|
مانی پتگر 1.قدرت و بقیه بدون ترتیب: ایران در اعلان سیانوزه کارت قرمز هدف این نبوده که همۀ فیلم سازان انتخابی زن باشند. خودم هم بعد از انتخاب متوجه شدم.
روی قله قدرتالله كسراییان (برادر نصرالله كسراییان) كه یك كوهنورد حرفهای بود و در سفرهای زیادی نیز همراه با برادرش حضور داشت، دو سه سالی است كه دچار بیماری ASL شده است. این بیماری شبیه MS است و عوارضی كه برای قدرت داشته، از دست دادن توانایی صحبت كردن و غذا خوردن (غذا به صورت مایع توسط سوراخی در روی شكمش، مستقیماً وارد معده میشود)، و از همه طاقتفرساتر، تنگی نفسهای شدید است. زندگی آنقدر برای قدرت سخت شده كه تصمیم میگیرد با كمك پزشكان، دست از این دنیا بشوید و بدنش را تقدیم كند به مریضهای در حال انتظار برای اعضای بدن. ولی چون سیستم پزشكی در ایران (و اكثریت قریببهاتفاق كشورهای دیگر) این اجازه را به بیمار نمیدهد، او محكوم به «زندگی» است. محكوم به زندگیای كه بهرغم همه بیرحمیهایش با صاحب آن زندگی، هنوز هم جذابیتهای خاص خودش را دارد. متأسفانه در اینجا، با در نظر گرفتن حجم كم موجود و با در نظر گرفتن «آخرین مهلت»، و همچنین با در نظر گرفتن اینكه قدرت (مهرناز اسدی)، واقعاً فیلم عمیق، چندلایه و پیچیدهای (به معنای خوبش) است، نمیشود كه در این یادداشت كوتاه حق مطلب را بیان كرد. فیلم پر است از حس مشاهدهگری (مهربان). دوربین اسدی با تمام وجودش همه چیز را نگاه میكند و سعی دارد كه عصاره (یك) زندگی را، زندگیای را كه حتی نمیشود بهراحتی در آن نفس كشید، به ما نشان دهد. زندگیای كه پر از درد و رنج است، ولی بهرغم همه دردها و رنجهایش ارزش زندهگی كردن را دارد. قدرت اعتقاد دارد كه دلیل بیماریاش «غم و اندوه»، «جدیت فراوان» و «كمبود خنده» بوده. شاید به همین دلیل است كه او در حال حاضر نرمتر و پذیراتر و مهربانتر به نظر میآید. فیلم ظاهراً قصد نداشته وارد جزییات مسایل خانوادگی «قدرت» بشود (بجز مورد مادر، حتی ما خیلی جاها كاملاً متوجه نمیشویم كه اطرافیانش چه نسبتی با او دارند، خواهر، همسر، همسر سابق...) ولی به هر حال تقریباً تمام زنهای فیلم با درك و حمایت بیشتری كه دارند، افراد مهمی در زندگی «قدرت» محسوب میشوند، چه در میان بستگان او باشند یا نباشند. جدا از خانمی نسبتاً مسن كه فقط یك ماساژدهنده حرفهای محسوب نمیشود، بلكه مشخص است كه حضورش مثل یك بشارتدهنده و شفادهنده است، خود حضور فیلمساز و دوربیناش نیز برای «قدرت»، امیدی به ادامه دادن است. اتفاقاً میان این همه سیاهی و درد و رنج به دنبال بارقههای زندگی گشتن، در سینمای ایران برای اولین بار در فیلم زنی به نام فروغ فرخزاد اتفاق افتاد (قبل از اینكه آقای كیارستمی به این مضمون بپردازد). همین طور كه احتمالاً همهمان میدانیم، زنها به نسبت مردها، احترام بیشتری برای زندگی قائل هستند، از طبیعت محافظت میكنند و با آن ارتباط خودبهخود و طبیعیتری دارند ولی ما مردها بیشتر اوقات دوست داریم طبیعت را كنترل و آن را تبدیل به كالایی سودآور كنیم. قدرت خوشبختانه مهجور نمانده (برنده جایزه بهترین مستند نیمهبلند در جشنواره سینماحقیقت) و مهرناز اسدی هم بدون هیچگونه كمك و حمایت دولتی (مثل بعضی از دیگر فیلمسازان جوانمان) دارد با استقلال به راه خود ادامه میدهد و فیلم دیگرش را نیز ساخته و مهمتر از همه اینكه پیش از سی سالگی به این پختگی رسیده (تصویربرداری، كارگردانی و تدوین را خودش انجام داده و بهرغم «سپاس ویژه»اش از فرشاد فداییان، ثابت كرده كه انسانیتر، عمیقتر و خیلی باهوشتر و بهتر از استادش فیلم میسازد؛ در صورت تمایل رجوع شود به انگشتهای پای چپ، ساخته فداییان). در ضمن به نظر میآید كه برایش فیلم ساختن، مهمتر از حرف زدن درباره فیلم است. بنابراین در مورد اینكه آنقدر خلاصه (و نه آنچنان شایسته) درباره فیلمش نوشتم، احساس گناه كمتری میكنم. متأسفانه كمبود وقت (و این معذوریت كه باید مثل دیگر اعضای گروه مطالعات مستند، حتماً چیزی بنویسم، در صورتی كه مشغول تدوین دو فیلم هستم و تمركزی برای نوشتن ندارم) نمیگذارد آنطور كه باید فیلم قدرت را دید و شنید و حس كرد و توضیح داد و دلیل آورد. بنابراین تنها خواهشی كه میتوانم بكنم این است كه در هر جا و شرایطی كه امكان دیدن این فیلم را داشتید، لطفاً آن را ببینید. |
|
|