10 بهمن 1388

ساکنان دهه شصت/هشتاد

 

نگاهی به فیلم مستند «ماشین روز قیامت» ساخته سودابه مرادیان

 

نسیم نجفی

 

اینجا ایران، منطقه جنگی، دهه شصت/هشتاد هجری شمسی. عده ای رزمنده با لباس های راحت خانگی راه می روند و حرف می زنند، یا به جایی خیره می شوند، یا داد می زنند، یا از حال رفته اند و تاب بلند شدن ندارند. علیرضا از همه بیشتر حرف می زند و گویا سنش هم از بقیه بیشتر است. او یک ماشین ساخته که می تواند دنیا را نابود کند.

«ماشین روز قیامت» نام عجیب فیلمی مستند است درباره معلولین جنگ ایران. کودکانی که از جامعه فاصله گرفته اند و نه اینکه ذهن شان در یک زمان متوقف شده باشد، بلکه سالها هم به عقب برگشته است. کودکانی هستند چهل ساله، سی ساله، پنجاه ساله... بعضی از آنها شل و آهسته صحبت می کنند و بعضی تند و جویده. همه درباره جنگ حرف می زنند و آخرین زمانی که خوب به خاطر دارند دوران جبهه است. علیرضا که بیشتر از همه حرف می زند حتی نمی تواند یک دقیقه سکوت کند و وقتی درمانگر از او می خواهد پنج دقیقه ساکت باشد اول ساکت می شود ولی بعد از چند ثانیه دوباره حرف زدن از حاجی و احمد و اصغر و روش خنثی کردن مین و خاطرات مین گذاری و غیره را شروع می کند. او هرجا کاغذ می بیند نقاشی یک ماشین را می کشد که نامش دیمیتری است و می گوید وقتی به امید خدا جنگ ایران و امریکا شروع شد دگمه ماشین را می زند و دشمن نابود می شود.

موضوع جذاب است، سال ها از جنگ گذشته و مشغول زندگی مان هستیم که در یک بعدازظهر در سالن نمایش، تصاویر گرفته شده از مرکز معلولین مثل سیلی محکم به گوش مان می خورد. شوک آغازین برای معرفی موضوع و ایجاد کشش، روشی مناسب و رایج است و در تماشاگر انتظاری ایجاد می کند برای آنکه سر فرصت اطلاعات بعدی را بشنود، اما وقتی فیلم با همان شیوه ادامه می یابد کم کم تاثیر آن از بین می رود. آنچه می بینیم تکان دهنده است اما بعد از مدتی کوتاه عادی می شود، یا اگر بخواهیم کلمه ای بهتر به کار ببریم، تکراری می شود و خسته کننده چون اطلاعات بیشتر نمی شود. به نظر می رسد فیلمساز در برابر چیزی که می بیند بهت زده شده و می خواهد به ما هم نشان بدهد و تا آخر از این حالت بیرون نمی آید درنتیجه فیلم به نمایشگاهی از معلولین تبدیل می شود.

شاید گفت و گوهای فیلم هم در این موضوع موثر باشند. وقتی درمانگر مرکز با بیماران صحبت می کند گفت و گو شکل گپ زدن دارد و دیالوگ برقرار شده است و می توان قدری به ذهن بیمار نزدیک شد، اما وقتی با مونولوگ های طولانی روبرو هستیم از درون آنها دور، و به تماشای موجود عجیب جلوی دوربین خوانده می شویم. نمی دانیم آنها در موقعیت های مختلف زندگی چه می گویند، چگونه زندگی می کنند... ظاهرا جدا شدن فیلمساز از موضوع اتفاق نیفتاده است و مشخص ترین مصداق آن در فیلم، بیماری است که می گویند در قرنطینه است و نمایی دفرمه با یک موسیقی دلهره آور به آن اختصاص داده شده است، گویا می گوید وااای...این موجودات عجیب را ببینید. صدای فیلمساز اینطور به گوش می رسد. این چیزی بود که در «ترانه اندوهگین کوهستان» ساخته حامد خسروی درباره یکی دیگر از مراکز معلولین جنگی هم اتفاق افتاده بود.

در حالی که به نظر می رسد درمانگران مرکز با متدهایی مثل تاتر درمانی می خواهند آنها را به سوی زندگی عادی راهنمایی کنند، دفرمه دیدن آنها حاکی از آن است که فیلمساز نمی خواهد بپذیرد که امیدی هست. شاید هم این طور فکر کند، اما در آن صورت تلاش درمانگر و بیمار برای بهبود، و تضاد آن با حس ناامیدی که در واقعیت امر وجود داشت می توانست موضوع اصلی فیلم باشد درحالی که الان نیست.

مشخص است از مصاحبه با پزشکان در مورد تحلیل وضعیت این بیماران خودداری شده اما شاید بتوان این طور فکر کرد که با داشتن اطلاعات پزشکان و تحقیق در مورد وضعیت معلولین جنگی می شود ساختاری برای فیلم پیدا کرد که غیر مستقیم گویای آن اطلاعات باشد. مثلا آیا آنها بر اساس یک جور مکانیزم تداعی معانی دائم به یاد جبهه می افتند که اینقدر درباره آن حرف می زنند؟ گاهی لابه لای صحبت آنها تصویری از یک انفجار در جبهه گذاشته شده که گویای فضای ذهنی شان باشد، آشنایی بیشتر فیلمساز با مکانیزم ذهنی آنها می توانست به ساختن تصاویر ذهنی منتهی شود که آن شناخت را بدون وجود مصاحبه با پزشکان، به تماشاگر منتقل کند؛ گویا وارد ذهن آنها شده ایم.  

موضوع عجیب، محیطی ست که این بیماران در آن نگه داشته می شوند؛ سردی و خالی بودن آن، عناصر تحریک آمیزی که از تلویزیون پخش می شود، روزنامه ای که در اختیار آنها قرار می دهند، صدای روزه خوانی بلندگو... اینها برای آن است که از بیرون و جریان رایج و اکنون جامعه مطلع باشند؟ اما فضای این رسانه ها و نشریات که چندان تفاوتی با وضعیتی که در ذهن این بیماران است ندارد.

چرا این عوامل در محیط آنها وجود دارد؟ آیا یک هدف ارزشی در بین است یا یکجور تجویز پزشکی ست؟ چیزی که از فیلم حس می شود برخورد دائمی داشتن این انسان های حساس با نمایش دائمی جنگ و سرودهای جبهه دردآور است و اصلا چگونه قرار است آنها بتوانند تمام شدن جنگ را بپذیرند درحالیکه عکس آن برایشان نمایش داده می شود؟

این مهمترین نکته ای ست که در رابطه با مرکز معلولین جنگی و خود معلولین برایم ایجاد شد. بعد از تمام شدن جنگ هنوز راه آن ادامه دارد؛ آمادگی دائمی خواستن برای شروع جنگ تازه و تقدیس جنگ گذشته. بدون شک «ماشین روز قیامت» یک فیلم ضد جنگ است. اما با اینکه به این موضوع نپرداخته  این سوال با تماشای آن ایجاد می شود که آیا آنها به عنوان بیمار موجی و غیره خطری برای جامعه دارند؟ تنها می توانند به خودشان لطمه بزنند؛ مثل علیرضا ناگهان رها کنند و بروند جنوب کشور به دنبال جبهه و وقتی بعد از کلی جست و جو او را پیدا می کنند و به مرکز برمی گردانند برعکس همیشه سکوت کند و بعد بغضش بترکد. یکی از آنها آن قدر مهربان است که وقتی می خواست شوک بگیرد گفت خانم فیلمبردار اینها را به مردم نشان ندهید ناراحت و افسرده می شوند. بیمار روانی چه کسی ست؟

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]