حقیقتِ خیال و خاطره در اولی

همایون امامی

آنیس واردا فیلمساز شهیر موج نویی فرانسه، فیلمی دارد بنام اولیس (1982)، در ین فیلم یك قطعه عكس محور موضوعی عكس می شود و زمینه ی كه بر مبنی آن واردا، استدلات، استنتاجات و احتجاجات فلسفی خویش را در زمینه واقعیت، حقیقت، خیال و خاطره بیان دارد.

            در ین عكس یك مرد عریان بحالت یستاده از پشت در گوشه سمت چپ كادر، یك پسربچه به فاصله كوتاهی از او به حالت نشسته روی زمین در حال شن بازی، و در پائین سمت راست كادر در پیش زمینه بزی مرده با شكم برآمده دیده می شود. ین عكس كه در پس زمینه خود ساحل دریی مانش را به تصویر می كشد، در ماه مه سال 1954، به توسط آنیس واردا برداشته شده است.

نخست ارتباط عكس با واقعیت مورد اشاره قرار می گیرد. واردا ما را به دعوت همین عكس از منظر منظره یاب ( ویزور ) دوربین دعوت می كند؛ و تلویحاً ین پرسش را پش می نهد كه كدام یك از ین دو واقعی تر به نظر می رسند. بخصوص اگر پی ابزاری ویژه ی به نام دوربین در میان باشد.

در صحنه بعد واردا ما را به ملاقات مردی می برد كه تصویر برهنه او را در عكس دیدیم. او كه فولی الیا  نام دارد مدیر روزنامه هنری ال است. او در اسكندریه مصر بدنیا آمده است. واردا عكس را همراه با مشتی قلوه سنگ از ساحل دریی مانش به او می دهد و از او می پرسد كه یا آن را بخاطر می آورد؟ الیا چیزی بخاطر نمی آورد. ولی كودك را اگر چه نامش را فراموش كرده ولی بخاطر دارد. واردا به او یادآوری می كند كه پسربچه اولیس نام داشته است. الیا به یاد می آورد كه در آن زمان واردا از او و چند نفر دیگر به صورت برهنه عكاسی می كرده و آنها همواره از ین وضعیت در برابر دوربین خجالت كشیده و مترصد فرا رسیدن زمانی بوده اند كه بتوانند سریعاً لباسهیشان را بپوشند.

واردا عكسهی دیگری نیز به او نشان می هد؛ از جمله عكسی كه وی در آن پوششش كامل است. الیا پولیور و كفشهی عكس را به یاد می آورد ولی در مورد مكان عكس چیزی به یاد نمی آورد. ین آزمیش با عكسهی دیگری نیز تكرار می شود. ینبار فرد دیگری را می بینیم در مكانی دیگرو الیا می گوید تنها از تصویر بلوز مرد بخاطر می آورد. بی آن كه او و كتی كه پوشیده است را نیز بخاطر بیاورد. واردا با اعتراض به او می گوید:

-         چقدر آدم را بهم می ریزی وقتی كه لباسهات یادت بیاد ولی یادت نیاد اونی كه اونها را پوشیده كیه.

و الیا با لحنی قاطع و اندیشه برانگیز می گوید:

            - نمی خوام چیزی را كه نمی خوام یادم بیید. وقتی چیزی یادت نیاد یعنی اون موقع بهت خوش نگذشته.

الیا در ادامه، به نسبیت حقیقت اشاره می كند:

-         نمی دونم، من ینو می گم، یا خود من می دونم چی می گم؟

تصویر درشت مرد كه از پشت شانه هیش قاب شده از عدم وضوح به وضوح می رسد و روی آن می شنویم كه مرد می گوید:

-         خب، حالا كه صد هزار ساله هستم دارم متوجه می شم.

واردا با طرح ین گفتگو به نقشی كه زمان در بطلان یا تأئید یك حقیقت دارد اشاره می كند. او خود در ادامه می گوید:

-         منهم كه پنجاه هزارساله هستم كم كم دارم شروع می كنم.

و در نمی بعد زیركانه می پرسد:

-  اما یا اون چیزی را هم می دونم كه 28 سال پیش بهش فكر می كردم؟ اونهم وقتی كه ین بچه رو در ساحل، وسط عكسی كه به اسم اونه می گذاشتم؟

واردا تا بحال عكسهی متعددی را در فیلم مورد استفاده قرار داده ولی هر از چند گاهی، به عكس اصلی – عكس كودك، مرد برهنه و بز – چه به صورت كامل و چه به صورت نمیش مؤكد بخشهائی از آن، ارجاعمان داده است.

 در ادامه با بزرگی اولیس لیوركا روبرو می شویم. او هم اكنون مرد سی و چند ساله ی است كه همسر و دو دختر دارد. و صاحب یك كتابفروشی در خیابان ریولی است.

روی تصاویر بعدی واردا، از گذشته و ارتباط خود با همسیگانش، از جمله خانواده اولیس می گوید. پدر اولیس بنا و جمهوری خواهی اسپانیائی است  و آنها در فرانسه به عنوان پناهنده سیاسی زندگی می كنند. واردا می گوید كه در آن زمان بیشتر به عكاسی مشغول بوده است. و همسیگانش یكی از موضوعات عكاسی وی بشمار می رفته اند. و تأكید می كند كه : خانواده لیوركا و در رأس آنها اولیس، الهام گر عشق و تصاویر بسیاری بریم بودند. در لابلی نما هی فیلم، همچنان به نمی عكس بز و مرد برهنه و اولیس ارجاع داده می شود.

اولیس لیوركا در كتابفروشی اش عكس را می بیند و می گوید كه تاب حال ین عكس را ندیده است؛ و از آن نیز هیچ خاطره ی ندارد.

در نمی بعد، واردا یك نقاشی به اولیس نشان می دهد؛ همانی كه اولیس همان زمان از روی آن عكس كشیده بوده است. اولیس ین نقاشی را هم بخاطر نمی آورد. و در صحبت با واردا از آن همچون یك خیال نام می برد. ترجیع بند عكس یكبار دیگر در فیلم استفاده شده و ما را به صحنه گفتگو با مادر اولیس می برد. مادر، می گوید ین عكس تنها یك عكس نیست بلكه یك خاطره است. خاطره غم انگیزی كه به بیماری كوكساپلانا ی اولیس باز مربوط می شود؛ كه نوعی بیماری استخوانی و مربوط به كفلهاست. بیماری خاصی كه با درد بسیار همراه بوده است. اولیس بهبود می یابد ولی خاطره آن دوران سخت آنچنان مادر را همراهی می كند كه با كوچكترین تداعی اشكهیش سرازیر می شود. به كتابفروشی باز می گردیم. اولیس درد كشیدن و بیماریش را كاملاً به یاد دارد؛ ولی مكان را فراموش كرده است.

در صحنه بعدی به بز پرداخته می شود. دی ین صحنه به شیوه بحث هی وجود شناسانه در مورد یك بز – هر بزی – و بز هی دیگر و آن بز خاص، صحبت می شود بری مثال آن بز در كنار بز هی اساطیری، و خود بز مرده تصویر، كه به قول واردا حالا دیگر كالبدش كاملاً پوسیده و پودر شده است؛ و نیز بز المته، و یا تندیس معروف بزپیكاسو تعریف می شود. در تصویر بزی امروزین را می بینیم كه می ید عكس را به او نشان می دهند. راوی می پرسد:

-         یك بز تصویر خود را چگونه می بیند؟

بز تصویر بز را به دندان می كشد و می جود.

در ادامه واردا عكس و نقاشی را به چند كودك نشان می دهد؛ هر یك نظری دارند:

-         یه یز، بز مرده، اما عجیبه كه چشماش بازه!

-         یه سگ هست و یه ماده گوزن.

-     یه گاو مرده روی سنگریزه ها مرده. می بینم كه شكم خیلی بزرگی داشته، می گفتند منتظر به دنیا اومدن بچه اش بوده و می گفتند برف می اومده، من عكس رو ترجیح می دم.

-         به نظر من نقاشی خیلی قشنگه.

-         آقاهه شورتش رو درآورده و بعد هم آب تنی می كنه.

-         هیچی تنش نیست. پسر كوچولو هم هیچی تنش نیست. ولی من اگه جی اون بودم ینطوری لخت نمی شدم.

-     در ین صحنه واردا برخورد هی مختلف از جمله برخورد اخلاقی را در مواجحه با پدیده ها نشان می دهد. در پیان ین فصل، واردا می پرسد:

-     بچهه ی می گویند انسانی، حقیقی، واقعی، وقتی در ساحل بودم، چه چیز اون روز واقعی بود؟ اون روز، 9 مه 1954، چه می گذشت؟

-     در سكانس بعد واردا با استفاده از فیلمهی خبری می كوشد وقیع مهمی كه در روز نهم ماه مه 1954 رخ داده در برابر ین حادثه بگذارد. وقیعی چون پیروزی فرانسه در دین بین فو، وقیع رمانی و گوربل و شارل مارگو دوتینو، سیلوی وارتان، یو مونتان، گشیش كنفرانس ژنو، طرح آتش بس ژرژ پمپیدو، مولوتف و اندیشه براندازی استالین و بسیاری وقایع دیگر.

 

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]