30 مهر 1388

این نقد است نه مچ‌گیری

پاسخ به رخساره قائم‌مقامی و دیگر دوستان مدافع بیانیه تحریم جشنواره “سینما حقیقت”

روبرت صافاریان

در بیانیه تحریم جشنواره “سینما حقیقت” گفته شده است که این جشنواره توانسته طی دو دوره قبلی فضای موثری در عرصه نمایش و گفتمان پیرامون سینمای مستند به وجود آورد. ارزیابی بسیار مثبتی است، نه؟ ناصر صفاریان، یکی از امضا کنندگان بیانیه، به مطبوعات گفته است: “تلاش‌ها و کمک‌های محمد آفریده به عنوان مدیرعامل مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی از اهالی سینمای مستند پوشیده نیست جشنواره سینماحقیقت در دو سال گذشته توانسته بود جای خالی عرصه نمایش فیلم‌های مستند را پر کند و امکانی برای نمایش فیلم‌هایی به وجود آورد که شاید سال‌ها از مخاطبان اصلی خود دور بودند”. آن وقت معلوم نیست خانم قائم‌مقامی نوشته مرا که در آن یک کلمه در دفاع یا مذمت مرکز در آن نیست و رابطه مرکز با مستندسازان به عنوان پرسش مطرح شده، مصداق حمایت از مرکز و ... فرض کرده‌اند. بگذارید بگویم چرا، چون ایشان آشفته شده‌اند که کسی روی تناقضات بیانیه‌شان انگشت گذاشته است، کسی نتوانسته اهمیت “حرکت نادر و خجسته”‌شان را درک کند و به جای اینکه به این فکر کند که امضاکنندگان چه محظوراتی داشته‌اند، “مچ‌گیری” کرده است. این احساس همه کسانی که فکر می‌کنند کار بسیار مهمی می‌کنند و چون خودشان این طوری فکر می‌کنند همه هم باید همین طوری فکر بکنند و گرنه قرار می‌گیرند در دسته کسانی که معتقدند “هیچ چیزی برای اعتراض کردن وجود ندارد”.

نه، خانم رخساره قائم‌مقامی، چیزهایی که من نوشته‌ام مچ‌گیری نیست، بهانه‌جویی یا به قول شما “ایراد گرفتن از یک حرکت نادر و خجسته” نیست، نام اینها نقد است. اینها درباره مرکز و دولت و قدرت و ... نیست، درباره شماست، نقد شماست. نقد بیانیه‌تان، نقد گفتمانی که در بیانیه هست. شاید بگویید حالا وقت این حرف‌ها نیست، شما که می‌دانید ما محظورات داریم و نمی‌توانیم همه چیز را آشکارا بگوییم، بگذارید بعداً، الان چیزهایی مهم‌تری مطرح است، کار بزرگی در جریان است... امّا تجربه به من آموخته است که نقد زمان و مکان نمی‌شناسد و نقدِ خود دشوارتر از نقد مخالف است و باور به نقد یعنی باور به نقد خود. این نقد ممکن است درست یا نادرست باشد و خود می‌تواند نقد شود، امّا نه با انگ زدن.

برای من بسیار جالب بود که خانم قائم‌مقامی اولین نکته‌ای که بعد از خواندن نوشته من به نظرش می‌رسد این است که آیا من با مرکز کار می‌کنم. یعنی ایشان تصور اینکه کسی فارغ از منافع مادی‌اش تناقضی در بیانیه ببیند را منتفی می‌بینند. حتی بعد از اطمینان‌هایی که دوستانشان به ایشان می‌دهند که این طور نیست، هدف “دلبری از سازمان‌های دولتی نبوده است”، باز نمی‌تواند خودش را قانع کند. سعی می‌کند حرف دوستان مرا باور کند که ظاهراً گفته‌اند باید آن نوشته از روی باور بوده باشد، امّا اعتراف می‌کند که باور کردنش سخت است. در این تفکر اگر کسی به چیزی نقد داشت، بخصوص در شرایط حساس اجتماعی که گروهی فکر می‌کنند کار مبارزاتی بسیار مهمی را پیش می‌برند، و بخصوص اگر علناً نظرش را نوشت، حتماً باید سودی مادی برایش در بر داشته باشد. این تفکری است که همه چیز را با منطق کاسبکارانه می‌سنجد و در آن جایی برای اعتقاد باقی نمی‌ماند.

به نظر من دو ایراد اساسی در منطق بیانیه وجود دارد. یکی همان است که گفته‌ام و اینجا تکرار می‌کنم: چرا باید جشنواره “سینما حقیقت” و برگزارکننده آن مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی را به خاطر گناهانی که دیگران مرتکب شده‌اند تنبیه کرد. در اینجا اگر بین مرکز و دیگران تفکیک قائل شده‌ام به اعتبار نوشته خود بیانیه است که ارزیابی مثبت از جشنواره دارد و تحریم آن را “کنشی ناگزیر” می‌داند و آن را از چیز مهم‌تری که به آن معترض است جدا می‌کند، و گرنه رابطه مستندسازان با مرکز و رابطه مرکز با قدرت یکی از پرسش‌هایی است که در آن نوشته چند سطر پائین‌تر مطرح کرده‌ام. در این رابطه بیانیه درگیر تناقض منطقی واقعاً عجیبی است. اجازه بدهید از مثال تحریم نستله و بقال سرکوچه خانم قائم‌مقامی استفاده کنم. کاری که تحریم کنندگان سینما حقیقت کرده‌اند به این می‌ماند که بقال سرکوچه را تحریم کنند و به اهالی محل بگویند از دکان او خرید نکنند (نه فقط نستله نخرند، هیچ چیز نخرند، اصلاً از کنارش هم رد نشوند)، هرچند اذعان می‌کنند آدم خوبی است و کلاً به اهالی محل خیلی خدمت کرده است. و بعد انتظار داشته باشند آن بقال به خودش نگیرد. سعی نکند به هر رو مشتریانی برای خود دست و پا کند. این اصرار و شگفتی دوستان از اینکه چرا مرکز این کنش ناگزیر را به خودش گرفته، واقعاً شگفتی‌آور است.

خانم قائم‌مقامی در جایی از نوشته‌شان می‌گویند من می‌توانستم به جای تحریم “پیشنهاد خردمندانه‌تری” به دوستانم ارائه کنم (حواستان به طعنه‌ای که در کلمه “خردمندانه” است باشد). اگر از من سوال می‌کردند، شاید هم چنین پیشنهادی می‌کردم. راستای عمومی این پیشنهاد شرکت فعال در جشنواره و طرح مسائل مبتلا به می‌بود. من وارد جزئیات نمی‌توانم بشوم، چون این کاری عملی است و در چنین نوشته‌ای نمی‌توان به جزئیاتش پرداخت، امّا چند کلمه‌ای درباره “فیلم‌های ساخته نشده” می‌گویم که به این موضوع ربط دارد و دومین تناقض مهم بیانیه است.

پرسش من از امضا کنندگان بیانیه این است: فیلمی به جشنواره دادید که جشنواره به خاطر انعکاس رویدادهای سیاسی اجتماعی ماه‌های اخیر، آن را رد کند؟ لابد می‌گوئید اصلاً مگر می‌گذاشتند فیلم بگیری؟ بله، امّا به هر حال خیلی‌ها فیلم گرفتند. تازه منابع دیگری وجود داشتند (و دارند): گفت‌وگو با آدم‌های درگیر، منابع گرفته شده از رسانه‌های عمومی، اظهار نظرهای رسمی، ... به هر حال می‌شد درباره ماجراهای این روزها فیلم ساخت. باز احتمالاً می‌گویید معلوم است نمی‌گذاشتند نشان داد. این دیگر نشد. شما فیلمت را بساز، ارائه کن، اگر نشان ندادند بعد اعتراض کن، فیلمت را جای دیگر نشان بده، دست کم بگو من جشنواره را تحریم می‌کنم چون فیلم مرا نشان نمی‌دهد ... ولی در شرایط حاضر می‌توان تنها از فیلم‌های “ساخته نشده” صحبت کرد که شایسته مستندساز مبارزِ مدعی برخورد فعال اجتماعی نیست. من معتقد نیستم هیچ فیلمی راجع به رویدادهای اخیر را نمی‌شد در این جشنواره گنجاند. البته هر فیلمی را نمی‌شد در آن نشان داد، امّا برخی فیلم‌های را شاید می‌شد در برنامه آن جای داد. وضعیتی مانند روزنامه‌ها که در آنها نمی‌شود همه چیز نوشت، امّا به هر رو هنوز خیلی حرف‌ها را می‌توان در آنها زد و وجودشان غنیمتی است. البته در این موارد تا آزمایش نشود چیز قطعی نمی‌توان گفت. و وقتی آزمایش شد و نشد، آن وقت حرف تحریم موجه‌تر و معقول تر خواهد بود به اضافه اینکه در این مسیر کلی کارها انجام گرفته و کلی تجربه‌ها آموخته شده است. آیا در جایی که ده فیلم سانسور شده و ده فیلم که از اکران‌شان جلوگیری شده وجود نداشته باشد، می‌توان به طور جدی از سانسور حرف زد و به سانسور اعتراض کرد به اعتبار اینکه “اگر می‌ساختیم هم نمی‌گذاشتند اکران شود”.

من احساس امضا کنندگان بیانیه را که میل ندارند در جشنواره‌ای شرکت کنند که در آن هیچ فیلمی درباره رویدادهای ماه‌های اخیر وجود ندارد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، درک می‌کنم. می‌دانم انگیزه بیشتر آنها این بوده که در این شرایط ملتهب اجتماعی کاری بکنند. امّا اینها باعث نمی‌‌شود اگر اشکالی در کنش آنها می‌بینم مصلحت اندیشانه چیزی نگویم. من بر خلاف نوشته قائم‌مقامی صفت “بامزه” را نه برای متن بیانیه، بلکه برای اظهار نظرهای افرادی از امضا کنندگان بیانیه به کار برده‌ام. برخورد من به بیانیه بسیار جدی بوده است. شاید این متن ده پانزده سطری را، که بر خلاف نظر پیروز اصلاً شفاف نیست، کسی جدی‌تر از من نگرفته باشد. برگزارکنندگان جشنواره که طور طبیعی سعی کرده‌اند آن را بی‌اهمیت جلوه دهند و امضاکنندگان جدی آن هم در دفاع از آن سخن گفته‌اند. اجازه بدهید یکی هم از بیرون، تا آن اندازه که می‌شود واقعاً در بیرون جای گرفت، به این متن و این کنش نگاه کند. شما را به خدا مثل رضا بهرامی‌نژاد بازنشسته‌اش نکنید. دوست عزیزم رضا، اگر کسی به بیانیه‌ای که امضا کرده‌ای نقد داشت، این دلیلی بر این است که در کسوت پدر بزرگ‌ها رفته و شما را پند و نصیحت می‌دهد. این هم نوع دیگری از بی‌اعتبار کردن نقد است؟ در نوشته‌ یک سال پیشت که اخیراً در وبلاگت تجدید چاپ کرده‌ای می‌گویی “ما و کیلومترها فیلم‌های گرفته شده‌امان احتیاج به نقد داریم.” خب این نقد شماست. این چه ربطی به بازنشستگی و این حرف‌ها دارد؟ آدم بازنشسته که خودش را به دردسر نمی‌اندازد عمل دوستانش را نقد کند و برای خودش کار درست کند؟ (البته اگر با مرکز گسترش پروژه‌ای چیزی نداشته باشد).

یک موضوع دیگر در نوشته خانم قائم‌مقامی هست که در نوشته جداگانه‌ای به آن خواهم پرداخت و آن اینکه مستندسازان شرایط اجتماعی را چگونه به تصویر می‌کشند و مستندسازان ما به طور خاص چگونه این کار را کرده‌اند. سعید محصصی هم در نوشته‌اش به نام چشم تاریخ کمابیش به همین موضوع پرداخته است و جا دارد آن را تا اندازه‌ای فارغ از بیانیه تحریم جشنواره ''سینما حقیقت'' مورد بررسی قرار داد.

 

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]