|
آلبوم عکس های خانوادگی گفت و گو با محسن قادری نویسنده وبلاگِ رضا بهرامی نژاد
قبل از هر چیز لطفا کمی از خودت بگو و این که حرفه و مشغولیات اصلی ات چیست ؟ دانشجوی سینما هستم وهمین موضوع یکی از دلایل شکل گیری وبلاگ سینمای مستند بود.پیش ازادامه تحصیل در رشته سینما،در دانشگاه تهران ادبیات نمایشی و در دانشگاه هنر،سینما می خواندم. چند وقت است که این وبلاگ را می گردانی و ایده اولیه اش از کجا آمد ؟ و چرا سینمای مستند ؟ اگر از روی اولین نوشته وبلاگ نگاه کنم و به این سوال جواب بدهم،فکر می کنم اولین مطالب را 30 مارس 2005 نوشتم. مطلبی بود از زبان ژان روش درباره سینمای قوم پژوه. درواقع این مطلب برش کوتاهی از یک کتاب بود و ژان روش خیلی ساده دشواری های پیش روی مستند ساز قوم پژوه را با نگاه به تجربه خودش توضیح می داد. اولین مطالبم معمولا کوتاه بودند و بریده ای از کتاب ها درباره مستند ها ومستند سازان.در واقع این وبلاگ ایده ای شد که با سینمای مستند و با زندگی،کارها وکوشش های مستندسازان جهان تا حدی آشنا شوم.واقعیت این است که درباره سینمای مستند تا پیش از سال 1970 تحقیقات بسیار کمی انجام شده وهنوز هم این پژوهش ها درقیاس با حجم مطالب و پژوهش ها درباره سینمای داستانی ،گسترش چندانی نداشته اند.بنابراین کسانی که به این حوزه دلبستگی دارند باید خود به جست وجو بپردازند،مواد تحقیقی پیدا کنند،وخود آغازگرمطالب وموضوعات باشند.به جرات می گویم هنوز درباره بسیاری از آثار کلاسیک سینمای مستند حتی در دنیای انگلیسی یا فرانسوی زبان بررسی چندانی نشده و مطالب بسیارکمی درباره فیلم های مستند در اینترنت وجود دارد. چه حجمی از وبلاگ ات تالیف است و چقدرش ترجمه است ؟ و کمی از روش کارت و سلیقه ات در ترجمه برایمان بگو ؟ ترکیبی از هر دو. اما فکر می کنم این روزها حجم مطالب ترجمه دراین وبلاگ بیش تر باشد که این البته به مشغله های درسی و کار و زندگی خودم دراینجا برمی گردد.ترجمه،گذشته ازدلبستگی شخصی، به هر حال وقت کم تری می گیرد هرچند که وسواس ها و حساسیت های خاص خودش را دارد.هنگام ترجمه درباره فیلم مستند به ویژه اگر منبع آن وبسایت ها باشند همیشه نیاز به حک و اصلاح دارید.یعنی مطالبی که درباره سینمای مستند نوشته شده،یا بسیار کوتاه وشتابزده و یا پر از اشتباهات تاریخی و تحلیلی است بنابراین همیشه نیاز دارید که آنها را با نوشته های دیگر(کتاب و مقالات چاپی معتبر یا مطالب مجازی دیگر بر روی اینترنت) و همین طور با دانسته های شخصی خودتان تطبیق دهید تا از درستی یا نادرستی آنها مطمئن شوید.بنابراین همیشه مطالب خام موجود بر روی اینترنت،در هر زمینه ای، منابع مناسبی نیستند.به کارگیری کتاب ها و مقالات چاپی را بیش تر ترجیح می دهم. دلیل وانگیزه دیگر توجه به ترجمه، فارسی سازی مطالبی است که خود مستندسازان نوشته اند،به ویژه آنهایی که نظریه پرداز و نویسنده بوده ویا مطالبی درباره فیلم های خود نوشته اند.برای نمونه،رابرت فلاهرتی و همسرش فرانسیس فلاهرتی مطالب زیادی درباره ساخت نانوک ودیگر کارهای مستند سازی فلاهرتی نوشته اند که هنوز به فارسی ترجمه نشده اند (خوشبختانه این مطالب در اینترنت موجودند)؛بسیاری از نوشته های زیگا ورتوف چه درباره «دوربین چشم» و چه درباره گروه فیلم سازی اش با نام «کینوک ها» ودیدگاه های او درباره فیلم مستند به فارسی ترجمه نشده اند؛ ژان روش و ادگار مورن مطالب و گفتارهای زیادی دارند که هنوز به فارسی ترجمه ای از آنها در دسترس نیست. باز درسطح گسترده تر، می توان به نوشته های جان گریرسون و گروه مستندسازان بریتانیایی سال های 1930 اشاره کرد که فکر می کنم جز چند مورد انگشت شمار چیز زیادی از آنها به فارسی برگردانده نشده باشد. گریرسون که درواقع یک فیلم بیش تر نساخته (ماهیگیران،1929) نوشته های زیادی درباره مستند دارد وحتی فکر می کنم جدا از نقش سازنده اش در شکل گیری چندین سازمان برجسته فیلم سازی مستند در کشور خودش و در امریکای شمالی،این کوشش های تئوریک اش باشد که شهرت معنوی او را در سینمای مستند درپی داشته است. چطور می نویسی؟ یعنی با نوشتن در این وبلاگ به سوالات ذهنت جواب می دهی یا برایت مثل یک تحقیق مشخص و آکادمیک می ماند که از قبل مسیر هایش را مشخص کرده ای ؟ هردو. همانطور که گفتم این وبلاگ فرصتی برای کشف موارد وموضوعات ناشناخته درحوزه مستند است.اینکه ازقبل یک خط سیر داشته باشم نه ... اما شاید درسطح کلی موضوعاتی باشد که به عنوان کلید واژه انتخاب کنم.برای همین،هنگامی که به سینمای تبلیغاتی یا بهتر بگویم تبلیغات سیاسی فکر می کنم اولین چهره ای که به یاد می آورم لنی ریفنشتال است.با فکر کردن به سینما وریته به یاد ژان روش،ادگار مورن ومهم تر از همه به یاد زیگا ورتوف می افتم که ایده سینما وریته را ژان روش از او وام گرفت و یکی ازستایشگران ورتوف بود. مفهوم و ایده سینما وریته مرا همچنین به گروه فیلم سازانی ارجاع می دهد که مستندسازان سبک سینمای مستقیم خوانده می شوند(برادران مایزلس،رابرت درو،ودرسطحی دیگر فردریک وایزمن). درواقع گاهی خود واژه ها هم شما را به فکر فرو می برند که تا چه اندازه می توانید درکاربرد آنها آسان گیر یا سخت گیر باشید.به این تعبیر گاه از خودم می پرسم چرا ترجیح می دهم اصل عبارت فرانسوی «سینما وریته» را به کار ببرم؛چرا سینما حقیقت نمی گویم؛تا چه حد می توانیم این تعبیر را ترجمه کنیم.آیا ما هم با ترجمه این عبارت به فارسی همچون روش و همکارش ادگار مورن به یک اشتباه لفظی دچار نمی شویم؛ کینوپراودا (برابرواژه روسی «سینما وریته») صرفا ضمیمه سینمایی روزنامه پراودا(«حقیقت») بوده وبه قول ژرژ سادول (که خودش عامل شکل گیری این خطای ترجمه بوده) اگر ورتوف درفرانسه زندگی کرده بود وانقلاب 1917 به جای پتروگراد در پاریس رخ می داد شاید نام مجله سینمایی اش را «سینه اومانیته» (ضمیمه سینمایی روزنامه اومانیته) می گذاشت بدون اینکه منظورش سینمای اومانیستی باشد.وسرانجام برای تکمیل این بحث می توان به کریس مارکر اشاره کرد که دردهه شصت با فیلم « ماه مه زیبا» (1963) بار معنایی دیگری به این عبارت بخشید وآن را «سینه-ماوریته»*خواند که به فارسی می توان آن را این گونه برگرداند:«سینما-واقعیت-من»،«سینما،واقعیت از دید من»، یا به تعبیر ساده تر «واقعیت سینمایی من». در نگاه اول به نظر فقط شیفته سینما حقیقتی ها هستی ولی ارول موریس پای یکی از اندک لینکهای وبلاگ ات است و جدا از معرفی فیلمهایش حتی یک مقاله و یک مصاحبه هم از او ترجمه کرده ای. به نظرت می توان برخلاف تعصبات سینما حقیقتی ها، هم عاشق آنها بود و هم از رویکردهای جدید در مستند سازی لذت برد ؟ به نظرم اولین نکته درهنگام دیدن یک فیلم خواه داستانی یا مستند وجه لذت آمیز بودن آن است. شخصا جز دریک سطح پژوهش تخصصی چندان علاقه ای به دیدن فیلم هایی که کششی درمخاطب برنمی انگیزند ندارم. منظورم از کشش،آن نوع جاذبه های تجاری که درفیلم های داستانی می بینیم نیست بلکه گاه انتخاب درست موضوع هم می تواند چنین کششی را فراهم آورد.خود را به هیچ وجه به فیلم یا فیلم سازخاصی محدود نمی کنم.البته ارول موریس به دلیل اهمیتی که به سینمای مستند بخشیده،به دلیل تکنیک های روایی به کار رفته درفیلم هایش، ومهم تر از همه به دلیل انتخاب نوع سوژه ونحوه پرداخت آن و باز به دلیل روزآمد بودن کارها ودرعین حال ماندگاری آثارش ، همیشه فیلم سازی باقی می ماند که از دیدن چندباره کارهایش خسته نمی شوم.نکته مهم درباره او همان طور که گفتم روزآمد بودن اندیشه هایش و نقش آگاهی رسانی کارهای او به عنوان مستند ساز است.برای نمونه، توجه او به موضوعات امروزی چون حمله به عراق وماجرای زندان ابوغریب.به هرحال،پرداخت جذاب،گزینش موضوع های روز،ساده بودن ساختار،دوری از فرمالیسم غیرمنطقی وحذف گفتار از آرمان هایی هستند که به نظر من مستند را جذاب می کنند.هرچند که دیدن آثار کلاسیک،خواه مستند یا داستانی، کاری تخصصی است و بنابراین رنج ها و دشواری های ویژه خود را دارد اما به همان اندازه گاه در دیدن فیلم های کلاسیک،و به ویژه برای من در دیدن مستندهای کلاسیک لذتی نهفته است که درفیلمی امروزی کم تر یافتنی است. برای پژوهشی دانشگاهی چند فیلم مستند کلاسیک را نما به نما بررسی کردم و پی به زیبایی (تاریخی،سبکی و روایی) نهفته درآنها بردم.ما معمولاهنگام بحث درباره سینما فکرمی کنیم تنها با دیدن سروکار داریم نه با خواندن.گمان غالب این است که ما فیلم را می بینیم،نمی خوانیم.یعنی اینکه این متن است که خواندنی است نه فیلم.درحالی که در پژوهش فیلمی،همیشه با متنی فیلمی رو برو هستید که نیازمند خوانش است،یعنی شما خواننده فیلمی مستند یا نامستند می شوید.دراینجا لذت مظاعف دیدن وخواندن را خواهید داشت. چه قدر بازخورد خواننده ها روی کارت تاثیر دارد ؟ و آیا دغدغه مشخص و مشترکی در خواننده هایت دیده ای ؟ فکر می کنم از سطح چند خواننده تخصصی مستند فراتر نروند.بنابراین می دانم که خوانندگان انگشت شماری دارم. وبلاگم آمار ندارد وعلاقه ای به آمارگیری نداشتم. نمی دانم خواننده هایم از چه قشری هستند و دریافت دیدگاه آنها مساله مورد نظرم نیست. به همین خاطرحداکثر نظری که بر روی برخی از مطالب داشته ام از دو یاسه مورد فراتر نمی رود که گاه همانها نیز ربطی به مطلب اصلی ندارند. اما اگر دیدگاهی باشد که به کیفیت مطالب کمک کند حتما استقبال می کنم. برای نمونه تصور می کنم سبکی که درنوشتن به کار می برم شاید کمی خاص خودم باشد اما تا امروز به این دیدگاه برنخورده ام که مطالب برای خواننده غیرقابل درک باشد. تلاشم این است که از زبان فارسی هم درترجمه مراقبت کنم وکاربرد اصطلاحات بیگانه را به کم ترین میزان برسانم. این وبلاگ با وجود داشتن مطالب تخصصی مستند،نوعی تمرین فارسی نویسی درست برای خودم هم بوده و گاه کم کاری ام ازاین بابت است، یعنی وسواس دارم که هرمطلبی را به صرف نوشتن روزی یک یا دومطلب منتشر نکنم . هرچند که این روزها دلیل کم نوشتن ام گرفتاری های شخصی ورسیدگی به ادامه تحصیلاتم در اینجاست. ایده آلت برای نوشتن و تحقیق و تالیف در سینما چیست و این وبلاگ در نهایت سر از کجا در می آورد ؟ به این فکر نکرده ام اما درنظر دارم این وبلاگ را روزی تبدیل به وب سایتی کنم که کم و بیش، نوشته های بنیادی درباره سینمای مستند (حتی شده به گونه دانشنامه ای) درآن یافت شود؛ یعنی این وبلاگ جایی باشد که خواننده علاقمند بخشی از پاسخ هایش را بیابد وسپس خود بیش تر پی گیری کند؛یعنی دادن سرنخ ها و کلید واژه ها به آنهایی که درپی بررسی وپژوهش گسترده ترند.درحال حاضر بیش تر به سینمای مستند کلاسیک می پردازم چون فکر می کنم اول نیاز به شناخت مفهومی به نام مستند داریم و بعد می توانیم موارد نوتر و امروزی تر را هم مطرح کنیم. یقینا بدون شناخت چهره های برجسته، موج ها، جنبش ها، جریان ها و سبک های دخیل درمستند هیچ گاه نمی توانیم قضاوت درستی درباره کارهای امروز داشته باشیم. نمی توانیم بدون آگاهی از خاستگاه های مستند به پاسخ هایی درباره سینمای مستند امروز برسیم. بخشی از تلاشم یافتن مطالب وآگاهی رسانی درباره تاریخ ،روند پیدایی و دگرگونی های سینمای مستند درطی یک سده است. هرچه به سوی دوره های امروزی تر می رویم موضوعات گسترده تر و میزان بررسی وپژوهش نیز محدودتر می شود. به فیلم های لنی ریفنشتال به دلیل اینکه برچسپ همکاری با یک حزب سیاسی تاریخی خورده خیلی کم توجه شده درحالی که ریفنشتال درحد فلاهرتی،گریرسون، ورتوف ودر دوره مدرن در حد ژان روش و ورنر هرتزوگ به تثبیت فرم مستند کمک کرده است.شاید تعجب آور باشد اما درمیان چهره های کلاسیک سینمای مستند،لنی ریفنشتال (از دیدی فنی وهنری) دارای این هوش ونبوغ تاریخی بوده که تصاویری خیره کننده وباورنکردنی از لحظاتی از تاریخ را به شکلی بس زیباشناختی به تصویر کشد که پاره های جدایی ناپذیر تاریخ اروپا و جهانند.بدون کوشش وخواست هوشمندانه او برای ثبت این رویداد های تاریخی یقینا بسیاری ازبرداشت های تاریخ معاصر شکل وچارچوبی متفاوت می پذیرفتند.اروپای امروز،به ویژه در عصر تصویر، برای بازپژوهی تاریخ خود و فراهم ساختن تحلیل های تاریخی وامدار لنی ریفنشتال است.می توان گفت که بر فیلم سازانی چون او ستم دوگانه می رود:از یک سو تصاویرش را همه جا بر علیه آدم های فیلم هایش به کار می گیرند و آنها را برترین و واقعی ترین اسناد یک دوران می یابند و از سوی دیگر خود او را نیز تا حد آدم های فیلم هایش تنزل می بخشند.در واقع این تناقض تاریخی تلخی است که منتقدان سینمایی وغیر سینمایی بر ریفنشتال همان اتهاماتی را می بندند که بر شخصیت های فیلم هایش می بندند.خنده دار اینجاست که مستندساز قربانی شخصیت های خود می شود، شخصیت هایی که بس روان کاوانه به تصویرشان کشیده تا سندی برای آیندگان به جا نهد.کارهای او ترجمه و برگردان دقیقی از دیدگاه گریرسون به مستندند آنجا که وی این گونه فیلم را «ثبت خلاقه واقعیت» می خواند. پیروزی اراده،پیروزی اراده مستندساز برای چیدمان هنرمندانه موضوع در دیدرس چشم تیزبین دوربین است.ریفنشتال درخاطراتش اشاره می کند که با وجود همه مخالفت های گوبلز با طرح سینمایی او،وی سرانجام فیلم های خود را آن گونه که می خواسته ساخته است.به هر حال،حقایقی از این دست نشان گر آن است که درباره سینمای مستند پژوهش علمی نشده و دراین باره مطالب را کسانی نوشته اند که دیدگاه های ایدئولوژیک داشته اند نه سینمایی.آلن رنه را ما همیشه به عنوان فیلم ساز داستان پرداز می شناسیم اما او مستندهای ارزشمندی ساخته که به تحول مقاله مستند (گرنیکا) و مستند یادبنیاد (شب ومه) و مستند درباره هنر (تندیس ها هم می میرند) کمک کرده است.کارهای مستند او از جمله مواردی است که نیاز به پژوهش بیش تر دارد.به حضور سینمای مستند درگیشه و راه یابی آن به سالن های سینما کم پرداخته شده است (مثلا کارهای مایکل مور بدون توجه به مضامین سیاسی آنها) یا همینطور به تاثیر سینمای مستند برداستانی،تفاوت های این دو و همچنین به سینماگران شناخته شده داستانی که کارشان را از مستند آغاز کرده اند یا داستانی سازانی که به مستند رسیده اند. و البته درهمه حال باید به یاد داشت که واژه «مستند» تنها یک واژه عاریتی برساخته جان گریرسون است که ما آن را به طور کلی درباره همه گونه فیلم هایی به کار می بریم که داستانی نیستند ومی توانیم نام های ناداستانی، غیر روایی،غیر داستانی،غیر تجاری و همانند آنها را درموردشان به کارببریم.بنابراین شاید یکی از کوشش های پژوهش گر مستند باید این باشد که خود را از دام دست وپاگیر واژه «مستند» رهایی بخشد و درتحیل اثر صرفا معیار استناد به واقعیت و دور شدن یا نزدیک شدن فیلم ساز از واقعیت را به کار نگیرد چون فیلم های مستند بسیاری هستند که عمیقا ساختار روایی دارند و تنها تفاوت اشان با فیلم های داستانی در این است که از بازیگران تجاری استفاده نمی کنند.بسیاری از فیلم های مستند داستانی یا مستندهای واقع نما از این دسته اند. چقدر با سینمای مستند ایران درگیری و چه جایی در برنامه های آینده ات دارد ؟ متاسفانه جز یک یا دوکار مستند ایرانی که سالها پیش دیده ام چیز زیادی نمی دانم.ازمستندهای جدید ایرانی جز کار یک یا دو دوست کاری ندیده ام. اما برنامه آینده ام گردآوری آرشیوی از مستندهای ایرانی،پژوهش و بررسی موشکاف آنها برای رسیدن به یک پژوهش ژرف ودامنه دار تر است.سینمای مستند ایران با حضور چهره های برجسته دیروز و امروز مطمئنا جای بررسی بسیار دارد و فکر می کنم کار دراین زمینه بسیار آموزنده است. نکته دیگر توجه به این بخش به هدف شناسایی آثار ایرانی و بازشناسی آنها در سطحی فراگیر(دست کم به عنوان کوششی اینترنتی)و معرفی آنها درسطح جهانی است.به این معنا ایده فراهم آوردن سایتی تخصصی به این هدف کمک خواهد کرد ودرآن صورت این سایت تنها به زبان فارسی منتشر نخواهد شد.امیدوارم یک روز این ایده محقق شود. و سرآخر، یک سوال شخصی تر : دنیای مستند به تو چه داده ؟ دنیای مستند تصویری هرچند برساخته و فراهم شده، برشی بنابر آرمان ها و دیدگاه های شخصی انسان به جهان است. درخوانش مستند به ظرایف یک اثر هنری پی می برم،دردیدن آن از تصاویر محض لذت می برم، تصاویری بس دور ونا آشنا از زندگی هایی که دیگر وجود ندارند اما ما ثبت آن را بر پرده فیلم به گونه ای زنده بازمی یابیم. سینمای مستند کشف جهانی است که در آن به سر می بریم وبسیاری از ظرایف آن را نمی شناسیم. مستند امکان، مجال و فرصتی است که به این بازشناسی برسیم.آگاهی درباره خود،جهان و طبیعت پیرامون.این آگاهی می تواند کاملا عینی یا کاملا ذهنی و شخصی باشد.بزرگ ترین تفاوت سینمای مستند وداستانی این است که فیلم های مستند درگذر زمان ارزش و اهمیت می یابند و فیلم های داستانی چه بسا درگذر زمان از ارزش بیفتند. این را از این نظر می گویم که حتی بدترین فیلم مستند نیز از این نظر که درزمان و مکانی عینی رخ داده با گذشت زمان بر ارزش هایش افزوده می شود.یعنی مستند تبدیل به سند تاریخی یک دوره،زمانه،و یک لحظه تاریخی می شود که برگشت ناپذیر است.من این حرف مستندساز برزیلی پاتریسیو گازمن را دوست دارم که می گوید «کشور بدون مستندساز همانند خانواده بدون آلبوم عکس است.»
*Ciné-ma vérité |
|
|