|
چهره ریچارد لیكاك پیروز كلانتری در فیلم چهره استراوینسكی ، با لحطاتی از كار و خاطره گویی او در روزهای سالخوردگی اش روبه روییم و ریچارد لیكاك با دوربین ناآرامش ، آرامش این روزگار مكث و تأمل هنرمند را به تماشا نشسته است و هیچ پروای روایت گویی و درام آفرینی فیلم های دیگرش ( بحران و صندلی) را ندارد. گویی او تندیس و شمایل سالحوردگی هنرمند را نسانه گرفته و این لحظه های كار و خاطره گویی برایش بهانه رسوخ به لمحات بروز رمز و راز آن سالخوردگی است. و حالا در سالن 3 سینما فلسطین لیكاك سالخورده در برابرمان نشسته است؛ عقب می نشیند و جلو می آید و تماشامان می كند و مدام دست در دست همسرش می گذارد ( امنیت می جوید؟) و حرف می زند و گاه خمارمان می گذارد و حرف نمی زند و جواب سوالات را به حسرت فیلم نساختن از دختری كه دوست می داشته گره می زند و به دختر سیاه پوست دیگری می رسد كه چون سیاه بوده، نمی شده كه با او به كافه سفیدها بروند. و حالا این من هستم كه گویی نمی خواهم بشنوم كه پیرمرد در این سن وسال هنوز با دو دوربین كوچك سونی، همراه همسرش فیلم می گیرند و كار می كند و می خواهم كار و فیلم و سینما را كنار بزنم و هرچه بیش تر از این لحظه های بروز این مكث ها و مطایبه ها و بازیگوشی های خاص سالخوردگی هنرمندی سیراب شوم كه می گوید هیچ وقت خودش را كارگردان نمی دانسته و كارش را این می داند كه فقط تماشا كند؛ و می گوید كه هیچ وقت بلافاصله از كسی فیلم نمی گیرد و حتما" باید ابتدا با آدم ها بنشیند و دمخور شود و گاه حریم رابطه می رسد به جایی كه فیلم هم نمی گیرد، و من دو باره به فیلم چهره استراوینسكی رجوع می كنم كه تمامی لحظه هایش صرف همین سر كردن در دایره حریم رابطه و تماشا كردن و "كارگردان" نبودن ( به معنای خودآگاهانه و مانع تراش آن) شده است. آن نگاه مشاهده گر كه سالخوردگی استراوینسكی را موضوع كرده بود و آن دوربین رها در تماشای آن تبارزات سالخوردگی یك هنرمند، هیچ پروای رسیدن به این روزگار خود موضوع شدن و عرضه هم زمان لذت و حسرت تماشای سالخوردگی خود به دیگران را داشت؟ |
|
|