتاده بود. از آن جمله ما هیچ وقت با پدر بچه آشنا نمی شویم و اینکه پدر این بچه در این روزگار سخت کجاست بی جواب می ماند. در سکانس اول فیلم، اطلاعاتی را از طریق  صدای گوینده رادیودر مورد علائم  بیماری ای می شنویم، که آن اطلاعات همراه با  تصاویری که متضاد گفتار گوینده است،  مونتاژ شده، که احتمالا قرار است  لبخندی بر لب بیننده بیاورد. اما آن تصاویر روی آن گفتار به دلیل اینکه از موضوعی جدی و حساس و انسانی صحبت می کند و مشخصا ذهن بیننده را آماده می کند تا در مورد بیماری ای اطلاعاتی دریافت کند، و در ادامه فیلم و مشخص شدن نوع بیماری؛ این سکانس اثر معکوس می گذارد. چون یاد آور شوخی بی مورد با فردی است که بیماری سرطان دارد. یا شوخی زنگ خوردن موبایل. هم  شوخی اش در نیآمده، هم اینکه اینقدر این شوخی معمولا در تمام فیلمها دیده شده است که دیگر لوس و بی معنی است. و اما در دو سه مورد بیننده صدای کارگردان را می شنود چون در کل فیلم ما سئوالها را نمی شنویم این مورد لزومی ندارد، کما اینکه در یک مورد که پسر بچه احساسش را درمورد مرگ بیان می کند و با شنیدن صدای کارگردان در آخر سکانس و اظهار نظرش در مورد چگونگی برخورد این بچه با مرگ، ضرب سکانس گرفته می شود. فیلمبرداری روی دست بود ولی نتوانسته بود که در مجموع به فیلم کمکی کند. قابندی های فیلم اصلا خوب نبود. مخصوصا در شاتهای ساکن تکی و شاتهای دونفره. تدوین روان خوش ریتم بود.

 در مجموع فیلم خوبی بود چون توانسته خیلی ساده و راحت ایده های مستند فیلم را به تصویر بکشد و روان بی حاشیه آنها را روایت کند.

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]