|
نگاهی به چهره غمگین من چهره غمگین فیلمساز
نسیم نجفی راوی در جایی از فیلم می گوید «آیا تا شرایط فرد تغییر نکند می توان انتظار بهبود افسردگی او را داشت؟» به نظر می رسد کارگردان فیلم مستند «چهره غمگین من» در مورد حل مشکل افسردگی ایرانی ها از پیش به نوعی ناامیدی رسیده است و عقیده دارد شرایطی غیرقابل تغییر در زندگی ما هست که با وجود آنها با هیچ کلاس و کتاب آموزش شادی نمی توانیم شاد شویم. او از آغاز فیلم با تصویری کردن داستان «چهره غمگین من» اثر هانریش بل، به انطباق فضای آن داستان با شرایط ما اشاره می کند و احساس بن بست و استیصال موجود در آن را به جامعه ما بسط می دهد. شخصیت آن داستان کسی ست که در یک حکومت تمامیت خواه زندگی می کند و زمانی به امر قانون باید شاد و زمانی دیگر باید غمگین باشد. اینکه در ادامه فیلم فرحناز شریفی، مواد مستند او واقعا با این هدف داستان هانریش بل انطباق دارند یا نه موضوع مهمی ست. این داستان شرایط اجباری که برای تعیین احساس آدم ها (یعنی شخصی ترین و درونی ترین موضوع آدمی) وجود دارد را توصیف می کند و می خواهد بگوید یک حاکمیت تمامیت خواه حتی می خواهد بر شاد بودن و غمگین بودن آدم ها هم نظارت داشته باشد. اما بخش های مستند فیلم شریفی اشاره به این دارند که درحالی که عوامل افسردگی همچنان وجود دارند و از بین بردن آن ها دست ما نیست، چیزهایی مانند کلاس های موفقیت و دارو نمی توانند شخص را از غم و افسردگی نجات دهند و برای اثبات این ادعا، نمونه هایی از شرایط ثابت جامعه را می آورد مانند بی پولی آدم ها، بیکاری، فضای دلمرده، نبودن موسیقی شاد، رواج لباس های تیره بین ایرانی ها، بی حامی بودن زن از نظر قانونی، ... و در کنار این ها کتاب ها و کلاس هایی که با تلقین و خنده بی دلیل می خواهند مردم را شاد کنند نشان می دهد و البته تنها کارکرد این راه حل های موقتی پولی ست که به جیب متولیان آن ریخته می شود. فیلمساز روایت شخصی خود از موضوع افسردگی که ظاهرا خودش نیز با آن درگیر است این طور به پایان می رساند که همچنان بی حوصلگی و افسردگی او ادامه دارد و برنامه های رادیویی انرژی دهنده و مجریان پرهیجان آنها هم نتوانستند کاری بکنند. چیزی که در ماهیت موضوع فیلم وجود دارد مسئله عدم قطعیت است که البته از موضوع به فیلم نشت کرده وگرنه فیلمساز به طور آگاهانه به آن نپرداخته است. افسردگی هایی که موضوعات مشخص و پررنگی مانند مرگ یک عزیز دارند همراه مواردی که بر اثر مجموعه عواملی ایجاد شده اند و یافتن و رفع تک تک آنها اکثرا ممکن نیست، تفاوت دارد. اگر قرار است به مجموعه شرایطی غیر قابل تغییر به عنوان دلیل افسردگی اشاره کنیم، موضوع یک استیصال انسانی ست اما وقتی از انواع موسیقی ایرانی و و ظلم مرد ایرانی به زن و شرایط زنان خانه دار ایرانی و کلا پیشینه عرفی و فرهنگی مان به عنوان یک کل اشاره می کنیم و ایرانی بودن را یک جبر جغرافیایی و دلیل مسلم و قطعی افسردگی ایرانی ها عنوان می کنیم، موضوع را از ماهیت آن که همان عدم قطعیت عوامل دخیل در آن است دور کرده ایم. در فیلم به طور کلی از طریق روایت و تصاویر، یک دلیل به نام «شرایط کلی زندگی در ایران»، در برابر راهکارهای پیشنهادی برای بهبود افسردگان قرار می گیرد اما این شرایط بیشتر یک نوع روش برخورد، نگاه، و وا دادن از سوی جوانان ایرانی به نظر می رسد. شخصا اگر فرصت داشته باشم فقط به یک دلیل اصلی افسردگی ایرانی ها اشاره کنم که خاص ایرانی ها و بعضی ملت های دیگر است و تفاوت ما با بیشتر ملت های شاد جهان محسوب می شود، نبودن شادی را ذکر می کنم. نبودن شادی به معنای نفس شادی کردن. نه شادی ناشی از پولدار بودن و نداشتن هیچ مشکلی در زندگی. شادی ای که در محیط های دوستانه عمومی و شب نشینی های عمومی مردم در محیط های بیرون از خانه رخ می دهد، محیط هایی که سال هاست نداریم. به نظر من مسئله ما نداشتن سویه دیگر الاکلنگ زندگی برای بالانس کردن آن است، نه اینکه انتظار داشته باشیم هیچ مشکلی در زندگی نباشد. تک تک عواملی که مشابهش در خیلی از کشورهای جهان هم ممکن است باشد گرچه به عنوان دلیل افسردگی قابل رد نیست اما مطرح کردنش به این شکل، جواب دارد و جوابش هم این است که مگر مردم کشور ایتالیا یا فرانسه مشکلاتی (گیرم از نوع دیگر و در سطح دیگر) با دولت شان ندارند؟ اتفاقا اشاره فیلمساز به مکان های شاد کردن مصنوعی، دلیل خوبی بر همین ادعای نگارنده است. این مکان ها نشان می دهند متولیان این کلاس ها فهمیده اند که مردم به شادی نیاز دارند، اما یا نمی دانند یا خود را به آن راه زده اند که شادی اینگونه ایجاد نمی شود و تا فرد از چیزی به وجد نیاید هورمون ضد افسردگی در بدنش ترشح نمی شود. سر کشیدن فیلمساز به این مکان ها از نظر بار تحقیقی فیلم هم از نقاط قوت فیلم است و تصاویری جدید و دیده نشده از گوشه و کنار جامعه مان به ما نشان می دهد. کلاس خنده مصنوعی که آدم ها باید بی دلیل رو به هم بخندند جذاب ترین آنهاست که نشان می دهد مردم به چه راه های حماقت باری متوصل می شوند تا شاد باشند. گذشته از جهت گیری فیلم، «چهره غمگین من» یک مستند خوب از نظر کارگردانی مستند است. پیدا کردن تصاویری که برای فضاسازی روایت اول شخص فیلم استفاده شده اند، بازسازی های مناسب و خوش پرداخت و تدوین خوب، مستندی قوی از نظر کارگردانی ساخته است که در ایران کمتر به نمونه ای از این دست برخورد می کنیم. موضوع فیلم که در نگاه اول می تواند ساختاری مقاله ای به ذهن بیاورد (که آن هم در جای خودش ارزش های خود را دارد) به ذهن فرحناز شریفی ساختاری را متبادر کرده که فیلم را از تقسیم بندی «تحقیق،طرح،تولید،تدوین» بیرون آورده و به «تحقیق،فیلمنامه،کارگردانی،تولید، تدوین» رسانده است. در این حالت، تحقیق فیلم قابل بحث است چراکه به نظر می رسد با وجود اطلاعات پزشکی سریع و زودگذری که یکی دوجا در روایت راوی گفته می شود، فیلم به عنوان یک مستند اطلاعات زیادی درباره افسردگی به ما نمی دهد. این مسئله به اول شخص بودن روایت و شخصی بودن فیلم برای فیلمساز باز می گردد که از قابل استناد بودن آن کاسته است. فیلمساز فضای افسردگی را با روحیه ای افسرده و ناامید از بهبود، بررسی می کند (تأکید طولانی او بر بخش بازسازی خودکشی از این دست است) و حتی اطلاعات وسیع تری از وضعیت این بیماری در خارج از ایران و سراسر دنیا به ما نمی دهد. این ها همه درحالی ست که فیلم از نظر چفت و بند بخش ها به هم، بازگشتن به بخش هایی به عنوان موتیف های معنایی، استفاده از توانایی های سینمایی برای یک مستند، و ظرافت هایی از این دست دارای قوت های بارزی ست که ایرادهای آن از ارزش هایش به عنوان مستندی قابل تأمل نمی کاهد. |
|
|