|
جمال جهان صغير در باره ي ميكرو كاسموس ( جهان بسيار كوچك ) محمد سعيد محصصي
نويسنده و كارگردان: ماري پرنو، كلود نوريدساني ــ تهيه كننده: ژاك پرن ــ تدوين: ماري ژوزف يويوت، فلورنس ريكارد ــ فيلم برداري: كلود نوريدساني، ماري پرنو، هوگو ريفل، تيري ماكادو ــ صدا: فيليپ باربو، برنارد لرو ــ آهنگ ساز: بونو كولاي ــ محصول ، گالاتي فيلم ــ 35 ميلي متري، 90 دقيقه ــ پخش شده از سري برنامه هاي مستند چهار در روز اول فروردين. اين مستند بلند ، مانند وحشي و زيبا اثر مشهور فردريك روسيف و چنگ و دندان ( مستند بلند بسيار زيبايي كه چندين سال پيش از تلويزيون خودمان پخش شد و نام كارگردان آن را فراموش كرده ام ) رويكردي شاعرانه به دنياي رازآميز وحوش دارد. قبول دارم كه نگاه « شاعرانه » و مستند « شاعرانه » تا حد زيادي مي تواند سوءتفاهم بيافريند؛ اما اين اشاره ي فيلم كه در همان دقايق ابتدايي درگفتار متني بسياركوتاه از ما مي خواهد كه در مواجهه با اين جهان . . .« بايد سكوت كرد و گوش فراداد » و كل رويكرد فيلم در فيلم برداري و مونتاژ ( كه تلاش مبسوطي كرده كه اين درخواست از بيننده را خود به عمل درآورد، مجاب مان مي كند كه با فيلمي شاعرانه در برخورد با جهان به ظاهر حقير حشرات سر و كار داريم. نخستين مورد كه بايد در اين جا بر آن تأكيد كرد استفاده ي وسيع فيلم سازان از ماكروسينماتوگرافي است، كه چنان كه در بخش هاي پيش از نمايش فيلم ديديم اصلاً يك مجموعه ي ابزارهاي كنترل حركت دوربين مجهز به لنزهاي ماكرو ي بسيار قوي براي اين فيلم به صورت سفارشي ساخته شده بود تا چنان تصاوير بديعي از دنياي بسيار كوچك حشرات به دست آيد. اين وجه از كار من را به ياد تأكيدات منوچهر انور سازنده ي مستند به يادماندني او نيشدارو انداخت. او هم در يك سخن راني اشاره كرده بود كه اگر بخش اصلي فيلم را با اين گونه لنزها فيلم برداري نكرده بود چه حاصل كسل كننده اي از كار درمي آمد. خلاصه اين كه به مدد اين كارها ده ها نما و صحنه ي فوق العاده و بديع در اين فيلم كار شده است. اما آيا ارزش فيلم به اين نماها و صحنه هاي زيبا است، و ساختاري خلق نشده كه فيلم را در ياد بيننده ماندگار سازد؟ مسلماً چنين نيست. بناي فيلم اساساً چنــان كه در صحنــه ي شگفت آور پـايـانـي مشاهده مي كنيم اين است كه جهان زيباي اين كوچك ترين جانوران را، شكوه و خيال انگيز بودن آن را، اهميت آن را و اين واقعيت كه اين جهان هيچ كم از ديگر جهان ها ندارد را به ما يادآور شود و اين كه اگر كه عمر اين موجودات در چرخه ي طبيعي گاه ساعتي بيش نيست، همين يك ساعت دنيايي حكمت در خود دارد كه در پي غور در آن بسيار چيزها بر ما آشكار خواهد شد . و به عنوان يك تأويل فرامتني چون نيك بنگريم نسبت خود ما انسان ها به جهان طبيعت برابر است با نسبت همان پشه به ما. پس همان طور كه خود را قدر مي نهيم حشرات را هم قدر بنهيم. جداي از اين مقولات آن چيزي كه فيلم را بسيار زيبا مي كند حس بازي گوشي فيلم سازان است كه هر دو جانورشناس اند و همين كار آنان را ارزشمند تر مي كند. جالب اين كه به رغم اين واقعيت نيامده اند و انبوه اطلاعات تخصصي خود را به رخ بيننده بكشند. به مدد اين بازي گوشي است كه فيلم دايم براي بيننده سؤال طرح مي كند: بر روي جماعت مورچگان ناگاه با سايه اي مثلثي شكل مي افتد و سپس ضربات بي رحمانه ي مرغي حريص بر زمين كه مورچه ها را به كام مي فرستد، آغاز مي شود؛ پشه هايي كه از هوا به سطح آب مي آيند ابتدا تصويرشان را مي بينيم و سپس خودشان را كه به تصويرشان مي چسبند؛ يك يا چند كرم با ده ها پاي ظريف كه راه مي افتد ( مي افتند) صدايي هــم چون به راه افتــادن يــك قطــار را مي شنويم و پس آن گاه آن ها واقعاً يك قطار از اين كرم ها مي شوند و پستـي و بلنــدي هــا را پشت سر مي گذارند تا به مقصد برسند؛ داستان يك سرگين غلتان كه آن را در همه جا مي غلتاند و گاه به شاخه اي گير مي كند و براي نجات آن سرگين را در خلاف جهت هل مي دهد! هم كه خود داستاني است؛ و بسا سكانس هاي مشابه. خلاصه اين كه فيلم تشكيل شده است از موزاييكي از صحنه ها و سكانس ها كه نگاه مبتني بر بازي گوشي و طنز سازندگان بر آن ها حاكم است. به طور كلي آن چه كه در اين فيلم خيلي برجسته مي شود، سؤال انگيزي سوژه هاي مورد نظر سازندگان و تلاش آن ها براي درك و به تصوير كشيدن موسيقي حيات است: جداي از مقوله ي سؤال انگيزي، در سكانس هاي بسياري مي توان موسيقي هاي ساخته شده را شنيد؛ اما چنان كه در همان ابتدا گفتار فيلم از ما مي خواهد كه بايد سكوت كرد و گوش سپرد، در سكانس هاي زيادي هم اين صداي جهان حشرات است كه به گوش مي رسد و بر خلاف عادت هاي پيشيني مان، صداهاي بي ارزش و مزاحم ــ به بيان انگليسي ها نويز ــ نيستند. برخي از اين صداها در خود داراي ريتم جالبي هم هستند كه در اين ميان صداهاي به دقت تدوين شده ي سكانس هجوم زنبورهاي عسل كه براي گردآوري شهد به گلزاري حمله مي كنند و با آن نماهاي الهام گرفته از سكانس هاي جنگ هاي هوايي، و صحنه ي نبرد دو حشره با شاخ هاي هم چون گاو ــ در فيلم برداري با لنز هاي ماكرو البته ــ شايد برجسته ترين موردها باشد. در كنار اين ها اما، موسيقي هاي ساخته شده يك ضرورت حياتي بوده و در سكانس هاي زيادي هم واقعاً معنا و مفهوم پنهان در نماها را آشكار كرده است: به جز صحنه ي رژه ي كرم ها صحنه ي خزش يك هزارپا، صحنــه ي رقــص زيباي حلــزون ها موقع جفت گيري ــ لازم بود كه اين صحنه را سانسور كنند؟! ــ صحنه ي خنده دارحركت دادن سرگين توسط سرگين غلتان، صحنه ي تشكيل نخستين قطره هاي باران تا درگرفتن يك رگبار بهاري در پهنه ي علفزار ــ كه به جز ماكروسينماتوگرافي، به كمك دوربين هاي فوق سريع و سرعت 16000 كادر در ثانيه گرفته شده ــ از جمله ي اين صحنه هاي به يادماندني هستند. اما دوست دارم يك بار ديگر از سكانس پاياني فيلم سخن بگويم كه از اول تا همان نماي پايان معلوم نيست كه اين موجود عظيم كه با شكوه تمام دارد از هم باز مي شود يك پروانه ي غول آساست و يا چيز ديگر. اما فيلم مي گذارد كه تنها ناظر اين صحنه باشيم و در زيبايي آن غوطه ور شويم. و وقتي كه ــ به مدد موسيقي سكرآور آن ــ خوب از اين زيبايي مسرور شديم، ناگهان مي بينيم كه اين همه زيبايي متعلق بوده است به تنها يك پشه! به جاي نتيجه تا چيزي حدود ده سال پيش به هر بهانه و گاه بسيار بي جا اسمي و بيتي و مصرعي از سهراب سپهري برده و خوانده مي شد، اما مدت هاست كه اشاره به شعرهاي سهراب عين عقب افتاده گي و امل بودن قلمداد مي شود؛ اما در اين جا دوست دارم اشاره كنم به سهراب سپهري كه در زماني نزديك چهل سال پيش در شعر آن تصاويري را آفريد كه در امروز دو جانورشناس هنرمند با هزار زحمت خلق كرده اند: « و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد/ و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست./ . . . / و نخواهيم مگس از در خلقت برود بيرون./ . . . / وبدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كــم داشت./ . . . « نقــل از صداي پاي آب »
چاپ در ماهنامه ی فیلم |
|
|