گفت و گو با دکتر مازیار لطفعلیان، مردم شناس

موج جدید مستند ایرانی بی نیاز از انسان شناسان

رضا  بهرامی نژاد

 دکتر مازیار لطفعلیان فارغ التحصیل دکترای مردم شناسی از دانشگاه رایس در آمریکا است. او در حال حاضر پژوهشگر مرکز مطالعات فرهنگی دانشگاه سانتا کروز در کالیفرنیاست و عمده وقتش را صرف نگارش کتابش می کند که درباره  رواج فراملیتی فرهنگ دیداری (سینما، هنر چند رسانه ای، هنر اجرا و عکاسی) و سهم درون مایه های اسلامی در آن است. علاوه بر این،او به مطالعات علم و فناوری در محیط های غیر غربی و نقش مذهب در آنها نیز پرداخته است که حاصل این پژوهش جذاب در کتاب دیگرش تحت عنوان "اسلام،هویت های فنی علمی و فرهنگ کنجکاوی" (2004 ، انتشارات یو پی ای) آمده است. دکتر مازیار لطفعلیان در دانشگاه های معتبری همچون پترزبورگ،یل و نیو اسکول در باره ی اسلام، سینما،رسانه و مطالعات علمی به تدریس پرداخته است.او با وجود مشغله های فراوان،به سوال های من جواب هایی دقیق داد و گرچه این مصاحبه کوتاه نمی تواند حق مطلب را درباره علاقه ذهن چالش گر او به انسان شناسی،که همواره پیوند ظریف و پنهانی با فرهنگ کشورش نیز دارد بیان کند،اما به کار  آشنایی میان او و ما علاقه مندان سینمای مستند ایران می آید.این مصاحبه کتبی در پاییز هشتاد و هفت و از مسیر مجازی تهران به کالیفرنیا انجام گرفته است.

 کمی از خودتان بگویید تا با شما و پس زمینه هایتان بیشتر آشنا شویم. از چه زمانی با فیلم و بخصوص سینمای مستند درگیر شدید ؟

من دکترایم را در رشته انسان شناسی فرهنگی‌ گرفتم. تخصصم در مورد اسلام، علوم و تکنولوژی و Media یا همان فرهنگ تصویری است.اما این که چطور به فرهنگ تصویری علاقه مند شدم ... علاقه من به فیلم از جایی شروع شد که به عنوان یک دنشجو ی انسان شناسی‌ فکر می کردم که فلیم به عنوان وسیله ای برای بیان زندگی‌ آدم‌ها،گویا تر از نوشتن است.یک دلیلش هم این است که فیلم، مخصوصا فیلم مستند،رابطه مستقیمی با واقیت برقرار می‌کند.هرچند بعدها متوجه شدم این مقوله خیلی‌ پیچیده تر از این هاست اما باید قدم اول را بر می داشتم.شروع کارم در سال هشتاد و چهار میلادی بود.فیلمی کوتاه در آمریکا می ساختم که مربوط به یک کلاس فیلم مردم شناسی بود و موضوع‌اش کافه ای در شهر برکلی بود و به این می پرداخت که چطور آنجا به یک مرکز اجتماعی تبدیل شده بود.هنوز دوران  وی اچ اس بود و دوربین های دیجیتال فراگیر نشده بودند. بعد از این تجربه فیلم مردم شناسی،فیلم دیگری نساختم و به حوزه نظری در رابطه بین دیدن،نوشتن،و فرهنگ شفاهی‌ پرداختم که مثلا کسانی مانند ولتر انگ در این حوزه بسیار کار کرده بودند.به رابطه فرهنگ و تصویر سازی علاقه مند شده بودم و به این فکر می کردم که سینمای ایران در این زمینه خیلی ‌جای کار دارد. واژه "فرهنگ تصویری" اساسا واژه ای جدید است و از ویژگی های دیدن که ریشه در فرهنگ دارد صحبت می‌کند.در قدم های بعد،مطالعات‌ام در رابطه با تکنولوژی و فرهنگ نیز تاثیر گذار بود.و این شد که دیگر برا یم کافی‌ نبود که نقد نوع خاصی از دیدن را بکنم بلکه باید رابطه بین تکنولوژی و فرهنگ را نیز درک می کردم.تکنولوژی از ایدئولو ژ ی جدا نیست و تاثیر مستقیمی بر دید فرهنگ تصویری ما دارد و این ما را مجبور می‌کند که وارا ی نشانه شناسی‌ برویم.

اما دوباره اجازه دهید کمی به عقب برگردم و در زمینه کاربردی شدن فیلم‌های مستند و همه گیر شدن آن از چند تغییر مهم یاد کنم. اول،در دهه نود بود که دیجیتال به بازار آمد هرچند که ارزان نبود اما همه چیز به سرعت تغییر می کرد:حافظه کامپیوتر ارزان و وسیع تر شد؛نرم افزار‌های کمپرس فیلم قوی تر شدند و حافظه کمتری اشغال می کردند؛ قوانین کپی رایت برای تکثیر تغییر کرد و از همه مهم تر اینترنت شرایط استفاده از ترکیب صدا، نوشته، و فیلم را آسان کرد. این تغیرآخر که در حقیقت نیو میدیا  New Media  هم نامیده می شود شرایط کاربردی فیلم در تدریس،فضاهای عمومی‌ و جاهای دیگر را فراهم کرد.با همه گیر شدن و توانایی بیشتر برای ترکیب های متفاوت صدا،نوشته و فیلم،همانطور که "ولتر انگ" می گوید ما وارد یک دوران جدید از فرهنگ شفاهی‌ می شویم و باید بگویم این امکانات و کار بردها و چالش های جدید واقعا برا یم جذابند و مرا درگیر می کنند.

آیا به فیلم مستند، تنها به عنوان ماده خام کارهای مطالعاتی تان نظر دارید یا به عنوان فرمی هنری ؟و  آیا می توان فیلم مستند را تلفیقی از هنر و ابزار بیان گری دانست؟

قبل از اینکه به این سوال جواب بدهم اجازه دهید که به یک تاریخچه مختصر از سیر رابطه انسان شناسی و ابژه اش یعنی‌ مردم و فرم‌های زندگی‌ بپردازم. چون این بحث رابطه مستقیمی با دیدن دارد و این که  چه چیزی ماده خام دانش ما را در مورد انسان ها تشکیل میدهد.تا سالهای نود در علم انسان شناسی،فیلم مردم شناسی چندان جدی گرفته نمی‌شد، هرچند که فیلم از ابتدا جزو میدان انسان شناسی بوده است. در ضمن فیلم داستانی‌ نیز هنوز مردم شناسانه تلقی نمی‌شد.در تغیراتی که در سال‌های هشتاد و نود میلادی در انسان شناسی صورت گرفت،نقش داستان به‌ عنوان دریچه‌ای به روش انسان شناسی به رسمیت شناخته شد و علاوه بر آن صدای شخصیvoice‌  نیز اهمیت پیدا کرد،یعنی‌ داستان‌های شخصی‌narrative  نیز مهم شدند. البته این در آمریکا همزمان بود با یک دید جدید در مورد اقلیتهای ملی متفاوت ethnic groups‌ در داخل آمریکا و یک نگاه جدید در رابطه با فرهنگ‌های‌ دیگر در خارج آمریکا.آمریکا دیگر داشت از حالت سوپ فرهنگ‌های متفاوت به سالاد مخلوط تبدیل می شد و در خارج از آن،انسان شناسی دیگر فقط یک ابزار برای شناخت، جهت سلطه بر فرهنگ های دیگر نبود. بلکه به یک وسیله نقد خودی یا repatriation in anthropology تبدیل شده بود و این گونه انسان شناسی می رفت تا به آینه  فرهگ‌ها تبدیل شود.  

این ابتدای تغییر پارادایم انسان شناسی از تک پرسپکتیوی به چند پرسپکتیوی بود. حالا دیگر نه تنها صدا‌های شخصی‌ مهم بودند بلکه فرم های هنری نیز دریچه ای شده بودند برای درک  زندگی‌ آدم‌ها.

در حقیقت در سالهای هشتاد و نود میلادی،انسان شناسی از توضیح زندگی‌ آدم ها،یعنی‌ مشاهدات را به علم  تبدیل کردن، به سوی علم تفسیری حرکت کرد و سعی کرد تا معنا را از یک روش درک هرمنوتیک بدست آورد. این حرکت ما را از ابژکتیویته دیدن به درک از ساختار آن ابژکتیویته می کشاند.در حقیقت مرز بین علوم اجتماعی و انسانی‌ و هنر باز می شود و دیگر ابژکتیویته مان محتوی فرهنگی‌ پیدا می‌کند.

مثلا جوانب فرهنگی‌ ابژکتیویته در سینما،به این معنی است که سینمای هر فرهنگ زبان تصویری خودش را برای بازنمودن واقعیات دارد.این را میتوانیم در سینما ی ایران نیز دنبال کنیم و یا مثلا شعر ما نقش زبانی را پیدا می‌کند که به وسیله اش می‌شود حرفهایی را که نمی‌توان به طور مستقیم در عموم مطرح کرد با آن گفت.این در مورد داستان گویی نیز صدق می‌کند.بنابر این نه تنها نوع دیدن،رابطه مستقیمی با هنر و زیبایی شناسی‌ دارد بلکه فیلم‌های مستند با سنتهای داستان گویی،شعر و غیره نیز رابطه دارند.به طور مشخص در جواب سوال ات باید بگویم که فیلم مستند هم با داستان گویی و شعر رابطه دارد و هم با آن ها تفاوت‌هایی دارد.من شخصا از فیلمهای مستند‌ی که در ایران ساخته میشود آنهایی را دوست دارم که تنش بین این تفاوت‌ها را نگاه می دارند و با آن بازی می کنند تا اینکه به نفع یک سو ختمش کنند.به نظر من از این دید مستند سازی در ایران درس‌های زیادی برای دنیای مستند سازی دارد.

به نظرتان رویکرد روزافزون رشته های علوم انسانی یا حتی مطالعات میان رشته ای به فیلم مستند،چه کمکی به خود سینمای مستند و اهالی آن می تواند بکند؟ آیا این بده بستان می تواند دو طرفه باشد ؟ 

در مورد اینکه آیا امکان همکاری و یاد گیری متقابل موجود است یا نه؟باید بگویم که بله و بیشتر از هر وقت دیگری این نیاز احساس می شود. از طرفی‌ محصول کار فیلم مردم شناسان حالا دیگر فقط به کلاس های درس تعلق ندارد بلکه در سینما، تلویزیون، مراکز دولتی و غیره نشان داده می شود و بنابر همین،امروزه فیلم های مردم شناسی احتیاج به کیفیت بالاتری دارند.چه از نظر زیبای شناسی‌ و چه از نظر تکنیکی‌.از طرف دیگر مستنند سازان نیز احتیاج به یادگیری دانش انسان شناختی دارند تا بتوانند فیلم‌های بهتری بسازند .

به عنوان مثال،فیلمساز میتواند با تئوری‌ های فرهنگی‌ آشنا شود.و این چیز جدیدی نیست،مثلا در هلیوود همیشه زبان شناس و انسان شناس استخدام کرده اند تا نویسندگان و فیلمسازان شان بتوانند با با فرهنگی دیگر بهتر آشنا شوند.گرچه من منظورم روش همکاری ای متفاوت است.به عقیده من بهتر است از بدو ساختن فیلم، دو طرف، فیلمساز و مردمشناس، با هم یک دیالوگ داشته باشند.مزیت این روش در این است که مقولات تحقیقی  از همان ابتدا تحت تاثیر این دیالوگ قرار می گیرند. و منظورم از یاد گیری از هم دیگر  تنها این نیست که دو دانش متفاوت را با هم تلفیق کنیم.بلکه از شروع ساختن فیلم این همکاری تبدیل می شود به دوباره سازی ایده اولیه فیلم از یک نقطه نظر سوم،نه کارگردن و نه انسان شناس بلکه یک نقطه نظر جدید از ترکیب این دو با هم.و باید بدانیم که بخش بزرگ دانش انسان شناسی امرزه از درون چنین دیالوگ‌هایی بیرون می آید.

چه ویژگی هایی در فیلم های مستند ایرانی که در سفر اخیرتان تماشا کردید دیدید؟ آیا فضای سینمای مستند ما ویژگی خاصی دارد؟

مشاهداتم در مورد مستند سازی در ایران کافی‌ نیست اما‌ به هر حال برای ایجاد بحث چند موردی را مطرح می‌کنم.بنظرم مستند سازی در ایران رشد بسیاری کرده که خود دلایل این امر،برای یک مطالعه فرهنگی‌ و جامعه شناختی‌ جالب است.مستند سازی در ایران از سینمای داستانی ایران تاثیر بسیار گرفته است.این را در رابطه بین حقیقت و داستان گویی و نقش زیبایی شناسی‌ در مستند سازی می بینم که از سینمای داستانی آمده است. در ضمن می بینم که تعداد قابل ملاحظه ای از مستند ساز‌ها رابطه ی ارگانیک با فیلمسازان داستانی دارند.هرچند مستند ساز‌هایی هم هستند که تنها از دنیای مستند بهره می گیرند.این رابطه ارگانیک موجود به نظرم مهم است و مستند سازی ایران را غنی تر کرده است. در عین حل تعداد زیادی فیلم تحت عنوان فیلم مستند هم ساخته می شود که لزوما هویت مستند ندارند. مسئله مهم دیگر این است که تفاوت بین فیلم مستند و فیلم انسان شناسی روشن نیست. این معضل هم نکته مثبتی است و هم منفی. مثبت است از این جهت که دست مستند ساز‌ان را باز گذاشته و آنها با هم در یک فضا کار میکنند و دیالوگ دارند. البته مشکل نیز از همین جا ناشی می شود که  هیچ ارگان انتقادی ای موجود نیست و تعلیماتی هم در این زمینه وجود ندارد و باید گفت انسان شناس‌ها از قافله مستند سازی در ایران عقب افتاده اند زیرا  موج جدید سینمای مستند در ایران چند سالی است که بدون انسان شناسان به راه خودش ادامه می دهد. حالا سوال این است که چطور این جنبه دوم یعنی جنبه انتقادی و مطالعاتی را قوی کنیم و درضمن جنبه اول را نیز از بین نبریم.

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]