28 مهر 1388

نگاهی به تعدادی از فیلم‌های مستند سال 1387

(قسمت یکم)

چه سبز بود دره ما، کلید، چهره غمگین من، بانوی گل سرخ، میدان بی حصار

 شاهکارهای سر زا رفته

 احمد میراحسان

 در این نوشته می خواهم از فیلم های مستند سال 1387 بگویم و این که کمتر از مستندهای سال پیش‌تر دوستشان داشته ام. به نظر من یکی از مهمترین نکاتی که پس از دیدن 50 فیلم توجه ام را جلب می کند، شاهکارهای تباه شده ای است که درون پاره ای از فیلم های امسال دفن شده است، کشته شده است، و نتیجه ای که پدید آمده هر قدر هم از نگاه دوستانی،  آثار زیبا و پر اهمیتی باشند و بهتر از آثاری که غیر حرفه ای و آماتوری به نظر می رسند - و گاه واقعاً چنین اند - لیکن آن بر باد دادن یک شاهکار چنان بر من اثر نهاده که یکسره آن ها را از فهرست فیلم های دوست داشتنی ام کنار گذاشته ام، من نمی توانم انتخابی مکانیکی و متداول بر مبنای نمره هایی که بر هر بخش جداگانه کار فیلمنامه، فیلمبرداری، تدوین، و کارگردانی و ... می دهند، فیلم مستند را داوری کنم، از کف رفتن روح سرزنده مستند، چنان ضربه ای بر آن وارد می کند که هیچ قشنگی شیک و پیک و درستی قاعده  مند و استادانه ای در امر ساختار فیلم آن را جبران نخواهد کرد. تعدادی از این آثار را نام می برم:

 1) چه سرسبز بود دره  ما

این فیلم با فیلمبرداری بدیهتاً حرفه ای و زیبای تورج اصلانی و اصرار بر تدوین نمایشی برای دراماتیزه کردن هرچه بیشتر فیلم و ریتم شتابان بخشیدن به آن، مصداق روشن بر باد دادن عنصر زندگی روزمره و ناکافی در لمس و تقرب به زندگی و نگاه به آن است. به نظرم سوء تفاهم بزرگی که در مورد ساختار درام در مستند و حرفه ای گری  وجود دارد، مایه آن همه از کف دادن انرژی عظیم نهفته در زندگی واقعی و ثبت سیمای انسانی مردمی است که تجربه شان همه آنچه که ناگزیری، حقانیت، خرافه، عقب ماندگی، کنده شدن حاصل از توسعه فاوستی و ایفای نقش فاوست گونه بوسیله قدرت در تقابل با باورهای آیینی و پارادوکس عجیب این تقابل بوسیله نظمی مدعی سنت در جریان مدانیزاسیون و رویارویی فضای ماقبل مدرن برابر فضای مدرن است که در خود واقعیت مورد رجوع تصویر موج می اندازد اما در فیلم همه فدای قشنگی تصویرها و ساختمانی که تصویری کلاسیک و نمایشی از مستند دارد. و اتفاقاً از نظر ساختمانی کاربرد صدا چقدر در این فیلم بد است! فیلم از آن پرسش هایی که به آن ژرفا می دهد بازمانده است (این که آیا کشمکش مدرنیزاسیون و سنت، می تواند بدون دستبرد به زندگی ما قبل مدرن صورت گیرد؟ و در این یورش آیا می توان چشم بسته از گذشته و امامزاده ای که زیر آب می رود و تأثیر مردم دفاع کرد؟)، فیلم فاقد نگاهی عمیق برای مکث است. در واقع همه آن ها چه می توانست به تأمل و مشاهده بهتر آن مردم و آن کشاکش ختم شود در پناهگاه فیلمبرداری و تدوین « زیبا » و متداول و منطق فیلم داستان گو و سرعت نمادهای تقطیع شده فدا شده است. حس و حال و حرف ها و جمله ها و واکنش های روزمره مردم واکنش عادی شان فدای تصنع و سینه زنی نمایشی و دست سازی و چینش و عادات و قواعد سینمای متعارف گشته است. شما همه چیزهای در حال رخدادن را وا می نهید که بسیار مهم اند تا به شیکی قاب تصویر و ریتم برسید تا با قطع های بی مورد و کار نادرست با صدا و زاویه دوربین و ضرب مونتاژ، چهر ها و کلام  سرشار معترض، و حقیقت آن ، عدم حقانیت و حقانیت توأمان و پاسخ ناپذیرش را از دست بدهید.

همه آنچه درباره چالش و مدرنیته گفته شده، در بهترین شکل طبیعی و باورپذیر و تکان دهنده اش در جریان است اما فیلم ساز مستند این نیروی بزرگ و فرایندهای طبیعی اش را ترک می کند و با بی توجهی همه چیز را فدای رومانتیسم و دیدگاه (عذر می خواهم) سطحی اش از مستند می نماید. این فیلم یک شاهکار به قتل رسیده است.

 2) کلید محسن خان جهانی

این مستند، ایده اش را تباه کرده است. یک ایده جذاب و قربانی شدن اش در پیشگاه پدیده ای به اسم عدم سرکردن و زیستن با سوژه. این نوع فیلم ها، بدون این زندگی و کشف سیماهای طبیعی روزمره اش هیچ است. هر قدر که بخواهی با تصاویر قاعده مند و تروتمیز- حتی ساخته شده و ... فیلم را نجات دهی نمی توانی. بر عکس نکته اصلی آن است که باید دنبال سوژه ای که یافته ای بدوی، به آن تسلیم باشی، اعتمادش را که جلب کردی، همه توان هوش و چشم و سرعت انتقال و بیداری  ات را به کار گیری که لحظه های آن زندگی و لمحه‌های آن شخصیت را دربیاوری، در آن صورت، فیلمی درباره کلیددار استادیوم آزادی شاهکار می شود. رابطه کلید و استادیوم آزادی به قفل های نگشوده یک شخصیت و تجربه آزادی او، کلید های گمشده زندگی اجتماعی ما و آزادی خیلی چیزهای متنوع و جزئی فردی آن و رخدادهای اجتماعی و تاریخی ما به طور طبیعی پیوند می خورد. با همان نحو و کاوش برای کشف یک آدم و یک رابطه و اتصال آن چه در بیرون رخ می دهد به درون.

حالا شما فیلمی دارید با تصویر هایی که می خواهد روزمره جلوه کند، اما تهی و مصنوعی است. و با پایانی  که مصنوعی تر از تصاویر است. فیلمی متوقف و ناگسترش دار!

  3و4) دو شاهکار تباه شده دیگر فیلم 444 روز محمد شیروانی و حیاط خلوت خانه خورشید رخشان بنی اعتماد هستند. درباره 444 روز و نقش نگاه یک سویه در تخریب یک اثر بزرگ و ضربه ساخت و ساز و دست سازی های نمایشی در تحکیم پیشداوری فیلم ، قبلاً حرف زده ام و درباره نقش شتابزدگی و عدم شکیبایی و سانتیمانتالیسم در ضربه زدن به اثر مهم رخشان بنی عتماد جداگانه و مفصلاً صحبت خواهم کرد.

منتقدی که شجاعت بیان حقیقت را از دست می دهد و فدای دوستی و حتی احترام به فیلمساز بزرگ کند پشیزی نمی ارزد. به خودش و دیگران تنها می تواند دروغ تحویل دهد در حالی که حقیقت را می داند، آن را مخفی کند برای همه حسابگری هایی که از حیطه نقد و شرافت و راستگویی خارج است. به نظرم مشکل بنی اعتماد چسبیدن به وجه اجتماعی تباهی زدگی است (که خوب است) بدون صرف وقت برای آفریدن یک دنیای فردی با جزئیات متفاوت با داوری عمومی. البته این ایراد همه فیلمسازان اجتماعی جهان است: باز ماندن از روح جزئی زندگی!

5) چهره غمگین من کار فرحناز شریفی را دوست دارم و اشکالش دقیقاً بر عکس مشکل بنی اعتماد است. چهره غمگین من با هوش فراوان شروع می کند که امر اجتماعی را در یک تجربه زیسته شده به نمایش بگذارد و شجاعانه به خود بیانگری می پردازد و این عالی است. اما به سرعت این فرایند دچار خدشه و بی حوصلگی و قربانی خودافسردگی می شود. این فیلم درباره افسردگی است و اگر با دلیری رابطه عروس و داماد پیگیری می شد، ما با یک شاهکار مستند روبرو بودیم.

 6) من بانوی گل سرخ را فیلم خوبی می دانم، اما پرسشم این است در ترسیم آن کار کارستان یک زن که یک تنه، همه آن چه را اداره یک کشور نیازمند است و بحران مدیریت کلان ما از آن بازمانده، اجرا می کند و همه آن ارتباط خلاق، مولد، انسانی و رشد دهنده درون یک فعالیت تولیدی و ارتباطات موفق خارجی اش و همه آن عشق و شور برای خلق کردن و همه آن مهر ماندگار در مرد و خاطره خوش از همسر از کف رفته اش (شخصیت زنده فیلم در واقع شخصیت دوم و یک راوی است که غیاب را به حضور بدل می سازد) که در فیلم تصویر می شود، از منظر نگاه مشاهده گر میر طهماسب، هیچ پرسشی نزاده بود؟ هیچ کنجکاوی و تردیدی در لمس این پدیده غایب وجود نداشت؟ که این از گرایش اسطور گرای فیلم بدم نمی آید، اما اسطوره زدایی کلاً بد نیست. هرچند در بانوی گل سرخ هر چه را که نگاه می کنی هیچ جای موضعی انتقادی نیست. پارادوکس آن است که ما توقع داشته باشیم کارنامه شاگرد اولی فرزندان که به ما گزارش می شود، به جای تشویق همانجا جریان انتقادی درباره کیفیت درسخوانی اش برای نتایج بهتر راه بیندازیم!!

البته در موقع مناسب آن کمک را می توان کرد، ولی حالا وقت توجه به موفقیت بانوی گل سرخ و زنی بود که در این همه تباهی و موانع می توانست کشور گل سرخ اش را به پا کند.

 7)  میدان بی حصار زاهدی

فیلم خوب زاهدی بر مبنای تصویر کهنه از اثر گزارشی/ پژوهشی استوار است. اگر این برداشت را پایه داوری قرار دهیم، در آن صورت باید بگوییم با فیلمی موقر، منسجم و حاوی اطلاعات مفید و بی زیاده  گویی روبروئیم. در ویژگی ساختاری اش، اثری خطابی و اثبات گراست که با تلاش مأجور برای فراهم آوردن تصاویر آرشیوی کمتر دیده شده خوب در آمیخته است. اما در حقیقت آن برداشت کلاسیک از گزارشگری مستند امروز با چون و چراهای بسیار روبرو شده است.رسانه بر ذائقه مخاطب مستند تأثیر نهاده، پدیده تکنولوژیک دیجیتالی، با اشکال قدیمی تر از اثر دیجیتالی به چالش برخاسته و تغییر مهم در مورد مشاهده گری و گزارش و پژوهش مستند باز میدان را برای دفاع از این مستند تنگ تر کرده است.

درباره نکته اول اینکه عنصر نمایشی و مفهوم جذابیت برای مستند گزارش یک اصل غیر قابل تخطی شده است تا بدان حد که انواع روشهای دراماتیزه  کردن موضوع مورد گزارش مباح شمرده می شود.

نکته دوم اینکه، ابداعات گوناکون و تفّرد و نوآوری وجه دیگری است که درک قدیمی از مستند گزارشگر را به مبارزه می طلبد و بالاخره آن که پژوهشی مکتوب تاریخی/ شهرسازانه، دیگر ربطی به مفهوم زنده پژوهش فیلم مستند ندارد و آن را کسالت آور فاقد نگاه شخصی و بی فایده می نماید که در ذهن نمی ماند. شما خروارها اطلاعات را در مدت 30 یا 50 یا 90 دقیقه به خورد مخاطب می دهید و در پایان بیننده احساس می کند هیچ چیز درخاطرش نمانده است. برعکس همه آن لحظه های تفرد یافته و ممزوج با بیان فردی و بداعت که محصول آمیختن مشاهده گر و موضوع مورد مشاهده است در ذهن تماشاگر حک می شود. برای همین تنها جایی که در گزارش مکانیکی/ تاریخی/ نمادانه فیلم میدان بی حصار خونی می دود و جسم رنجیده اش حال و هوایی زنده می گیرد، آنجاست که روایت از زندان رضاشاه در ضلع شمال میدان و زندانی بودن ملک الشعرای بهار حرف می زند و طی قصیده حبسیه ای با صدای فرفره ماشین و تق تق یورتمه اسبان و صدای فروشندگان آلو و میوه ها را می شنویم. و جای بیادماندنی دیگر که نشان هوش زنده زاهدی است، قرینه پردازی واگن اسبی و تراموای قجری و رضاشاهی و واگن و تیره بانوان متروی امروزی است. پس باید بگویم، به عنوان گزارشی کلاسیک و منسجم، کار زاهدی اثر گزارشگر خوبی است، اما آدم را به یاد کتاب های درسی می اندازد. فیلمی خنثی است و بدتر از همه با متن روایتی کسالت بار و اطلاع رسانی‌ای که هیچ خلاقیت و طراوتی در آن نیست، بر فقدان نگاه متفرد و یک هستی متشخص و نگرشی که از فردیتی زنده تر آمده باشد شهادت می دهد. نگرشی که در گیر شهر باشد، محصول زندگی در زندگی، جاری شدن در رگان شهر و جاری شدن شهر در رگان فیلمساز باشد! نه، میدان بی حصار که فیلم خوبی است. فاقد همه اینهاست. اینها فیلم زاهدی را به شاهکاری گزارشگر و سرزنده و بدیع بدل می کرد اگر که نگاه و زبانی بدیع و متفرد در فیلم جریان می یافت.

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]