محمدسعید محصصی

 

1. به كجا تعلق دارم؟

2 و 3 (بدون ترتیب):

تینار

روزهای بی‌تقویم

4. قدرت

5. كارت قرمز

6 تا 9 (بدون ترتیب):

ساز مخالف

خاطرات یك 75 ساله

و عنكبوت آمد

آقای هنر

10. طعم خورشید

توضیح: نزدیك‌تر از نفس، هفت فیلم‌ساز زن نابینا، ترانه اندوهگین كوهستان و همه مادران من را هم خیلی دوست داشتم؛ اما خب، این‌ها از بقیه جا ماندند.

 

اندر پی مفهوم تعلق

  می خواستم درباره فیلم های دیگری هم بنویسم، از تک تک فیلم هایی که توی ده فیلم برگزیده ام جا گرفتند. اما هم چنین از هفت فیلم‌ساز زن نابینا می خواستم بگویم که به خاطر تجربه خیلی خاصش لطف فراوانی داشت و در عین حال این ادعا را که هفت زن نابینا آن را ساخته اند، باور نداشتم؛ از نزدیک تر از نفس و آن حضور نفسِ مرگ و آن فضای اثیری که در یک مستند تقریباً باورپذیر از کار درآمده بود؛ از همه مادران من که زحمت فراوانی برایش کشیده شده بود تا یک مستند تحقیقی خوب با موضوعی تکان دهنده از کار درآید. از باد دبور هم باید بگویم که در ده انتخاب نهایی ام جا نداشت اما بسیار به آن فکر خواهم کرد؛ از زندگی در تصویر هم باید گفت و تلاش بسیار فیلم ‌ساز برای نزدیک شدن به مرتضی ممیز؛ و بسا فیلم ها که در میان کاندیداهایم هم برای رسیدن به عدد دهِ لعنتی قرار نداشتند. خلاصه این که این انتخاب کردن ها بیش‌تر به یک بازی شباهت دارد، مهم تأثیری است که یک فیلم مستند رویت می تواند بگذارد. اما تعداد فیلم هایی که خیلی نتوانست رویم تأثیر بگذارد شاید به عدد ده رسیده باشد، و این خیلی خوب است. مستندهای خوب کم نیست. این را جدی باید گرفت.

 

به کجا تعلق دارم؟

پژوهش و کارگردانی: مهوش شیخ الاسلامی. تصویر: رضا عبیات، ماجد نیسی. تدوین: بابک سالک. صداگذاری و میکس: کامبیز صفاری. مدیر تولید: لیلا خوانساری. دستیار کارگردان و عکاس: ماجد نیسی. پشتیبانی تولید در افغانستان: مسعود حسن زاده. تهیه کننده: مهوش شیخ الاسلامی، مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی ایران. 60 دقیقه.  

مهوش شیخ الاسلامی از مستندسازان صاحب سبک است. نماهای اغلب ثابت و کم تحرک و تدوین نرم و ساختار اپیزودیک را شاید بتوان از ویژ گی های بارز فیلم های او برشمرد. اما در کنار این عناصر سبکی، یک عامل اندیشگی که بر ساختار فیلم هم بی تأثیر نبوده، در این فیلم مشهود است و آن بی طرفی او در مقام فیلم ساز است؛ چیزی که به  نظر من از نتایج یک پژوهش اصیل در سینمای مستند است.

تقریباً می شود گفت که به کجا تعلق دارم؟ یک مستند مصاحبه ‌محور است، اما تمام فیلم را مصاحبه تشکیل نمی‌دهد. صحنه‌های مصاحبه ها اغلب در یک مَسترشات می گذرد و کم‌تر روی شخصیت خاصی اندازه نمای دوربین تغییر می کند. شخصیت ها در این نماهای در نتیجه بلند و عمومی، رو به دوربین چیده شده اند و درددل‌های خود را مطرح می کنند. در صحبت ها اگرچه از درد و بی کسی و معضل دووطنی بودن بچه های ایرانی افغانی سخن به  میان می آید و در نتیجه فضا گرفته و مغموم است، اما تنها در یک جا کسی می گرید. و این صحنه های گاه بلند، به گونه ای موزاییک وار کنار هم چیده شده اند. گاه یکی از این صحنه های مصاحبه در میان یک نمای بلند (مثلاً تک نوازی یک ساز دست ساز با چوب و حلبی روغن توسط یک نوجوان افغانی) قرار دارد؛ و یا نمای بلندی را می بینیم از کودکانی که در یک محله درب و داغان در پایین شهر، یک تایر فرسوده کامیون را با زحمت بسیار از یک سربالایی بالا می برند و وقتی به انتهای راه رسیدند، آن را به پایین قِل می دهند. یک جور سرگرمی بی حاصل و نشانه ای آشنا از فقر در محله های فقیرنشین شهری. و لابه لای این مصاحبه ها که بی‌هرگونه نظم و ترتیبی به  دنبال هم  آمده اند و به هم ارتباطی ندارند، گاه یک نامه انشاوار مبین احساسات یک جوان افغانی که دارد به وطنش پا می گذارد درباره مردم ایران، شنیده می شود و ما در انتها تنها حدس می زنیم که نویسنده این انشا کیست. اما هیچ گاه دوباره به سراغ کسانی که با آن ها مصاحبه صورت گرفته نمی آییم. در واقع فیلم مانند یک کلاژ از مصالح گوناگون است و ربط این مصالح را بیننده خود باید پیدا کند. و از اتفاق این امر به خوبی روی می دهد و به رغم این که فیلم گفتار متنی هم ندارد، طمأنینه کافی فیلم و ربط درونی اجزای به  ظاهر بی ارتباط فیلم، آن قدر هست که بیننده بتواند این ارتباط ها را بیابد.

شاید بتوان فیلم را به چند بخش کلیدی تقسیم کرد: ترسیم وضعیت کلی فرزندان خانواده های ایرانی ‌افغانی و بلاتکلیفی آنان، بیان ضرورت حل مسأله از زبان بسیاری از آنان و تصمیم بسیاری از آن ها برای رفتن به افغانستان، مهاجرت به افغانستان و به  وجود آمدن وضعیت جدید و غالباً اسف بار برای این ایرانی افغانی ها (به‌ ویژه زنان و دختران) و عاقبت تصمیم برای بازگشت مجدد به ایران. با این تقسیم بندی می توان نگاهی ژرف تر به فیلم انداخت: فیلم از ترسیم وضعیت کنونی این فرزندان ایرانی‌ افغانی، یک چالش پیش می کشد و آن نادرستی برخوردی است که با این انسان ها (در ایران) می شود. اما در ادامه این چالش، چالش های بعدی سربرمی آورد: زمانی که ایرانی ‌افغانی ها در اتوبوس ره سپار افغانستان اند، متن انشاگونه ای از یک دختر افغان با صدای خودش خوانده می شود. در این متن از جمله آمده است: «خداحافظ ای مردم خوب و بد، که با خوبی هاتان بخشیدید و با بدی هاتان قلب مردمی را شکستید. خوب می دانم که در آن جا (افغانستان) نه هم وطنی غریب است و نه کسی جرأت شکستن قلب ها را دارد...» این جمله ها به‌ ظاهر حل مسأله  است از زبان یک افغان، اما فیلم با سکانس های بعدی همین راه حل را هم به چالش می کشد؛ از همان جا که مسافران را هلال احمر افغانستان پیاده می کند تا به آنان چگونگی برخورد با مین های عمل نکرده در جنگ را آموزش بدهد. این تنها آغاز چالش جدید است، چالشی که تک‌تک این ایرانی افغانی ها دچارش خواهند شد. و این چالش هرچه که فیلم پیش‌تر می رود، حادتر می شود، تا آن جا که در برابر کنترپوآن ابتدای فیلم که متقاضیان مهاجرت به افغانستان را به  صف می بینیم، در انتهای فیلم، انبوه متقاضیان مهاجرتِ دوباره به ایران را می بینیم. و اما در ادامه روند نماهای مواجهه با افغانستان، یك نمای بسیار باز از شهر هرات می‌بینیم؛ نمایی كه كمی بعدتر به بادبادك‌هوا‌كردنِ كودكان افغانی روی پشت‌بام‌ها می‌رسد، شاید به عنوان کنترپوآنی از نمای بازی بیهوده بچه های افغان در ایران که یک تایر کامیون را از سربالایی بالا می بردند و... نماهایی كه در عین باز بودن و حكایت از نوعی رهایی و برقراری آرامش، هیچ موضعی نمی‌گیرد و چالش‌گریِ آشكاری در آن نیست. اما در ادامه به همان روندی می رسیم كه در ایران در زندگی ایرانی‌‌‌افغانی‌ها شاهد بودیم: همان خانواده‌های به‌‌خط‌شده در برابر دوربین، همان شكایت از اوضاع‌ و بیان همان نارسایی‌ها؛ اما این بار در فضایی تیره‌تر و تا حدی غم‌بارتر. حتی دیوارهای داخلی خانه‌ها اغلب كاه‌گلی‌اند و از صحبت‌ها پیداست كه از امكانات اولیه زندگی (مانند آب و برق و لوله‌كشی و غیره) كه در همه‌ جای ایران برخوردار بودند، خبری نیست. البته نكته خیلی مثبت و مهم فیلم این است كه تفاوت سطح زندگی دو كشور را توی سر تماشاگر نكوبیده است. به عنوان نمونه در صحنه‌ای كه زنی جوان با پنج فرزندی كه از شوهرش، یك ملای سابق افغانِ 75 ساله، دارد بیش‌ترین شكایتش از این است كه: «شب و روز توی سرا (خانه) هستم، در رو هم بر روی من بسته. احساس می‌كنم در زندان هستم.» و در آخر لبخندی می‌زند كه حرف‌ها در آن می‌تواند باشد! این گفته‌ها آدم را به یاد فیلم اسامه (صدیق برمك) می‌اندازد و پیرمردی كه چند تا از همسرانش را توی خانه حبس می‌كرد. در ادامه چنین صحنه‌هایی وجود زنان بسیارِ برقع‌پوش كه برخی از آن‌ها ایرانی هم هستند (آن‌ هم در زمان دولت ضد طالبان كرزای) نشان می‌دهد كه چه دلایلی برای چالش با ایده بازگشت به افغانستان می‌تواند وجود داشته باشد. و البته مسأله تنها مسأله ستم مضاعف به زنان ایرانی‌‌افغانی نیست. فیلم حتی در مورد ازدواج یك مرد سی‌چهل‌ ساله افغانی با یك دختر نُه ساله ایرانی هم موضع مخالفِ آشكاری نمی‌گیرد، با این که مرد پیش از این ازدواج دختری نُه ساله داشته، بلكه چالش فیلم این است كه حالا این زنِ اینك چهارده‌‌پانزده ‌ساله‌ با چند فرزند، برای دیدن پدر و مادرش كه در ایران‌اند، راهی ندارد.

جالب‌ترین بخشِ پیش از پایان فیلم این است كه دوربین می‌رود به سراغ یك عروس و داماد در افغانستان، که به  نظر می رسد هر دو افغانی باشند. دختر هشت سالی از داماد كوچك‌تر است و داماد تنها به‌ گفته پدرش او را به همسری خود برگزیده است. عروس در پاسخ این سؤال كه از این عروسی خوش‌حال است؟ حرفی ندارد بزند. این سؤال و جواب ممکن است در جوامع بسیاری هم دقیقاً اتفاق بیفتد، اما وجود آن در این جای فیلم حکایت از وجود مشکلی چاره ناپذیر دارد که زندگی را بر مردمی که به شرایط دیگری خو کرده اند دشوار و گاه تحمل ناپذیر می سازد. این است که آخرین نمای فیلم به  مثابه کنترپوآن نمای نخستین فیلم، نمایی است مؤید بازگشت به همان جایی که زمانی این مردم آرزوی خروج از آن را در سر داشتند، با آوازی به لهجه افغانی: «ماه و ستاره من/ راه دوباره من/ .../ گنج تو را ربودن/ از برِ اشرفی خود/ قلب تو را شکستن/ هر که به نوبه خود.»

به عنوان نکته آخر، چیزی که از نظر بررسی ساختاری خیلی در فیلم چهره می کند امر شناخت شناسی فیلم است، که فیلم ساز مسأله‌ای را طرح می کند و از جوانب گوناگون آن را بررسی می کند و دست آخر نمی تواند راه حلی برای آن ارائه کند. و این نمایش گر صداقتی است که از یک راوی امروزین فیلم مستند انتظار می رود.

 

[صفحه اصلی] [مقاله] [گفت و گو] [جهان] [تجربه] [نقد] [ما] [اشتراک] [لینک]