18 شهریور 1388

نگاهی به فیلم مستند عشق دردانه است  (منوچهر مشیری) 

اندر حکایت نود و صد

مهرداد فراهانی

 عشق دردانه است آخرین فیلم از مجموعه مستند پرتره (شخصیت نگار) های منوچهر مشیری با موضوع معرفی بزرگان عرصه علم وادب و فرهنگ است که به معرض دید عموم گذاشته شده است. او این بار به زندگی زنده یاد استاد دکتر سید جعفر شهیدی پرداخته است (فیلم در زمان حیات ایشان ساخته شده است). مشیری پیش از این فیلم دو مستند پرتره دیگر درباره علامه دهخدا و دکتر معین ساخته بود و با این فیلم موفق به تکمیل سه گانه خود درباره سه استاد برجسته لغت نامه نگاری شده است.

کارنامه مشیری علاوه برمداومت و استمرار حضور در یکی از شاخه های مهم مستند سازی یعنی مستند پرتره از جنبه دیگری نیز ستایش برانگیز است و آن این که او در هر فیلم سبک بصری و روایی خود را ارتقا بخشیده و همواره در جستجوی شگردها و تکنیک های تازه بوده است.به عبارت دیگر او هیچ گاه به تمهیدات فرموله و از پیش تعیین شده به ظاهر استاندارد و به واقع کاهلانه و کارمند مابانه متکی نبوده و در هر فیلم کوشیده است تا ساختاری متناسب با حال و هوای  سوژه آن بیافریند. او در چند فیلم آخر خود گفتار متن را حذف کرده  و وظیفه ارائه اطلاعات را بر عهده سرهای سخن گو گذاشته بود. (سرهای سخن گو در اصطلاح مستند سازی به افرادی گفته می شود که در مقابل دوربین  بدون هیچ گونه کنش خاصی فقط صحبت می کنند.)این تمهید گر چه به لحاظ جنبه اسنادی بر گفتار متنی که از نظرگاه دانای کل بیان شود ارجحیت دارد اما به لحاظ سینمایی آسیب زا است زیرا فیلم را دچار رخوت و کسالت می سازد و باعث می شود تا به جای دیدن رخدادها به شنیدن توصیف وقایع مشغول شویم،در یک کلام سینما را به نقالی تبدیل می کند. مشیری در این فیلم به دلیل همان نوجویی ها که ذکرش رفت پا را یک قدم فراتر می گذارد و دست به  ریسکی بزرگ می زند یعنی حذف سرهای سخن گو. به این ترتیب او  به مانند یک قصه گوی خبره به کناری می ایستد و اجازه می دهد که رفتار و کردار کاراکترها بیان گر درونیات ایشان باشد نه مستقیم گویی های رو به دوربین.در یکی از سکانس ها یکی از دوستان دکتر قصد دارد تا قصیده ای را در ستایش استاد ایراد کند اما دکتر شهیدی با مناعت طبع خاص خود مانع این کار می شود. این روحیه استاد به ساختار فیلم نیز سرایت کرده است. کارگردان گرچه نگاه تحسین آمیزی به شخصیت اصلی فیلم خود دارد-نگاه کنید به صحنه آغازین فیلم که باران می بارد و او چتری را بالای سر دکتر می گیرد - اما دست به مدح و تمجید نمی زند بلکه تنها شواهد و اسناد را عرضه می دارد و به راستی چه تمجیدی بالاتر از آن نوار ریل صوتی به یادگار مانده از دهخدا که از جوان فاضلی به نام سید جعفر شهیدی تعریف می کند(استاد شهیدی در آن زمان هنوز درجه دکترا نگرفته بودند) و چه ستایشی برتر از دیدن آن دانشجوی چینی رشته ادبیات فارسی که حامل پیام تهنیت یکی از اساتید هموطن خود دراین رشته برای دکترشهیدی است.مشیری برای جبران فقدان گفتار متن و سرهای سخن گو،خانواده و اطرافیان و همکاران و دانشجویان دکتر شهیدی را به یاری می گیرد تا از طریق گفت و شنود آن ها با دکتر،گوشه هایی از زندگی  و خلقیات ایشان را به تصویر بکشد و در این میان به یک یا دو نفر هم اکتفا نمی کند.مشیری علاوه بر تنوع مصاحبان استاد از تنوع لوکیشن ها نیز غافل نیست زیرا به خوبی می داند که هر لوکیشن وجهی دیگر از روحیات قهرمان قصه او را برملا می کند.ما در محل تدریس،جدیت و انضباط دکترشهیدی را می بینیم ولی در جمع اصحاب و یاران موسسه لغت نامه دهخدا می بینیم که او اهل شوخی و خنده نیز هست و در سکانس پایانی وقتی به کتابخانه ای که به نام ایشان نام گذاری شده می رود تا بار امانت را به نسل نو بسپارد محبت و انسانیت آن بزرگوار را مشاهده می کنیم.در یکی از سکانس ها نوه دکتر از پدربزرگ می خواهد تا خاطره ای از مادربزرگش یعنی همسر دکتر بشنود اما دکتر که  دوربین را غریبه ای در میان اعضای خانواده می پندارد چیزی بروز نمی دهد. این جا در نگاه اول به نظر می رسد که ترفند فیلم ساز برای ارائه غیر مستقیم اطلاعات شکست خورده است اما اگر دقت کنیم می فهمیم که همین امتناع دکتر از پاسخ دادن بعد دیگری ازشخصیت او را روشن می سازد،این که او مردی سنتی است و میلی به افشای دلبستگی های عاطفی خود ندارد.دیگر راهکار مشیری برای انتقال اطلاعات به مخاطب استفاده ازعکس های قدیمی است.بیننده وقتی عکس هایی از دوران طلبگی استاد و مراسم تقدیر از او در دانشگاه های مختلف و همراهی و دیدار او با اساتید بزرگی نظیر دکتر زرین کوب و دکتر نصر و چهره های برجسته ای چون پاپ ژان پل دوم و امام موسی صدر را می بیند به شکلی موجز و مفید از سوابق علمی و جایگاه فرهنگی او مطلع می شود و دیگر نیازی به گفتار نمی بیند.با این حال هنر کارگردان  عشق دردانه است تنها به یافتن راه های جدید برای عبور از شکل سنتی مستندهای پرتره خلاصه نمی شود.او مثل هر قصه گوی خوب دیگری می داند که نباید مخاطب را زیر رگبار اطلاعات- چه مستقیم و چه غیر مستقیم – قرارداد.به همین دلیل لابه لای سکانس های اطلاع رسان صحنه های به ظاهر خالی ولی در حقیقت شاعرانه ای را می چیند که هم به یکدستی ریتم فیلم کمک می کند وهم به موازات جریان افرایش آگاهی ها و دانستنی های مخاطب از سوژه فیلم،او را به لحاظ عاطفی نیز درگیر می سازد.برای ذکر نمونه از این صحنه ها می توان به صحنه های نماز خواندن ،مطالعه کتاب و غذا خوردن دکتر در حال بیماری و همچنین پلان هایی از بارش برف و باران اشاره کرد.موسیقی زیبا و به اندازه سعید انصاری هم تنها در همین لحظات شنیده می شود تا فیلم به سمت ملودرام نلغزد.عدم تمرکز کل اطلاعات در یک یا دو سکانس سبب می شود که تماشاگر تا انتهای فیلم منتظر دیدن شگفتی های تازه ای باشد.به عنوان مثال ما تازه در دقایق پایانی فیلم است که از زبان همسایگان قدیمی دکتر به نکاتی در باب فرزندان ایشان و از جمله شهادت یکی از آنها پی می بریم.در آغاز این یادداشت گفتیم که فیلم ساز با حذف دو ابزار اصلی اطلاع رسانی در فیلم مستند دست به ریسک زده و قدم در راهی گذاشته که سرانجام آن یا سقوط محض خواهد بود یا فتح قله افتخار.سکانس آخر فیلم ثابت می کند که مشیری از این آزمون سربلند بیرون آمده است.در این سکانس که معتقدم به زودی  در ردیف ده سکانس برتر سینمای مستند ایران قرار می گیرد شاهد ورود  دو عنصر تخیل و تاویل به یک مستند هستیم.و این امر در ساختاری به جز ساختار فعلی که همپای جنبه های اسنادی به جنبه های خلاقانه سینمایی نیز بها داده است میسر نمی شد.شرح این سکانس که پس از سکانس تشییع جنازه دکتر به نمایش در می آید از این قرار است: استاد در مجلسی حضور دارند و نوازنده ای که چهره اش دیده نمی شود و فقط دستانش هویدا است مشغول نواختن تمبک است.ساختار کرونولوژیک (گاه شمارانه) فیلم شبهه فلاش بک بودن این سکانس را از بین می برد و شروع آن با یک فید سفید طولانی تاکیدی دوباره بر جدا بودن آن از روند سایر حوادث فیلم است.این دو پیش زمینه روایی و تدوین اکسپرسیونیستی این سکانس که تصاویر را اسلوموشن کرده و صدای ساز را پژواک بخشیده همگی ما را به این باور استعاری سوق می دهند که این مرد را دیگر دکتر شهیدی نبینیم بلکه روح آن زنده یاد در نظر آوریم.با چنین تاویلی وقتی لبخند رضایت را بر سیمای دکتر می بینیم می توانیم بگوییم مردی که اجازه نمی داد دوستانش در مدح او سخن ساز کنند  یا به حافظه خارق العاده اش غبطه بخورند بالاخره پس از مرگ راضی شده تا به سان خالق یکتایش خود را تحسین کند و بر خود آفرین بگوید.از این منظر ضرب تمبک هم دیگر صدای ساز نیست،نوای خوشامد گویی مرشد پیر فلک است که صلا می دهد و مژده می دهد ورود یک جان شیفته را به گود عاشقان.به این ترتیب مشیری گامی فراتر از یک مستند ساده بیوگرافیک بر می دارد و موفق می شود تا هم چهره حقوقی و هم چهره حقیقی یک استاد فرزانه را ترسیم کند.او در میانه فیلم در سکانسی زیرکانه و طعن آلود که کمتر از یک دقیقه طول می کشد کلیه تالیفات و ترجمه ها  و نشان های افتخار دکتر را به تصویر می کشد تا اعلام کند که ارائه اطلاعات به سبک سایت ویکی پدیا جزء کوچکی از یک مستند بیوگرافیک است نه همه آن.با این توصیف نسبت عشق دردانه است با چنان مستندهایی مصداق این بیت مولانا می شود که می فرماید: چون که صد آمد نود هم پیش ماست.

 

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]