16 آبان 1388

درباره مستند «و عنکبوت آمد» ساخته مازیار بهاری

 

جنایت موجّه

 

نسیم نجفی

 در صفحه حوادث روزنامه ها، تیترها با وجود آنکه تکان دهنده به نظر می رسند اما هنوز تنها لایه سطحی اتفاق را بیان می کنند: مردی که 16 زن خیابانی را کشته، دستگیر و اعدام شد. گویا در این حد، همه خبرها مثل هم هستند، اما با رفتن فیلمساز به سراغ این موضوع چنان دنیایی در پس آن ظاهر می شود، که درد شناخت محیط اطراف و احساس عدم امنیت ناشی از آن تا مدتی طولانی با تو می ماند. مانند هر آگاهی و درک دیگری که به بهای از دست رفتن حس رضایت و خوشبختی، به انسان داده می شود. 

«و عنکبوت آمد» نشان می دهد بررسی یک قتل چگونه می تواند به یک تجزیه تحلیل اجتماعی منتهی شود، و اینکه یک جنایت به دلیل انگیزه ها و دلایلی که در شکل گیری آن نقش دارند تا چه اندازه با مسائل محیط زندگی و تربیت ما گره خورده است. انتخاب سعید حنایی به عنوان موضوع، به مثابه بیرون کشیدن قرعه ای از میان یک جمعیت هفتاد میلیونی ست؛ نمونه ای از یک تفکر غالب در جوامع مردسالار. در شرایطی که زنان و کودکان، هم به دلیل ضعف قوانین حمایتی و هم به دلیل قدرت جسمانی مردان، در موضع ضعف قرار دارند، گره ها و عقده های روانی جامعه به هر دلیل که تولید شده باشد با اعمال خشونت بر این دو قشر تخلیه می شود و نتیجه اش اتفاقاتی ست مشابه آنچه برای سعید حنایی و 16 زن خیابانی رخ داده است. شانسی که بیرون آمدن این قرعه را همراهی می کند و باعث می شود فیلمساز این شخص را برای فیلمش انتخاب کند همان خوش اقبالی دیر به دیر ماست، که گاهی به ما رو می کند و کمک می کند تأثیری که رشد و زندگی در یک دنیای پرخشونت بر انسان ها می گذارد را لمس کنیم.

گوش دادن به حرف های سعید حنایی و تماشای روحیه حق به جانب او در این مستند گزارشی ساده و روان یکی از سخت ترین کارهاست. آشکار شدن یک به یک لایه های فکری این انسان عادی و معمولی، با آن چهره شهرستانی مظلوم نما، لرزه بر تن تماشاگر می اندازد. و تمامی این ها سرنخ هایی بوده اند که مازیار بهاری را به سوی بررسی این قتل ها کشانده اند؛ شاید اینکه مقتول ها همه زن های خیابانی بوده اند برای فیلمساز نشانه ای از ایدئولوژیک بودن عمل قاتل و بهانه پیگیری او بوده، یا شاید ابراز رضایت قاتل از کار خود، فیلمساز را بر آن داشته تا ذهن این انسان آرامِ ترسناک، و زندگی مقتولین مغضوب او را کندوکاو کند و مستندی از آنها بسازد.

شیوه برخورد مازیار بهاری با سعید حنایی در مصاحبه هایش همچون شیوه برخورد حنایی با کشتن زنان است؛ ساده و کارکردی. آنچه فیلمساز را به سوی این موضوع کشانده، افکار و ذهنیات سعید حنایی به عنوان یک قاتل با اعتماد به نفس است. ساختار فیلم بر اساس گوش کردن به حرف های قاتل بنا شده، به توضیحات او درباره لزوم پاک کردن جامعه از زنان خیابانی و رسیدن به یک زندگی پاک و خداپسندانه. او از اعتقاداتی می گوید که پایه و اساس کشته شدن شانزده زن شده است( که به گفته قاتل، هنوز هشتاد زن دیگر بودند که باید کشته می شدند).

در فیلم، دو قطب اصلی ماجرا یعنی سعید حنایی و زنان مقتول به صورت موازی بررسی می شوند؛  با نشان دادن واقعیت زندگی زنان خیابانی مقتول، حس ما از غیر انسانی بودن عمل سعید حنایی و عقاید او تشدید می شود، و مشخص می شود که تا چه اندازه تصورات حنایی از دشمن فرضی اش، با واقعیت ناخواناست. از سوی دیگر با اشاره به وضعیت کودکی و جوانی قاتل، بستری که شخصیت امروز او در آن شکل گرفته آشکار می شود. به این شکل مازیار بهاری به عواملی اشاره می کند که از بدو تولد در زندگی ما وجود دارند و گرچه نامحسوس هستند و بی خطر به نظر می رسند اما مجموعه آنها  می تواند به عاقبتی چنین دهشتناک ختم شود؛ کشته شدن هفده انسان(شانزده زن به علاوه مرد قاتل). آیا سعید حنایی هم خود یک قربانی ست؟

با شروع فیلم، حنایی نحوه کشتن زنان را توضیح می دهد و به دلیل خونسردی ای که در لحن و چهره او وجود دارد سرنخی از وجود یک چیز غیرعادی در این مرد به تماشاگر داده می شود. او در صحنه بعد می گوید وقتی تعدادی از زن ها را کشتم دیدم بعد از مدت ها خشکسالی، باران آمد و فهمیدم خدا کار مرا در نظر دارد و جوابم را می دهد... و اینجا مسئله فیلم مطرح می شود؛  قاتلی که فکر می کند خود را قربانی پاک کردن جامعه از فساد کرده و شک ندارد که رستگار خواهد شد.

ساختاری که برای فیلم در نظر گرفته شده ما را از شناخت ابتدایی از یک قاتل، به شناخت عمیق تری می رساند. یعنی فردی با اصول راسخ مذهبی و سنتی، و یک  آرمانگرایی سختگیرانه که بر اساس آن می خواسته یک تنه دنیا را از ناپاکی نجات دهد، آن هم با کشتن تعدادی زن. این جاست که خطر پدیدار می شود؛ با رو شدن عقاید سعید حنایی ناگهان افکار مشابه او را در اطراف مان به یاد می آوریم و ناگهان این همه استعداد سعید حنایی شدنِ بالقوه را. تفاوت فقط این است که او دست به اقدامی بر اساس افکار خود زده و دیگران «هنوز» نه.  از این به بعد مسئله مطرح شده بسط داده می شود: پسر دوازده سیزده ساله حنایی می گوید می خواهد راه پدر را ادامه دهد، برادرش می گوید سعید آدم کش نیست چون "زن خراب کم از حیوان ندارد"، مادرش اعتقاد دارد سعید کار خوبی کرده، همسرش می گوید زنی که با هر مردی می رود حقش همین است... این مصاحبه ها، «میان» فیلم و بسط ادعای آغازین آن هستند و به اینجا می رسند که حنایی فقط یک نفر و موجودی از سیاره ای دیگر نیست، بلکه چون عقیده اش قابل تعمیم به بسیاری دیگر از آدم هاست، قاتلین خونسرد زیادی هنوز در حال برآورد تعداد کودکان و زنانی هستند که به زعم آنها باید کشته شوند.

قطب دیگر ماجرا یعنی زنان مقتول، یک به یک با عکس هاشان در لابه لای حرف های حنایی و خانواده اش پدیدار می شوند، با چهره لحظه آخر، جنازه های زنان فاسد و تهدید کننده جامعه، این حشرات موذی، موش ها و سوسک های جامعه(صفاتی که حنایی و پسرش به این زنان نسبت می دهند) از داخل عکس ها به ما نگاه می کنند و  نگاه ما در پیدا کردن ردی از صفاتی که به آنها نسبت شده در نگاه آنها ناکام می ماند. نشان دادن زندگی زنان خیابانی، غیرانسانی بودن تصورات سعید حنایی را به رخ می کشد. فیلمساز سراغ خانواده یکی از زن های کشته شده می رود؛ پدر زن مقتول می گوید دخترم را در ده سالگی شوهر دادم و وقتی بیست سالش شد شوهرش با وجود شش بچه، زن دیگری گرفت. از آن به بعد بی اعتنایی شوهر و نداشتن خرجی بچه ها، باعث شده کارش به خیابان ها بکشد و تنها کاری را که برای پول درآوردن از دستش برمی آمده انجام دهد. به طور همزمان با یک زن خیابانی آشنا می شویم که در زندان است و می تواند نمونه زندگی گذشته هر یک از آن زنانی باشد که به دست سعید حنایی کشته شده اند. شوهرش او را وادار به تن فروشی می کند و دو جای بدنش توسط پدر و شوهرش شکسته. تمام بدنش جای چاقوهای شوهرش است و هربار که دستگیر می شود 200 یا 300 شلاق می خورد و بعد از چند ماه زندان بر می گردد بیرون و باز روز از نو. نمایش زندگی این دو زن در فیلم اتفاقا به دلیل آنکه در هر دو مورد یک مرد باعث به فساد کشیده شدن آن ها بوده، اشاره تلخی است به طنز تفکر و عمل قاتل.

کودکیِ این هیولای آرام و کشنده چگونه بوده است؟ مادر سعید حنایی با خنده می گوید وقتی عصبانی می شدم کتک شان می زدم و حالا می گویند هنوز جای دندان هات روی بدن ما هست.  از طریق عکس هایی که حنایی را اسلحه به دست نشان می دهند، فیلمساز سراغ دوران جوانی او می رود که با دل و جان در جبهه جنگیده است، برای همین است که امروز  می گوید هر زن خیابانی را که می دیدم فکر می کردم روی پشت یک شهید ایستاده.

بعد از نقب زدن به کودکی قاتل حالا نوبت آینده نگری راجع به پسر او و بچه های زنان مقتول است. آیا این یک سیکل بهبود یابنده است یا معیوب؟ صحبت فقط بر سر گذشته و حال تعدادی انسان نیست، بلکه فیلمساز به تدریج پای کودکان را به میان می آورد تا حدس و گمانی هم درباره آینده داشته باشد، اینکه آیا وضع بهتر خواهد شد؟ آیا این کودکان بهتر و خوشبخت تر از والدین خود خواهند بود؟ پسر دوازده سیزده ساله قاتل دم از ادامه راه پدر می زند و با آن انزجار از زن و فساد می گوید و آنطور راحت صحنه قتل زنان را تعریف می کند. سارا دختر هشت ساله ای که مادرش را حنایی کشته، محل خرید مواد مخدر را مانند آدرس نانوایی محله شان بلد است و آرزوش کشتن سعیدحنایی با دستان خود است. در آخرین گفت و گو با سارا وقتی تصویر او محو می شود هاله ای از آن باقی می ماند و جای او تصویر زن زندانی می آید و گفت وگو با او ادامه می یابد؛ دغدغه فیلمساز این است که ماجرا ادامه دارد. به قول پیرمرد مشهدی که در مصاحبه ای در فیلم می گوید تا بوده همین آش و کاسه بوده. نمای مردی آویزان از طناب دار، در پایان فیلم به ما می گوید که حنایی اعدام شد. شخصی که صندلی را از زیر پای او کشید چگونه کودکانی را تربیت خواهد کرد؟ کودکان زنان مقتول که از کشته شدن سعید حنایی خوشحال شدند چطور؟ و پسر نوجوان و خشمگین حنایی که زخم خورده در انتظار انتقام است...  و این سیکل معیوب ادامه دارد.

مانده ایم سعید حنایی را به عنوان پدیده ای غریب و غیرطبیعی بنگریم، یا آدمی عادی که نمونه های بسیار دارد و این ماییم که این میان غریبیم.  

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]