|
نظریه " صفا" در سینمای مستند ما محمدرضا فرزاد 1. گلگشت زدن در باغ مصفای جشنواره حقیقت اگر هیچ لطفی نداشت باب آشنایی حقیر با نوشته های مشعشع و نثر بی آلاینده و شکوفنده هادی مقدم دوست بود. همین که گلی از بوستان آن حضرت چیدیم و طعم " شهد اندیشه " استاد چشیدیم، چنان غرق در "صفای تیپیکال" مکتوب وی شدیم که ما را دامن از کف رفت. و این باری، خود گلی بود که چمن را آراست. من هنوز اندر خم معانی الفاظ و عبارات وطن ساخته ای چون " گفتگوی واقعیت و خیال " و " مستند گزارشی " و " مستند یله و رها"، حیران و سرگردان بودم که تازه تر از تازه تری هم رسید: " صفا ". حال مانده ام که آیا این عقل ناقص را یارای آن هست که "همچه"* خارجی ها خیلی سریع درونمایه این صفا را بگیرد ". آیا می تواند تصویری " گرافیک دار " و روشن از این لفظ " انحنا دار" برای خود دست و پا کند. بارالها این بنده کمترین ات را یاری ده تا " عنصر صفا " را بیابد و دریابد، چه این عنصر: " یک عنصر تمیزی است مثل یک رود مثل یک باغ خوشرنگ و درخشان مثل یک هوای تازه مثل یک بهار بی آلاینده ها … " الهی نشانم ده که صفا چیست و چگونه است . و چه وقت بر من عارض می شود. خدایا، حدود و ثغورش را بر من بنما که خود عاجزم از فهم این ماجرا. خداوندا من هنوز از گفتگوی واقعیت و خیال هیچ ندانم و هنوز بر چند و چون " مستند های یله و رها " نادانم. تو نیک تر دانی که این استغاثه تنها یک " تکه دلواپسی" است. یا غیاث المستغثین راهی بر ما بنما. *جمله عبارات ملفوف در " " از نویسنده مقاله " یک هوای تازه مثل یک بهار بی آلایندها" است. 2. باز هم یکبار که در محفل ادبی نشسته بودیم و داشتیم به سلک استاد " دور هم چای می خوردیم و صفا و صمیمتی هم داشتیم " یکی از بزرگان اهل تمیز که خود دستی هم در نوشتن نقد و رمان داشت در انتقاد از داستان های سیامک گلشیری و در اثبات ادعای فقدان بداعت و اصالت نوشته های سیامک و تقلید خامدستانه او از نوشته های ریموند کارور، از باب توضیح افکار پیچیده و پرمغز خود و تنویر اذهان گنگ و گول ما، به بیان ساده و موجزی متوسل شد. این که نوشته های سیامک " خون ایرانی " ندارند. ما هم که وامانده بودیم که این "خون" ایرانی چیست هی از ماهیت این "خون" سئوال می کردیم و آن استاد هم در جواب چیزهای می گفت مثل " گوشت و پوست ایرانی" و " روح ایرانی " و استعارات جسمانی و روحانی دیگر، و البته سر آخر ما هیچ نفهمیدیم که این خون و پوست و گوشت ایرانی دیگر چه قماشی ست که مای ایرانی هم از آن خبر نداریم. در جهل ماندیم و ندانستیم خون چیست. یا اصلا جای این قسم استعارات، در متن و بطن یک مجادله نظری چیست. سراسر جهان نظریه ،لااقل سنت فلسفی آلمان، را که بنگری پر است از استعارات بدیع و گویا. مگر نه این که از افلاطون و ارسطو بگیر تا هایدگر و نیچه و دیگران، همه در تبیین و توضیح جهان پیچیده افکار خود، به استعارات متوسل شدند: از "غار" افلاطون بگیر تا "خانه" هایدگر. با این حال، وجه مشترک تمامی این استعارات، ملموس و عینی و انضمامی بودن آن هاست. اصلا این رویکرد، از سنت های نظریه ذات گرا است. اما من نمی دانم این " خون " و حالا هم "صفا "ی ایرانی چیست. من که خود از لفظ صفا تعبیر روشنی در ذهن ندارم یا اگر دارم تعبیر من دامنه ای دارد از صفا و نشئه ی تریاکی که " دوشتان" عزیز پای منقل می برند تا انواع و اقسام لذت های مشروع و نامشروع دیگر. البته باید تا دیر نشده این بیان گوهربار استاد را وام بگذارم و حسابش را سر جام که خداییش " ما در برابر صفا تسلیم هستیم". من البته فرضیه ناپخته ای هم در سر دارم. غلط نکنم " صفا " همان " کیف " یا ژوئیسانسی است که رولان بارت بیچاره سال ها پیش، از آن در کتابی مفصل سخن رانده است. وگر نه، امیدوارم ایشان در یادداشتی نه چنان که به دست " پیک بادپا" سپرد، بیشتر از صفا بگوید و ما را از ظلمت و تاریکی برون آرد. اگر هم آری که، دست مریزاد، متاسفانه طرح این نظریه های بن فکنانه و نوآورانه درسال نوآوری، یک سی چهل سالی دیر است. و همین گونه است نظریه دیگر این منتقد فرهیخته و سختکوش درباب " قصدیت" و نیت مندی" در تالیف فیلم مستند. این نظریه دیرینه نیز که اخیرا به شکل نوآورانه ای در بولتن های " شلخته" جشنواره حقیقت تکرارشده، پیشتر در نوشته های نیکولز و رناو شرحی مشبع دارد. لااقل پنجاه صفحه از کتاب " سینمای غیر-داستانی چیست" نوشته " ترور پانچ" به بررسی تاریخچه و چگونگی کاربست اندیشه های پدیدارشناسانی چون هوسرل و مرلوپونتی درباب مقولاتی چون " قصدیث"، " نیت مندی " و " حیث التفاتی" در عرصه نطریه فیلم مستند می پردازد. که البته در این خصوص نیز منتقد عزیز،بار دیگر عرض خود برده اند و زحمت ما داشته اند. بدیهی ست که بولتن های نحیف جشنواره ها، محل نظریه پردازی های " بنیادین" نیست و قرار نبوده که باشد. اگر فرصت اندکی به قاعده یک صفحه و ستونی هم در اختیار باشد، آن اندک هم مجال وصف و مرور است. اما ای کاش همین وصف و مرور هم از اغلاط دستوری و معنایی ، پاکیزه بود؛ که نیست. ارائه مصادیق آن نه در مجال این نوشته می گنجد، نه در خور شان خواننده عزیز این مقال است. اما بحث تنها بر سر نظریه جدید قصد و صفا نیست. مثلا من هنوز تعبیر دوستان از عبارت " مستند گزارشی" را نمی دانم. جستجوی من درباره تعریف مستند گزارشی در اینترنت و چند کتاب مرجع نظری درباره سینمای مستند، ناکام ماند. به تعببری از " مستند گزارشی" به عنوان یک ژانر مستقل با تعاریف ، مفاهیم و وجوه خصیصه نمای ویژه خود، برنخوردم. اما دریافتم که معنایی که از گزارشی در نقدها و نوشته ها و گفتگوهامان مراد می کنیم، شباهت بسیاری به برداشت کسانی چون بیل نیکولز از " مستند مشاهده گر" دارد. اما باز هم خود آن نیست. و خدا می داند که این واژگان و تعابیر خودساخته من دراوردی و اجتهادهای شخصی، به چه جزم ها و خرافات صلب و سختی که دامن نزده و نمی زند. و یا همین صفتی که مدام به بعضی فیلم های شلخته به عنوان فیلم " رها و یله" نسبت می دهیم به گمانم می خواهد چیزی باشد معادل یکی از خصلت های خصیصه نمای هنر پست مدرن: بازیگوشی. بازیگوشی به عنوان ارزش بدیل پست مدرنیستی دربرابر "جدیت " هنر مدرن. همان تقابلی که ایهاب حسن در فهرست مشهور خود از تقابل های دوتایی امر پست مدرن/مدرن جایی ویژه را بدان اختصاص داده است. اما واقعا این فیلم های شلخته بویی از بازیگوشی و سرخوشی پست مدرنیستی برده اند یا نه ؟ قضاوت در این باره حتما کار از ما بهتران است. بله من هم یک تکه دلواپس ام که مبادا در این آشفته بازار، واردات بی رویه و غیرمسئولانه واژگان و مفاهیم خودساخته، اوضاع را از این که هست بدتر کند. البته نه من پاسبان زبان ام نه عضو فرهنگستان، نگرانی من صرفا از آن روست که مبادا کار به جایی رسد که در آخرالزمان عنقریب بابلی خود نتوانیم با هم گفتگو کنیم. به هر حال اگر هم قرار است رستگار شویم باید به حبل المتینی بیاویزیم. 3. در این جشنواره با حال و باصفا، اگر چیزهای خوبی ندیدم فیلم های خوبی دیدم. امیدوارم در این روزهای پایانی، اگر جشنواره شلخته است، لااقل نوشته های شلخته نخوانم، مخصوصا در پیک "پی خجسته" مستند که دارد نشان دوست. اگر به من هم جایی برسد دلم می خواهد درباره ارزش های بصری و روایی آثار یورگن لث و محدودیت ها و ناکارآمدی های سبک لیکاک چیزی بنویسم. ( راستی چرا مشهورترین فیلم لیکاک " روز مادر خوشبخت " را نشان ندادند؟!) فیلمی هم دیدم به نام " اروپا خوش آمدی" که خیلی خوب بود. ماجرای چند مرد مهاجر ترک و عرب که برای امرار معاش در اروپا مشغول و مفعول شده بودند. شرحی انتقادی و تکان دهنده از وضعیت مهاجرانی که به برده های جنسی همجنس بازان اروپایی بدل شده اند. از آن بیشتر خواهم نوشت. |
|
|