|
16 آبان 1388 گفت و گو با مسعود بخشی کارگردان تهران انار ندارد
نسیم نجفی در این مدت درباره فیلمتان نقد خواندهاید؟ بله در این مدت هم نقدهای چاپ شده خوانده ام و هم نظرات شخصی مردم را در اینترنت. قابل حدس است که نظرات شخصی مردم مثبت بوده. بله مردم فیلم را دوست داشتند. نقدهای منفیای که خواندید چه ایرادی به فیلم داشتند؟ یکی دو تا نقد منفی خواندم که میگفتند فیلم توهین آمیز بوده. البته نقد زیاد هست ولی نقدی که سازنده باشد مهم است. به چند دلیل این قابل پیش بینی است که مردم فیلم را دوست داشته باشند. اول اینکه موزیکال است، دوم موضوع فیلم هم نقل محافل و دیدارهای شهری کوتاهمدت تاکسیها، مغازهها، اتوبوس و حتی شب نشینیهاست. چیزهایی که مردم مدام در طول روز راجع به آنها غر میزنند. خنده ایده فیلم چطور شکل گرفت؟ طبیعی است که این موضوع به فکر آدم برسد، من تهران به دنیا آمده ام و همین جا زندگی کرده ام. هشت نه سال پیش قرار بود راجع به یکی از میدانهای شهر فیلم بسازم که کم کم بسط پیدا کرد و شد خود شهر. رفت و آمد من در خیابانهای این شهر و مقایسه این شهر با شهرهای دیگر ایران و جهان به اینجا ختم شد. تحقیقات مختصری راجع به گذشته شهر و تحولات عجیب و غریبی که طی یکی دو دهه اخیر داشته انجام دادم. تهران برای آنکه موضوع یک فیلم شود خیلی جزئیات دارد. چه فکرهایی راجع به فرم فیلمی با موضوعی که اینهمه پرشاخ و برگ است کردید؟ فیلم در یک پروسه زمانی خیلی طولانی ساخته شد و این اجازه داد که من هم در مرحله مونتاژ و هم قبل از فیلم برداری خیلی با فیلمنامه آن سروکله بزنم. اولین نسخه فیلمنامه با آن چیزی که فیلمنامه نهایی بود خیلی فرق داشت و نسخه اولی که بعد از فیلمبرداری مونتاژ کردم هم با چیزی که الان میبینید خیلی فرق داشت. یعنی در این دو مرحله که هرکدام بیشتر از یک سال و نیم طول کشید زمان زیادی بود که فکر کنم تا بتوانم موضوع گستردهای مثل تهران را کار کنم. بعد از نوشتن یکی دو تا خلاصه طرح به این نتیجه رسیدم که بهتر است فیلم در فیلم باشد. چون در ایران همیشه اتفاقاتی که پشت صحنه می گذرد جذابتر است. شاید برای این است که واقعیتها در ایران خیلی متغیر و غافلگیر کننده اند و مثل مثلا فرانسه همه چیز روتین پیش نمیرود. و به این دلیل فکر می کنم فیلمم کاملا مستند نیست. در مورد صدا هم شما از این اتفاقات غافلگیرکننده پشتصحنه استفاده کردهاید؛ جایی که آقای کریمی موقع خواندن نریشن تپق میزنند. این هم با همان ایده انجام شده؟ در کل تصمیم این بود که خلاف قواعد مرسومی که میشناسیم حرکت کنیم. به سمت اینکه شبیه فیلمهای مرسوم و بهخصوص مستندهای ایرانی نباشد و تنوعی که در تهران هست در فیلم هم باشد درنتیجه فیلم پیرو قالب خاصی نیست. تأثیرش برای من این بود که در فیلمی با اینهمه جزئیات، بعضی عناصر مانند همان که مثال زدم مخصوصا که فقط هم یک بار اتفاق افتاده، فیلم را شلوغ می کنند. خیلی از این ایدهها با مشورت در فیلم قرار داده شدند و خود آقای کریمی هم خیلی به فیلم اضافه کردند. از ابتدا به این فکر میکردم که چطور میشود فیلمی راجع به تهران ساخت و به همه مسائلی که در زندگی تهران به مغز یک شهروند هجوم میآورد پرداخت بدون اینکه فیلم دچار تشتت شود. خب تازه رسیدیم به جواب سؤال اول. به چه نتیجه ای رسیدید؟ چه سعی و خطاهایی داشتید؟ میخواستیم به یک بینظمی آشکار در یک شبه شهر اشاره کنم طوریکه خود فیلم بی نظم نباشد. میخواستم فیلم روایتهای مختف داشته باشد. وسوسه اینکه بشود لایههای پیچیدهای در یک روایت گنجاند و این در ادبیات کلاسیک ما هم خیلی زیاد است. ماجرای گروه، ارجاعاتی که به فیلم های سینمای ایران هست، ادای دین به فیلم اون شب که بارون اومد آقای شیردل و بازی با تم آن فیلم که دروغ و راست است، در کنار تاریخ سیاسی اجتماعی تهران، و خیلی چیزهای دیگر... من این که فرم فیلم تابع ماهیت موضوع شماست را در فیلم می بینم. ولی به هرحال باید تمام عناصر شما در ارتباط با تم اصلی باشند که گاهی اینطور نیست؛ مثلا در مورد گروه، حضورش مثل بقیه اجزای فیلم شما موتیف وار تکرار می شود اما ارتباط تماتیک حوادثی که برایش پیش میآید با فیلم چیست؟ گروه به چه مشکلاتی می توانست برخورد کند؟ مثلا مشکلات شهری در ارتباط با فیلمسازی. فکر می کنم این ارتباط هست. همان مسئله بی نظمی، تشویش، اضطراب، پریشانی. اینها روحیه حاکم است. روحیه جمعی آدم هایی که ساکم شهر تهراناند اینهاست. حتی خود من. تاریخ اجتماعی تهران و مسائل عمیقتری مثل جنگِ دائمیِ سنت و مدرنیته و نحوه برخورد ما با غرب. مثل بازیگری که نه توان ترک کردن سالن را دارد و نه جرأت اینکه بیاید روی صحنه و بازی کند. می شود دقیقتر توضیح دهید؟ یک جور بلاتکلیفی. دوست داریم از میوههای تمدن غرب استفاده کنیم و از طرفی نمیدانیم چه جوری استفاده کنیم که سوء هاضمه نگیریم. خب قسمت هایی که از تهران قدیم در فیلم شماست این را توضیح می دهد؛ اینکه شاه به فرنگ رفته و یک تکه از لباس آنها را که خوشش آمده آورده و به لباس ایرانیها اضافه کرده. ملغمه سازی را در تاریخ نشان می دهد. اما راجع به چیز دیگری حرف می زدیم... بلا تکلیفی نه قرار بود ارتباط گروه فیلمسازی با تم فیلم را بگویید. به نظر من ارتباط دارد. مثلا گروه میتوانست در جریان کار فیلمسازی، وضعیت بوروکراتیک شهری را نقد کند. کاغذبازی هایی که هست. یک اشاره هست. یکی از دوستانم می گفت بیا فیلم تهران انار ندارد 2 را بساز چون آنقدر مسأله برای گفتن هست که یک فیلم کافی نیست. البته خیلی چیزها برای گفتن هست. فیلم شما اصلا نمیتواند متهم شود که چرا همه چیز را نگفته. چون چنینی ادعایی نداشته. ولی آیا همین چیزهایی که دارد همه باهم مرتبط اند یا نه. به نظر خودم این ارتباط هست. مثلا در مورد صدای آقای کریمی اینطور بود که من صدای ایشان را دوبار ضبط کردم. بار دوم با فاصله یک سال بود و بار دوم خیلی خستهتر بودند و این برای من خوب بود چون انگار صدای ایشان از اعماق تاریخ است. در طی تپق ایشان فیلم به این اشاره میکند که فیلم هر اشتباهی میتواند داشته باشد چون خودش میگوید صحت منابع زیر سؤال است. یک جور بازی با تاریخ است و برای همین منابع تاریخی در فیلم حذف شده. در مورد دلیل حضور گروه هم... اینطور که گفتید میخواستید فیلم در فیلم باشد. سؤال من درباره ایجاد توجیه منطقیتری برای حضورش بود. حالا ماجرایی که راجع به آن بخش تمرین صدای آقای کریمی میگویید، که میخواستید منطقی بچینید برای آنکه صحت اطلاعات زیر سؤال است و فیلم ادعای استناد تاریخی کامل و صحیح ندارد، اجازه بدهید بگویم که چندان درنیامده. به نظر میرسد نتوانستید از بعضی چیزهای جالبی که داشتید بگذرید. ولی خیلیها از این قسمت خوششان آمده بود. راجع به ایدههای سینمایی فیلم صحبت کنید. اونشب که بارون اومد، سکانس کلاغ ، دختر لر ، که در فیلم محسن مخملباف هم استفاده شده و آغاز کننده و مبنای فیلم است. بله چون قرار است در ادامه جعفر در دنیای واقعی پیدایش شود و گویا از آن زمان تا الان هنوز در تهران آواره است. از ابتدا این ایده را داشتید؟ راجع به اونشب که بارون اومد هم بگویید. نه این پیشنهاد علی محمد قاسمی بود. به ایده فصل تهران قدیم کلاغ هم با علی محمد قاسمی رسیدیم و خود او هم بود که گفت کوتاهترش کنیم. البته موسیقیاش را عوض کردیم چون تم غربی داشت. اونشب که بارون اومد هم اول خیلی در فیلم مشخصتر بود. از ابتدا که طرح اولیه فیلمنامه را دادم بخواند گفت این یکجوری همان فرم اونشب که بارون اومد را دارد چرا نمیخواهی یک کار جدید بکنی؟ ایده دختر لر هم اگرچه نو نبود ولی تأثیرگذار بود و کارکرد پیدا کرد. حتی اگر تماشاگر ناصرالدین اکتور سینما را به یاد بیاورد. حضور جعفر اینجا مستند میشود. گویا جعفر آمده و گلنار هیچ وقت نیامده. واکنشتان در برابر آن نقدهایی که میگویند خیلی از ایده ها تکراری بوده یا پیشنهاد دیگران بوده چیست؟ وقتی آدم برای فیلم زمان صرف میکند مهمترین مزیتاش این است که یاد میگیرد زود از تعریفها خوشحال نشود و زود هم از انتقادها ناراحت نشود. وقتی انتقاد پایه نداشته باشد فقط یک بیان احساساتی است و ما ایرانیها هم در این نوع نقد استاد هستیم. نقدی که کمپلکسهای شخصیمان را میرساند تا اینکه نقد هنری انجام داده باشیم. تهران انار ندارد بیننده را یاد صحنه های خارجی علیرضا رسولینژاد می اندازد، موضوع تهران، فرم غیر کلاسیک فیلم و یک چیز دیگر که بعدا می گویم. نظر شما چیست؟ علیرضا دوست خوب من است و خیلی برای فیلمم با من همکاری کرد. من فیلمم را یک سال و نیم قبل از صحنه های خارجی فیلمبرداری کردم. بعدا ما هم متوجه یکسری شباهتها شدیم اما هیچ کدام از هم تأثیر نگرفته بودیم. البته علیرضا انتخاب اولیه آرشیوها را برای من انجام داد چون فیلم ها 35 بود و باید اینترنگاتیو میکشیدیم. فکر میکنم او میخواسته به وسیله یک داستان واره، عمق مسألهای را بیان کند که در فیلم من فقط نشانههای آن را میبینیم. علیرضا همانطور که فیلمش میگوید پایه کارش اشاره به مسائلی است که از عدم وجود فضاهای عمومی میآید. و معضلاتی را ایجاد میکند مثل تند رفتن موتورها در خط ویژه اتوبوس. او وارد تجزیه تحلیل اجتماعی می شود. کمی فلسفی هم هست. دقیقا . اما من اصلا اشاره نمیکنم. فقط نشان میدهم یک آدم مضطربی است که دارد بالا و پایین می پرد. قیافه معماری اش این جوری است و پر از ماشین و فروشگاه زنجیره ای است. که نشانه مصرفِ زیاد است . فکر میکنید چه اندازه به سوال «مقصر کیست» پرداخته اید؟ نمی خواستم به این مسأله بپردازم ، بیش تر می خواستم این پریشانی را نشان بدهم. فکر نمی کنید وقتی ریشه یابی مطرح نمی شود بهتر است تحلیل وجود داشتهباشد، حتی غیر مستقیم؟ مثلا نبودِ فضاهای تفریح عمومی پرانرژی باعث میشود جوانهای ایرانی با ماشین در خیابان ویراژ بدهند. اما شما آدم ها را جدا از شرایط مقصر نشان داده اید. البته در پاریس که مشکل آن فضاها نیست بازهم جوان ها این کار را می کنند! اما به هرحال در آخر با زبان طنز اشاره می شود. تقصیر میافتد گردن آجرسازها و بساز بندازها! واقعا هم وقتی هواپیما سقوط میکند نمیخواهیم ببینیم مشکل چیست و خودمان را به آنراه میزنیم و چون خلبان مرده میگوییم خلبان تقصیر دارد! مقصر، که من به آن می گویم درد، چون بلاتکلیفی و اضطراب ناشی از درد است، شاید یک شخص نباشد و کل مردم باشند. یا یک طیف خاصی. همینکه فقط به مردم اشاره میکنید چندان منصفانه نیست. روی چهره آدمها به طور خاص دست میگذارید... بیشتر هم چهرههای شهرستانی، و با پرداخت کمیک. یعنی کارشناسها و مسئولین؟ بیشتر منظورم مردم است. آن شباهتی که گفتم فیلم شما با صحنه های خارجی دارد –غیر از موضوع تهران و ...- این جاست و آن دیدگاه فیلمساز است. نگاه از بالا به مردم. نگاه از بالا ویژگی دیدگاهی ایندو فیلمساز است. هرکسی ممکن است نسبت به ورود بیحد شهرستانیها به تهران و یا رعایت نشدن قوانین از سوی مردم عصبانی باشد. و متوجه این نباشد که نگاهمان دارد طبقاتی میشود و کار به اینجا کشیده که مردم را به دو طبقه تقسیم می کنیم؛ ما و دیگران. بعد هم این «دیگران» را که زندگی ما را خراب میکنند و نمیگذارند متمدن باشیم مسخره میکنیم. حسی که من از فیلم شما میگیرم این است. اکثر آدمهایی که رویشان دست میگذارید به عنوان شهروند، کارگر شهرستانی هستند و میخواهید بگویید به این فضا نمیچسبند. اما آمدن آنها به تهران نتیجه یک فشار چندجانبه است نه گناه آنها. نه منظورم این نیست! خب استفاده از یک مرد ترکزبان که شکل حرفزدن و حرفهایی که میزند بیننده را بهخنده بیندازد همین معنی را دارد... من میگویم در تحلیل مشکلات اجتماعی نگاهی وجود دارد که همه مشکل را ناشی از مردم می داند؛ مردم رعایت نمی کنند، مردم بی فرهنگاند، مردم به قوانین رانندگی احترام نمیگذارند، مردم آشغال روی زمین میریزند... و درنتیجه تهران به این روز افتاده است، والسلام! از آن طرف هم نگاهی که حکومت را مقصر همهچیز میداند به همین اندازه افراطی و درنتیجه یک بُعدی است و از تحلیل همهجانبه جلوگیری میکند. ببینید یکی از دوستان من که از مدیرهای باسابقه فرهنگی است میگفت تو میدانی تهران هشت هزار سال سابقه تمدن دارد؟ خب اینها اقوال مختلف تاریخ است. من با جملهای که گذاشتم و گفتم صحت و سقم منابع تاریخی زیر سؤال است، می خواستم با تاریخ بازی کنم. حالا شما میگویید تمسخر، بعضیها میگویند طنز، بعضیها میگویند هجو، یکعده میگویند کنایه ... هرچه باشد این لحنی که فیلم دارد لبخند به لب شما می آورد، پس دچار افسردگی نمی شوید بلکه میخندید. خنده شما بر این تضاد و بینظمی ست. اما این را هم یادمان هست که ما شاهکارهای معماری وخیلی چیزها داریم و «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد» هستیم. اینجا آدمها اسیر واکنشهای احساساتی خود هستند و بدون اینکه فکر کنند و سیستمی مطابق با داشتههای فرهنگی خود پیدا کنند می خواهند با آسان ترین روش یک نظامی پیدا کنند و پیشرفت کنند. خب باز هم میگویید مردم. قبل تر هم گفتید «ما ایرانی ها در این نوع نقد استاد هستیم...» یعنی همه ما . من هم جزوش هستم. چندجا در فیلم میگویید شاهها یک شبه تکه هایی از چیزهایی را که در فرهنگ خوششان میآمد میآوردند و به زندگی ایرانی ها میچسباندند. این درست است. مثل این است که وقتی اتوموبیل به ایران آمد مردم میگفتند این ها اسب های شیطان هستند که به جای علف بنزین میخورند، اما آیا میشود از همه اینها نتیجه گرفت که ایرانیها عقب افتاده و بیفرهنگ اند؟ اما در غرب هم این نگاه هست. فیلمی که یوسف شاهین درباره قاهره ساخته یا فیلمی که راجع به برلین به نام سمفونی یک شهر ساخته شده همینطور است؛ از برلین و قاهره انتقاد میکند. در فیلم قاهره میزانسن را طوری انتخاب میکند که پر از انتقاد است، ولی در قالب دیگری. حالا اگر من در قالب طنز انتقاد میکنم شاید اغراق شده به نظر میرسد. نمیشود گفت آنها هم مردم و فرهنگ شان را خراب کرده اند. خودتان می گویید انتخاب میزانسن. این یعنی نشان دادن ناهنجاریهای شهری در تصویر. ولی در فیلم شما مردم شده اند ناهنجاری های شهر. مثلا یکی از وجوه طنز فیلم تان این است که با مسئولین مصاحبه کرده اید اما فقط سکوت شان را نشان می دهید. در مورد مردم سعی کردهام آدمهایی از مناطق مختلف انتخاب کنم و هر تیپی در فیلم هست. این ها چهره های مردم ایران است. ما خودمان را هم در تصویر نشان داده ایم. فرهنگ ما این است که میخواهیم همه چیز را پیچیده نشان دهیم. اگر در این فیلم میبینید همه چیز ساده شده و تقلیل داده شده برای این است که قابل فهم شود و من عمدا این کار را کردهام. مصاحبهها هم بعضیهاشان صدا دارند ولی روی تصویر بدون کلام فرد گذاشته شده. فکر میکنید آن آدمها چه احساسی دارند وقتی فیلم را میبینند؟! این بحث اخلاق در مستندسازی همه جای دنیا مطرح است و در فستیوالها درباره آن کنفرانسها میگذارند و به نتیجهای هم نمیرسند. مهم این است که آدم ها فیلم را میبینند میفهمند حرف فیلم حرف درستی است. تماشاگر باورش می کند. آن آدم هایی که سوژه بوده اند هم احساس نمیکنند متضاد چیزی که گفتند در فیلم برداشت می شود یا از آنها سوء استفاده شده باشد. فکر نمیکنم این کافی باشد. جایی دیگر راجع به مشاغل که صحبت میکنید انگار میگویید هیچ کار جدیای در تهران انجام نمیشود، زنجیر پاره کردن و ...نشان میدهید . یا کتابفروشی را نشان میدهید و میگویید مردم کتاب تماشا میکنند تا اینکه کتاب بخوانند. می خواستم فضایی را نشان دهم که بیشتر از آنکه روشنفکری باشد روشنفکرنما است. من به آدمهایی که واقعا روشنفکر هستند توهین نمیکنم اما این فضا وجود دارد. برداشتهای سطحی و اظهارنظرهای شخصی که در نهایت فرهنگ نهایی جامعه را درست می کند. شغلها هم در ادامه آن شوخی است که در فصل قدیم هم هست. از تهران قدیم هم چند شغل نشان می دهیم. باز در تهران قدیم آبرومندانه تر است... خنده اقلا آنجا اسم چندتا شغل را می برید. در تهران جدید که فقط زنجیر پاره کردن نشان میدهید. خود ما هم هستیم خب. صدا بردار و فیلمبردار هستند و این شوخی که با مشاغل مدرن میشود خود گروه فیلمسازی را هم شامل میشود و فکر میکنم آنقدر لحن مستقیم است که تماشاگر میفهمد شوخی است و به دل نمیگیرد. میدانید یک فرهنگی در ایران هست که منفی بافی و خودکمبینی و مرغ همسایه غاز است رایج است. فکر میکنم اگر قدری از فیلم فاصله بگیرید میبینید همین را به کار گرفتهاید. حس میکنم شما هم نسبت به ایرانی بودنتان حس منفی دارید. شما بعد از دیدن فیلم نسبت به ایرانی بودتان احساس منفی داشتید؟ نه ولی حس کردم شما نسبت به ایرانی بودتان حس منفی دارید! (خنده) (با خنده) نه من به ایرانی بودنم افتخار میکنم! ببینید روی این فیلم نقد نوشته اند که ما تا به حال چنین تصویر مدرنی از تهران ندیده بودیم. و تهران را با نیویورک و شهرهای بزرگ دنیا مقایسه کرده اند. در بخش پیشرفت صنعتی و ماشینیزم بله ولی در زمینه فرهنگ حس منفی داده میشود. برای اینکه از دستم راحت شوید برویم سراغ فرم فیلم. موتیفهای شما شامل تهران قدیم و جدید، موسیقی قدیم و جدید، مرد ترکزبان، کارشناسها، گروه فیلمسازی،... در طول فیلم تکرار میشوند و یک فرم میسازند. پروسه آن را توضیح می دهید؟ بله من از اول به آن فکر کرده بودم . فیلم سه روایت اصلی دارد و یکسری روایت فرعی. روایتهای اصلی این است که یک گروه فیلمسازی فیلم میسازند، یک فیلم قدیمی پیدا میکنند و فیلم جدید را هم ادامه میدهند. این سه بخش درکنار هم نشان داده میشوند. ما در راف کات یک فیلم 48 دقیقهای از قدیم داشتیم که بعد از آن تهران جدید میآمد، یعنی این دو بخش پشت سر هم بود. گفت و گوها هم قرار بود لابهلای بخش تهران جدید استفاده شوند. کاری که در تدوین نهایی با علی محمد قاسمی کردیم این بود که همه فیلم را به طور انقلابی به هم بریزیم و یک ساختار خیلی مدرنتر انتخاب کنیم. در واقع ایده اولیه فیلم مدرن بود و استفاده از موتیفها در فیلمنامه هم بود اما خیلی تعدادشان بیشتر بود. دوستانم به من مشورتهای مفیدی دادند مثلا آقای کریمی میگفتند در درام دوبار میتوانی تکرار کنی اما سه بار درست نیست. کمی جای موتیفها عوض شد و کارکردشان هم تغییر کرد و همینطور تأثیرشان. ریتم فیلم هم تند شد. ایده موسیقی چطور؟ از اول بود. می خواستیم موزیکال باشد. کمی هم معرفی تغییرات روحیه اجتماعی از طریق موسیقی در فیلم هست. البته در فیلم مستند موسیقی جا ندارد اما چون ما همه قواعد مستند را به هم ریختیم این را هم ندیده گرفتیم. به میان فیلم که میرسیم بیشتر به تهران جدید و سیر تحولات تاریخی مثل انقلاب و غیره میپردازید. گاهی نمایی از حرکت گروهی مظفرالدین شاه و همراهانش را تکرار میکنید که در فرم به همریخته فیلم جا دارد اما توجیه دیگری هم برای آن دارید؟ برای من نگاه مظفرالدین شاه در آن نما خیلی جالب بود. اول تکرارش اینقدر زیاد نبود ولی وقتی فیلم مخملباف را دیدم که استفاده کرده بود دوباره از آن استفاده کردیم و بهنظرم رسید بیش از یک نگاه ساده حرف دارد و یک جور ترجمان تضادهای آن دوران که باعث شده فرهنگ غنی ما وارد خواب شود. از یأس و افسردگی و خودکمبینی گرفته تا خودبزرگ بینی و اشرافیت توخالی که دارد رو به زوال می رود، همه در این نگاه او هست. از ضعیف النفس بودن او تا سبیل و کالسکه و لباس فاخرش. این تضادها در نگاه او هست، حداقل برای تماشاگر ایرانی. موسیقی رپ ایرانی را فقط برای معرفی یکی از انواع موسیقی زمانه استفاده کردید یا نقد کردهاید؟ البته موسیقی این قسمت قدیمی بود و تغییر کرد. انتخاب سریع و دم دستیای بود. در نسخه نهایی آمد. تنها موسیقی جدید فیلم که کاملا به روز و معرف زمان ماست مربوط به تیتراژ پایانی است که محسن نامجوست، و به نظر من او پدیده موسیقی امروز ایران است. در بخش موسیقی رپ تصویر رژههای تهران قدیم است. بعضیها احسساس کرده بودند که آن موسیقی قدیمی که روی این صحنه بود نفی کننده آن نیست و می خواستیم موسیقی نفیکننده باشد که نگویند تبلیغ آن نظام است. برای همین این را گذاشتیم که دیگر خوب بدوبیراه بگوید! جالب اینکه خارج از ایران که میدیدند میگفتند چقدر نظام شاهنشاهی را مسخره کرده اید. از فیلم تهران 51 خسرو پرویزی ایده گرفتهاید، نه؟ کمی از تصاویرش استفاده کردم. بازسازی کردهاید. نه از راشهایش استفاده کردم. صحنه هایی مثل گلاویز شدن مردم در خیابان را چطور؟ این صحنه در آن فیلم هم هست. بله اما در فیلم ما یک بازی هست که در نریشن میگوید مردم تفاهم دارند و لی تصویر دعوا را نشان میدهد. حس می کنم زبان آن فیلم کهنه است. خب تهرانِ 51 است دیگر. خنده در تهران 51 این تم کمرنگ دریافت میشود که در مسیر صنعتی شدن تهران ارزشهای اخلاقی مردم خدشه دار شده است. گذاشتن این صحنه در تهران انار ندارد برای من این معنی را داشت که ما خودمان را جزئی از جامعه شهری نمی بینیم. همه چیز بسته به ارتباطهای شخصی ماست. اگر شما فامیل من باشی در خیابان بهات راه میدهم اما با غریبه دعوا میکنیم، و فکر نمی کنم او هم جزئی از دایره شهری است بلکه احساسی فکر میکنم. در جامعه غربی شهروند میداند که فرد روبرویش جزء یک سیستم است مثل خود او. بخشهای تهران جدید را بر چه اساسی فیلمبرداری کردید؟ منظورم اینکه «چی بگیریم» است. در مستند از مجموعه راشها استفاده میشود ولی زمان فیلمبرداری یکچیزهایی مشخص بود، مثل شلوغی میدان توپخانه، یا اتوبانها. گروه هم که مشخص بود.... منظورم ایناست که در مونتاژ خیلی خرد است مثلا در تهران قدیم چیزی را نشان میدهید بعد همان موضوع را در تهران جدید مقایسه میکنید. انگار فیلمبرداری تهران جدید و انتخاب راشهای تهران قدیم را بر اساس انتخاب موضوعی مشترک که در فیلمنامه است انجام داده باشید. نه زمان فیلمبرداری اینقدر خرد نبود، کلیتر میگرفتیم. یکسری مسائل کلی قرار بود مطرح شود، بعد در مونتاژ خرد شد. |
|
|