|
یادداشتهای یک تدوینگر...مجید عاشقیبچه که بودم می خواستم خلبان هواپیمای شکاری بشم. اما هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روز شکار عده ای از خلبانهای فیلمساز بشم!پدرم دلش می خواست من بازیگر بشم ولی می دونستم اگه مث مارلون براندو هم بازی کنم بازم میگه : بهروز وثوق یه چیز دیگه است ! با این حال شش سال توی تئاترهای تجربی بازیگر بودم سالهایی که همیشه مدیونشونم ... سهراب و فروغ و برشت و استانیفسلاسکی ، پیاده روی و سیگارو سینما و اسکورسیزی ! اما روزی که قدّم به 98/1 سانتی متر رسید فهمیدم که فقط به درد فیلم های اکشن و ترسناک میخورم! ... پس به ناچار مجبور به ترک دنیای رویایی بازی و بازیگری شدم و درست در هفده سالگی با شهرت خداحافظی کردم! آخه توی اون سالها سینمای ایران هیچ بازیگر خانم قد بلندی نداشت و این کارگردانها رو در گرفتن نمای 2 شات از ما دچار مشکل میکرد! از همون موقع تصمیم گرفتم وارد یه بازی دیگه بشم ، بازی که هنوز هم دوست دارم تا آخر عمر ادامه اش بدم. اون سالها نوجوون هفده ساله ای بودم که فقط یه آرزو داشت ، سینما...روزش رو یادم نیست ! اما سال 1374 شمسی بود که قصد سینما کردم ... اولش با عکاسی از فیلم های دوستای نزدیکم شروع شد. بعد واسه چند تا فیلم کوتاه هم تصویر بردای کردم ، ولی از اونجایی که همیشه عاشق تنهایی و پای توی خونه موندن بودم تصمیم گرفتم تدوینگر بشم. کاری که تا اون روز هیچ شناختی ازش نداشتم.سینما شروع شد! سالهای خوبی بود ... سالهای وی.اچ.اس بازی و میکسرهای پاناسونیک. استرس همیشگی از پرش رنگ روی باند مزخرف ویدئوهای آماتور، دوران مونتاژهای خطی- اینسرتهای کشکی ویدئو های خانگی ، سالهای شب تا صبح هفت نفری هر فیلمی رو به زبان اصلی دیدن و دست آخر داستان رو نفهمیدن!و از همه مهمتر ترس از آینده بعد از اینهمه در و دیوار خوردن...توی این سالها هیچ استادی نداشتم ولی با هر کس که توی این رشته آشنا می شدم بعد از پنج دقیقه بدون دریافت هیچ شهریه ای استادم می شد! گوشم به حرفهاشونو ، چشمم به دستاشون بود. خیلی چیزها یاد گرفتم که هنوز هم کهنه نشدن.بهترین دوستام، بدترین فیلم هاشونو می دادن واسه مونتاژ به غریبه ها ، ولی بدترین غریبه ها که بعدها بهترین دوستام شدن واسه مونتاژ می اومدن پیش من.سخت ترین چیز در اون زمان و همه زمانها اینه که تصمیم بگیری خودتو ثابت کنی... تاوان سنگینی باید بدی! آخه اینجا سرزمین فرصت های طلایی نیست!دوازده سال طول کشید تا از جلوی یه تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید گروندیگ به یه جفت ال.سی.دی 19 اینچ سونی برسم! این وسط تنها چیزی که برام مونده، تجربه ای گران به اضافه هزارن دقیقه از دهها هزار دقیقه فیلمی بوده که مونتاژش کردم.تدوین... حرفه ای که امکان نداره بتونی برای کسی به طور کامل معنی اش کنی.الان 29 سالمه و تنها چیزهای مهمی که دارم فیلم های خوبیه که تدوینشون کردمو اگه بخوام به چیزی اعتراف کنم اینه که : از هیچ چیز پشیمون نیستم و اگه دوباره به این دنیای لعنتی بر گردم باز هم میرم تدوینگر می شم... حرفه ای که اگر در زمان ایوب بود هیچوقت اونو به صبوری شهره نمی کرد!یه جایی مطلبی از دیوید لینچ خوندم که گفته بود :"تدوینگرا برن هر فیلمی که دلشون می خواد بسازن و مطمئن باشن که فیلم خوبی از آب در میاد!" نمی دونم که لینچ چه معجزه ای رو از کدوم تدوینگر سر میز مونتاژ یا روی پرده سینما دیده که ... ولی می دونم کم نیستند مونتورهایی که معجزه می کنند. معجزاتی در اتاق مونتاژ واسه شخص کارگردان برای ایمان هر چه بیشتر به اونها ! ولی متاسفانه هستند کارگردانان درمونده ای (کاری و مالی) که بعد از اتمام فیلم به تنها سنگ صبورشون پس از فیلمبرداری نشان اپراتور اهداء کرده و خودشونو قبل از شروع تدوین صاحب ایده و سبک معرفی می کنند(البته در کشور ما این مورد بیشتر پیدا میشه!).واقعا تدوین چیه؟ یه تدوینگر با یه فیلم چیکار می کنه ؟ چطوری میشه کار خوب یک تدوینگر رو توی یه فیلم فهمید؟ تدوینگر خوب به کی میگن ؟ تدوین فقط ریتمه ؟ اصلا ریتم یعنی چی؟ ... شاید از هر 100 نفر در دنیا، 95 نفرشون بعد از دیدن هر فیلمی در مورد تدوینش فقط همینو بگن : ریتمش خوب بود! آیا یک تدوینگر شبیه یک نوازنده تنبک، کارش فقط نگه داشتن ریتمه؟ آیا میشه یک تدوینگر رو با یک ویراستار مقایسه کرد؟ یا اینکه تدوینگر مثل یک آرایشگر می مونه؟! چرا همه کارگردانها خودشون فیلمشونو تدوین نمی کنند؟ واقعا حضور یک تدوینگر توی یه پروژه سینمایی چقدر شبیه نقش یک ویراستار توی یه کتابه؟رشته تدوین و اهمیت نقش یک تدوینگر شاید هنوز جزو ناشناخته های سینما، هم برای اهالی اون و هم برای تماشاچیانش باشه... هراز گاهی آدم هایی مثل "والتر مرچ" به این رشته لطف می کنن و اونقدر زیبا در موردش میگن و می نویسن که آدم با خوندنش احساس غرور میکنه! باور کنید وقتی کارهای تدوینی "تلما شونمیکر" رو در فیلم های "اسکورسیزی" می بینم پرواز می کنم... این زن فوق العاده است! (البته اکثر زن ها تدوینگران خوبی هستند) این زوج هنری در سن بالای پنجاه سالگی توی فیلمی مثل "تک افتاده " طوری کار می کنن که از خودت می پرسی این همه انرژی رو از کجا می آرن؟ شکی نیست که تجربه سالهای گذشته امروز از اونها یک استاد ساخته، اما هستند مونتورهایی که سالهاست کار می کنند و هیچ حرکت عجیب و خلاقه ای در کارهاشون اتفاق نمی افته! اینگونه مونتورها توانایی اینو دارن که یه فیلم خوب رو پس از تدوین تبدیل به یه اثر متوسط کنن! اما بودند و هستند مونتورهایی که نه تنها سرمایه های کمپانی های فیلمسازی، بلکه جزو افتخارات تاریخ سینما هستند و در واقع همیشه همین آدمای اندک اند که به یک حرفه هویت میدن.در طول تاریخ سینما برای تدوینگران (این موجودات افسانه ای که در کشور ما رو به انقراضند...البته نوع خوبش! ) صفتهای بسیاری ساختن... مثل: کارگردان دوم! اما من و شما می دونیم که فیلم فقط توی ذهن کارگردان ساخته میشه (البته فیلم خوب!) و عوامل دیگه اون رو توی پیاده سازی هر چه بهتر ایده هایش کمک می کنن. حالا هر چه عوامل با تجربه تر باشن نتیجه کار هم جذاب تر خواهد شد.پس یک فیلم خوب رو فقط یک کارگردان خوب می تونه بسازه! اما چون سینما یک کار گروهیه مابقی عوامل هم نسبت به علاقه ای که به اون فیلم یا به کارگردانش و یا تعهدی که به کار خودشون دارن (که در کشور ما این عده کم نیستند) توی پروژه حضور یافته و تاثیر خودشون رو می ذارن.به نظر من این تاثیر وظیفه حرفه ای آدمهایی است که توی یه پروژه با کارگردان همکاری می کنند. چرا که بقای اونها در این حرفه رابطه شدیدی با حس وظیفه شناسی و تعهدی کاری اونها داره.پس وقتی فیلمی رو خوب تدوین می کنم در اصل دارم بقای حرفه ای خودمو تضمین می کنم. این حس و ترسی است که همیشه با خودم دارم..." به قول علیرضا زرین دست: یه دکتر ، وقتی که فارغ التحصیل می شه تا آخر عمرش بهش میگن دکتر! اماتوی سینما ما باید هر لحظه ثابت کنیم که دکتریم!"ولی نمی دونم چرا وقتی یه فیلمی بد میشه و کارگردانش هم حرف گوش نمیده اونوقت من حق ندارم توی تیتراژ اسم خودمو نزنم؟!!!12/2/87 |
|
|